بدون عنوان
سوالها و صحبت هایم دیگه خیلی فلسفی شدند و بزرگترها در مقابلشان کم میارن: حالا که آدما با مردن میرن پیش خدا، پس چرا کسی دلش نمی خواد بمیره؟ چرا وقتی کسی میمیره همه گریه می کنن خوب رفته پیش خدا دیگه، اینکه خیلی خوبه که!
یه احساس عجیبی دارم. بعضی وقتها فکر می کنم ما بازیگرهای فیلمی هستیم که خدا ساخته!
دوباره اون حس بهم دست داد که من چرا این شکلیم، چطور شده که من من شدم و...
گفتم که کلاس سوم بهم خوش میگذره. دوستی با دختر شنگولی مثل عسل بهم ساخته. البته شیطونی و شنگولی رو کیفیت درس خواندنم تاثیر نذاشته چون خانممون تو کلاس ما رو از هم جدا کرده ! تازه اسمم هم به عنوان بچه های درسخوان خوش رتبه رفته تو سایت مدرسه.
کلاس شنای نیمه اجباری هم که از طرف مدرسه برگزار می شه پای منو به باشگاه انقلاب باز کرد. با وجودیکه از آب می ترسیدم و حاضر نبودم تجربه باشگاه سبز برام تکرار بشه، تعریف ها و اصرارهای عسل و کیانا نظرمو عوض کرد و من حالا خوشحالم که تونستم تو پرعمق شیرجه بزنم البته با دو تا بازوبند! 
تارا کوچولو در تاریخ 3/12/84 بدنیا اومده. مامان وباباش خاطرات دوران کودکی تارا رو به یادگار اینجا می نویسند.