روز امیدوار کننده
داشتم تو مهد دفترمو نگه ميکردم، به صفحهاي رسيدم که تو ميخواستي رنگش کني ولي من بلند بهت گفتم که چرا داري رنگ ميکني (به عبارتي سر مامانش داد زده!) . اول ميخواستم از ناراحتي گريه کنم که چرا با مامان بلند حرف زدم، بعدش با خودم گفتم اونجوري که فايده نداره، بهتره دختر خوبي بشم و حرفاشونو گوش کنم.
با اين تصميم تارا ما روز رويايي و خوبي را تجربه کرديم، لباسها سرجاشون بودند، لجبازي به صفر رسيده بود و باشه بيشترين لغت استفاده شده توسط تارا بود. سلام و خسته نباشيد و دستت درد نکنه و لطفا هم ما را به ذوق آورد. اما اين رفتار فقط دو روز طول کشيد و اثراتش در حال محو شدن است. حداقل حسنش اين بود که ما فهميديم که تارا حرفهاي ما را مي فهمد!
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 15:28 توسط مامان و بابای تارا
|
تارا کوچولو در تاریخ 3/12/84 بدنیا اومده. مامان وباباش خاطرات دوران کودکی تارا رو به یادگار اینجا می نویسند.