من نه ساله شدم. شنگول از این اتفاق به رسم یکی دو سال اخیر تقاضای کادوهای متعدد بدون حضور مهمان کردم! من عاشق کادوهای تولدم. برای همین برای اطمینان از اینکه کادوهایم را لباس و موارد ضروری دیگر مثل دوچرخه بزرگتر و کفش اسکیت بزرگتر تشکیل نخواهند داد، لیستی از وسایلی را که دوست دارم داشته باشم تقدیم پدر و مادر کردم و تاکید نمودم که اینها مواردی هستند که من دوست دارم داشته باشمشون. وقتی اعتراض مامان و بابا را به داشتن موبایل لمسی اپل صورتی دیدم توضیح دادم که می توانید هر چیزی را که خودتان دوست دارید بخرید ولی من اینها را بیشتر دوست دارم!

به این ترتیب مامان و بابا را راهی چرخیدن در لوازم التحریری ها و شهر کتابها کردم و آخرش وسایلی برایم خریداری شد که اغلبش از لیست مورد درخواست خودم بود. البته گفته بودم که غیر از موارد مورد درخواست بهتر است یه کادویی هم به انتخاب بابا و مامان برایم تهیه شود تا برایم جنبه سورپریز داشته باشد. همه چیز برایم هیجان انگیز بود و سعی کردم جیغ هایی از شادی بکشم و وانمود کنم که بهترین کادوها را گرفته ام!

در آخر مراسم ۳ نفره مون اعلام کردم که بهترین تولدی بود که تا حالا داشتم. از بابا و مامان هم خواهش کردم که چند روزی بساط تولد و کاغذ پاره ها و... وسط خونه ولو باشند تا حس تولد من زود از بین نرود.

 

منتظر مراسم جشن عبادت مدرسه و اداره بابا هستم. این روزا خیلی تحویلمون میگیرن و ما احساس مهم بودن بهمون دست داده. همش ازمون فیلم و عکس میگیرن و به جای درس داریم تو مدرسه نماز و سرود تمرین می کنیم.