در انتظار مهر

کلاس های کانون تموم شد و عروسکهایی رو که ساخته بودیم تو نمایشگاه گذاشتند. زرافه و روباه و گاو و گور خر و جغد و پروانه و ...حاصل حضور من درکلاس عروسک سازی بود. دیروز هم بهمون از مدرسه پیغام دادند که تقسیم بندی کلاسها انجام شده و من کلاس ۳/۱ افتادم. با اضطراب شماره دوستانم را گرفتم تا ببینم با آنها همکلاس شدم یا نه؟ اول سراغ عسل رو گرفتم. عسل همراه بازیگوشی های منه. بعد از زنگ آخر هم کلی بابام رو منتظر میذارم تا بازی ام با عسل تموم بشه و بعد مدرسه رو ترک کنم. عسل که گوشی تلفن رو بر نداشت به کیانا زنگ زدم. حضور کیانا هم در تکمیل گروه بازی لازمه. بازی سه و یا چند نفره بیشتر از دو نفره لذت بخشه. کیانا کلاس ۳/۲ افتاده بود. هر دوتامون ناراحت شدیم ولی با هم قرار گذاشتیم که زنگ تفریح ها رو با هم باشیم. مامانم هم با مامان یکتا (دوست کلاس اولم) تماس گرفت که متاسفانه یکتا هم کلاس ۳/۲ افتاده بود. کمی دمق شدم. چون آرزوم این بود که امسال گروه بازی ۴ تایی تشکیل بدیم. تنها امیدم به عسل بود که خبری ازش نداشتم. من و کیانا هر دوتامون دعا می کردیم که عسل با ما بیفته. عصر عسل زنگ زد و منو خوشحال کرد. دعای من کارساز تر از دعای کیانا بود. از زور خوشحالی یه قراری هم با عسل برای پنجشنبه گذاشتم که با هم بریم پارک و تفریح. البته از کیانا هم دعوت کردیم ولی گفت بابا مامانم نمی تونن بیان. خلاصه که الان سرخوشم. مدرسه هم که اسمش باید عوض بشه و تبدیل به ملعبه بشه. حالا من با وجود عسل دارم به یک کلاس سومی سرخوش و شاد تبدیل میشم.

در انتظار مهر

کلاس های کانون تموم شد و عروسکهایی رو که ساخته بودیم تو نمایشگاه گذاشتند. زرافه و روباه و گاو و گور خر و جغد و پروانه و ...حاصل حضور من درکلاس عروسک سازی بود. دیروز هم بهمون از مدرسه پیغام دادند که تقسیم بندی کلاسها انجام شده و من کلاس ۳/۱ افتادم. با اضطراب شماره دوستانم را گرفتم تا ببینم با آنها همکلاس شدم یا نه؟ اول سراغ عسل رو گرفتم. عسل همراه بازیگوشی های منه. بعد از زنگ آخر هم کلی بابام رو منتظر میذارم تا بازی ام با عسل تموم بشه و بعد مدرسه رو ترک کنم. عسل که گوشی تلفن رو بر نداشت به کیانا زنگ زدم. حضور کیانا هم در تکمیل گروه بازی لازمه. بازی سه و یا چند نفره بیشتر از دو نفره لذت بخشه. کیانا کلاس ۳/۲ افتاده بود. هر دوتامون ناراحت شدیم ولی با هم قرار گذاشتیم که زنگ تفریح ها رو با هم باشیم. مامانم هم با مامان یکتا (دوست کلاس اولم) تماس گرفت که متاسفانه یکتا هم کلاس ۳/۲ افتاده بود. کمی دمق شدم. چون آرزوم این بود که امسال گروه بازی ۴ تایی تشکیل بدیم. تنها امیدم به عسل بود که خبری ازش نداشتم. من و کیانا هر دوتامون دعا می کردیم که عسل با ما بیفته. عصر عسل زنگ زد و منو خوشحال کرد. دعای من کارساز تر از دعای کیانا بود. از زور خوشحالی یه قراری هم با عسل برای پنجشنبه گذاشتم که با هم بریم پارک و تفریح. البته از کیانا هم دعوت کردیم ولی گفت بابا مامانم نمی تونن بیان. خلاصه که الان سرخوشم. مدرسه هم که اسمش باید عوض بشه و تبدیل به ملعبه بشه. حالا من با وجود عسل دارم به یک کلاس سومی سرخوش و شاد تبدیل میشم.

سخنان نغز

گرچه سرم زیادی شلوغه و کمتر به یاد اینجا می افتم ولی اندیشه ها و حرف های تارا مرا به نوشتن تشویق کرد.  از تلویزیون و دوستاش شنیده بود که روز دختره. اصرار که چیزی برام بخرید. بعد از اینکه ما قبول کردیم و با بابا یواشکی مشورت کردیم که یکی از ضمائم تبلت رو بخریم و بابا هم پیش قدم شد و رقت خرید، هنوز بهش نداده ایشون مغزخوانی و رفتارخوانی کردند و گفتند کادوم هرچی می خواد باشه ولی چیزی برا تبلت نباشه! حالا دوباره برو تو تجریش بگرد و یک کادوی مورد پسند ایشان به مناسبت روز دختری که ایشون خودش کشفش کرده براش پیدا کن.

پشت کامپیوتر داشتم وبگردی می کردم که اومد : مامان پاشو بامن بازی کن. حوصله شو ندارم برو بعدا میام بازی می کنم. مامان ببین تو باید الان با من بازی کنی. لپ تاپ که همیشه هست. اینترنت هم که همیشه هست. فقط من بزرگ می شم و دیگه اونوقت نمی تونی با من بازی کنی! حالا وقت بازی بامنه. منو یاد گفته یگی از یزرگان ادبیات کودک انداخت که میگه: می‌توانید کمي کارتان را عقب بيندازيد و رنگین کمان را به کودک نشان دهید، اما رنگین کمان را نمي توانيد منتظر بگذاريد تا بعد از پایان کارتان آن را به کودک نشان دهید.