بدون عنوان

مهدکودک تارا دیگه دلشو زده و چند وقتیه به زور می فرستیمش. ولی روزهای آخر هفته دیگه حریفش نمی شیم و دلمون به رحم میاد و تو خونه نگهش میداریم . البته اگه مامان خونه باشه. امروز هم از اون روزها بود که تارا صبحش رو با التماس آغاز کرد و مامان دلش به رحم اومد و تصمیم گرفت به جای مهدکودک تارا رو به تالار هنر ببره. نمایش جک و لوبیای سحر آمیز نمایش جالبی بود که تارا و مامان از دیدنش لذت بردند. برای تکمیل لذت هر چی تارا تو راه طلب کرد براش خریداری شد و بعدش هم مامان بردش خونه مامان پزوین تا تاراخانم یادی از گذشته ها بکنه و عیشش تکمیل تر شده. یک روز خوب: تارا و تئاتر و مامان

تارا بعد  از 5 سالگی

از وقتی 5 ساله شده بود خیلی اصرار داشت که دیگه بچه نیست من بچه نیستم بزرگ هم نیستم معمولیم. ما هم متعجب از این ادعای تارا معمولی  خطابش می کردیم. ولی مثل اینکه تارا بهتر از ما شرایط رو درک میکرد. Baby Center  هم ادعای تارا رو تایید کرد و تو پیامهایی که بعد از 5 سالگی  برامون فرستاد بجای your baby   از عبارت your big kid   استفاده کرد. به این ترتیب باور کردیم که تارا دیگه بجه نیست حداقل معمولیه.  البته رفتارهای تارا هم بچه نبودنش رو تایید می کنه. استقلالش بیشتر شده،  دلش میخواد تو کارهای خونه ازش نظر خواهی بشه، تو صحبتهای جدی شرکت می کنه و...می شه گفت 5 سالگی انقلابی تو وجود تارا ایجاد کرده و رفتارش با سال قبل خیلی فرق کرده.