تابستان کلاس چهارم

کلاس چهارم رو تو یه مدرسه دیگه تو یه شهر جدید به سر بردم و آخر سال دوباره خیلی خوب... من به اندازه ای بزرگ شدم که به این خیلی خوب ها اعتقادی نداشته باشم، شاید به همه خیلی خوب میدن تا دلمون نشکنه.  معلم کلاس چهارمم خیلی پر تلاش بود و سعی می کرد تا حد ممکن ما رو با درس و کتاب دوست کنه. اولین سالی بود که پس از تموم شدن مدرسه چند ساعتی احساساتی شدم و اشک ریختم. این رو میذارم هم به حساب بزرگ شدنم و هم مهربانی های خانم معلم خوبم خانم مهتاب احمدپناه.

دلم می خواد تا حد ممکن از تابستونم استفاده کنم. شبها تا دیروقت بیدار بمونم و روزها رو هر جور دلم می خواد سر کنم. به رسم هر تابستان خودم انتخاب کردم که برم کلاس های کانون پرورش فکری . امسال کلاس نجوم رو انتخاب کردم و کلی ذوق دارم ولی فعلا کلاساش شروع نشده.

اینجا یه دوست خوب پیدا کردم که خوب میشه باهاش روزگار گذروند. ما با هم از همه چی می تونیم برا خودمون تفریح و وسیله خنده و سرگرمی و شوخی درست کنیم... 

تابستان کلاس سوم

کلاس سوم تموم شد و یه عالمه خیلی خوب تو کارنامه ام ثبت شد که همه را مدیون خانم امانتی عزیز هستم. چند هفته آخر تو مدرسه خیلی خوش گذشت . هر روز آزمون داشتیم و بعدش هم بازی و سرگرمی و کارتون و ...آرزو می کردم همه روزهای مدرسه اونجوری می گذشت.

طبق روال تابستان های قبل دو روز هفته رو میرم کانون پرورش فکری. کلاس های خوشنویسی و سفال و جاگورتا رو انتخاب کردم. البته یه کارگاه فرهنگی هم می رم که کتاب می خونیم و داستان می نویسیم و کارهای فرهنگی دیگه. چند تا از هم کلاسی هام هم با من میان.

اغلب عصرها هم میرم پارک محله و بدو بدو. دوستان خوبی هم اونجا پیدا کردم و روزگار خوبی دارم.

عكس نوروزي در مدرسه

عبور از ۹ سالگی

من نه ساله شدم. شنگول از این اتفاق به رسم یکی دو سال اخیر تقاضای کادوهای متعدد بدون حضور مهمان کردم! من عاشق کادوهای تولدم. برای همین برای اطمینان از اینکه کادوهایم را لباس و موارد ضروری دیگر مثل دوچرخه بزرگتر و کفش اسکیت بزرگتر تشکیل نخواهند داد، لیستی از وسایلی را که دوست دارم داشته باشم تقدیم پدر و مادر کردم و تاکید نمودم که اینها مواردی هستند که من دوست دارم داشته باشمشون. وقتی اعتراض مامان و بابا را به داشتن موبایل لمسی اپل صورتی دیدم توضیح دادم که می توانید هر چیزی را که خودتان دوست دارید بخرید ولی من اینها را بیشتر دوست دارم!

به این ترتیب مامان و بابا را راهی چرخیدن در لوازم التحریری ها و شهر کتابها کردم و آخرش وسایلی برایم خریداری شد که اغلبش از لیست مورد درخواست خودم بود. البته گفته بودم که غیر از موارد مورد درخواست بهتر است یه کادویی هم به انتخاب بابا و مامان برایم تهیه شود تا برایم جنبه سورپریز داشته باشد. همه چیز برایم هیجان انگیز بود و سعی کردم جیغ هایی از شادی بکشم و وانمود کنم که بهترین کادوها را گرفته ام!

در آخر مراسم ۳ نفره مون اعلام کردم که بهترین تولدی بود که تا حالا داشتم. از بابا و مامان هم خواهش کردم که چند روزی بساط تولد و کاغذ پاره ها و... وسط خونه ولو باشند تا حس تولد من زود از بین نرود.

 

منتظر مراسم جشن عبادت مدرسه و اداره بابا هستم. این روزا خیلی تحویلمون میگیرن و ما احساس مهم بودن بهمون دست داده. همش ازمون فیلم و عکس میگیرن و به جای درس داریم تو مدرسه نماز و سرود تمرین می کنیم.

 

بدون عنوان

آی که خیلی مزه داد، نمی دونی چقدر کیف کردم، اونقدر مزه داد که نگو. امروز کلی به عسل دروغ گفتم. چقدر دروغ گفتن حال می ده ها. همش عسل دروغ می بافت و من هم  گوش می دادم. فکر می کرد من نمی تونم دروغ بگم .امروز تصمیم گرفتم من هم مثل اون دروغ بگم. بهش گفتم مامانم ماشینش پورشه است! داییم هم فوتبالیست  خیلی معروفیه ! بابام هم ...به عسل باید دروغ گفت!  

 

۹ سالگی رو دوست دارم و از حالا به همه میگم نه سالمه. معلم پرورشی مون خانم بکتاش خیلی در تدارکه . بهمون شعر دادن و ما هم داریم تمرین می کنیم. اومدن قدهامون رو گرفتن و دارن چادرامون رو آماده می کنن ... . جشن تکلیفمون قراره تو اسفند بعد از تولد واقعیم برگزار بشه. من اون قسمت شعرمون رو که میگه چون که نه ساله شدم، عیدی من چادری بود چادری زیبا رو مرتب زیر لب زمزمه می کنم .

تولد زمستوني ها در مدرسه

بدون عنوان

سوالها و صحبت هایم دیگه خیلی فلسفی شدند و بزرگترها در مقابلشان کم میارن: حالا که آدما با مردن میرن پیش خدا، پس چرا کسی دلش نمی خواد بمیره؟ چرا وقتی کسی میمیره همه گریه می کنن خوب رفته پیش خدا دیگه، اینکه خیلی خوبه که!

یه احساس عجیبی دارم. بعضی وقتها فکر می کنم ما بازیگرهای فیلمی هستیم که خدا ساخته!

دوباره اون حس بهم دست داد که من چرا این شکلیم، چطور شده که من من شدم و...

گفتم که کلاس سوم بهم خوش میگذره. دوستی با دختر شنگولی مثل عسل بهم ساخته. البته شیطونی و شنگولی رو کیفیت درس خواندنم تاثیر نذاشته چون خانممون تو کلاس ما رو از هم جدا کرده ! تازه اسمم هم به عنوان بچه های درسخوان خوش رتبه رفته تو سایت مدرسه.

کلاس شنای نیمه اجباری هم که از طرف مدرسه برگزار  می شه پای منو به باشگاه انقلاب باز کرد. با وجودیکه از آب می ترسیدم و حاضر نبودم تجربه باشگاه سبز برام تکرار بشه، تعریف ها و اصرارهای عسل و کیانا نظرمو عوض کرد و من حالا خوشحالم که تونستم تو پرعمق شیرجه بزنم البته با دو تا بازوبند!

من کلاس سومی

کلاس سوم خوبی رو به همراه عسل جونم شروع کرده ام. باهم از مرز دوستی تو مدرسه گذشته و به وایبر و تلفن به خونه رسونده ایم. کیانا هم بیشتر اوقات با ما همراهی می کنه. عسل به همه کلاس گفته که منو خیلی دوست داره و کم کم داریم مشهور میشیم!

معلم کلاس سومم خانم آزاده امانتی است. خانم معلمی مهربان منظم و البته خوش تیپ و شیک پوش. خانم امانتی به نظم کلاس و رفتار خانمانه ما خیلی حساسه ولی از ما بخاری بلند نمی شه. البته خانممون پیش مامانم از من تعریف کرده ! و من امیدوارم بیشتر بتونم توجهشو جلب کنم. مامانم چند تا کار کلاسی رو کمکم کرد و باعث شد خانممون به همه به عنوان یه کار خوب نشون بده. من هم نیشام باز شد و ذوق مرگ شدم.

خانم قونیک معلم کلاس دومم و خانم دانیالی معلم کلاس اولم هم رابطه خوبی دارم و حسابی هر روز که می بینمشون باهاشون خوش و بش می کنم. البته همراهی عسل رو نباید نادیده بگیرم.  

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

در انتظار مهر

کلاس های کانون تموم شد و عروسکهایی رو که ساخته بودیم تو نمایشگاه گذاشتند. زرافه و روباه و گاو و گور خر و جغد و پروانه و ...حاصل حضور من درکلاس عروسک سازی بود. دیروز هم بهمون از مدرسه پیغام دادند که تقسیم بندی کلاسها انجام شده و من کلاس ۳/۱ افتادم. با اضطراب شماره دوستانم را گرفتم تا ببینم با آنها همکلاس شدم یا نه؟ اول سراغ عسل رو گرفتم. عسل همراه بازیگوشی های منه. بعد از زنگ آخر هم کلی بابام رو منتظر میذارم تا بازی ام با عسل تموم بشه و بعد مدرسه رو ترک کنم. عسل که گوشی تلفن رو بر نداشت به کیانا زنگ زدم. حضور کیانا هم در تکمیل گروه بازی لازمه. بازی سه و یا چند نفره بیشتر از دو نفره لذت بخشه. کیانا کلاس ۳/۲ افتاده بود. هر دوتامون ناراحت شدیم ولی با هم قرار گذاشتیم که زنگ تفریح ها رو با هم باشیم. مامانم هم با مامان یکتا (دوست کلاس اولم) تماس گرفت که متاسفانه یکتا هم کلاس ۳/۲ افتاده بود. کمی دمق شدم. چون آرزوم این بود که امسال گروه بازی ۴ تایی تشکیل بدیم. تنها امیدم به عسل بود که خبری ازش نداشتم. من و کیانا هر دوتامون دعا می کردیم که عسل با ما بیفته. عصر عسل زنگ زد و منو خوشحال کرد. دعای من کارساز تر از دعای کیانا بود. از زور خوشحالی یه قراری هم با عسل برای پنجشنبه گذاشتم که با هم بریم پارک و تفریح. البته از کیانا هم دعوت کردیم ولی گفت بابا مامانم نمی تونن بیان. خلاصه که الان سرخوشم. مدرسه هم که اسمش باید عوض بشه و تبدیل به ملعبه بشه. حالا من با وجود عسل دارم به یک کلاس سومی سرخوش و شاد تبدیل میشم.

در انتظار مهر

کلاس های کانون تموم شد و عروسکهایی رو که ساخته بودیم تو نمایشگاه گذاشتند. زرافه و روباه و گاو و گور خر و جغد و پروانه و ...حاصل حضور من درکلاس عروسک سازی بود. دیروز هم بهمون از مدرسه پیغام دادند که تقسیم بندی کلاسها انجام شده و من کلاس ۳/۱ افتادم. با اضطراب شماره دوستانم را گرفتم تا ببینم با آنها همکلاس شدم یا نه؟ اول سراغ عسل رو گرفتم. عسل همراه بازیگوشی های منه. بعد از زنگ آخر هم کلی بابام رو منتظر میذارم تا بازی ام با عسل تموم بشه و بعد مدرسه رو ترک کنم. عسل که گوشی تلفن رو بر نداشت به کیانا زنگ زدم. حضور کیانا هم در تکمیل گروه بازی لازمه. بازی سه و یا چند نفره بیشتر از دو نفره لذت بخشه. کیانا کلاس ۳/۲ افتاده بود. هر دوتامون ناراحت شدیم ولی با هم قرار گذاشتیم که زنگ تفریح ها رو با هم باشیم. مامانم هم با مامان یکتا (دوست کلاس اولم) تماس گرفت که متاسفانه یکتا هم کلاس ۳/۲ افتاده بود. کمی دمق شدم. چون آرزوم این بود که امسال گروه بازی ۴ تایی تشکیل بدیم. تنها امیدم به عسل بود که خبری ازش نداشتم. من و کیانا هر دوتامون دعا می کردیم که عسل با ما بیفته. عصر عسل زنگ زد و منو خوشحال کرد. دعای من کارساز تر از دعای کیانا بود. از زور خوشحالی یه قراری هم با عسل برای پنجشنبه گذاشتم که با هم بریم پارک و تفریح. البته از کیانا هم دعوت کردیم ولی گفت بابا مامانم نمی تونن بیان. خلاصه که الان سرخوشم. مدرسه هم که اسمش باید عوض بشه و تبدیل به ملعبه بشه. حالا من با وجود عسل دارم به یک کلاس سومی سرخوش و شاد تبدیل میشم.