بدون عنوان

برنامه های تلویزیون و نوشته های مجلات کودکان رو تارا اثر کرده : مامان منو هم بیدار کنید کله گنجیشکی بگیرم. و به شوخی میگه شاید هم کله فیل، اون حیون بزرگ جنگلو گرفتم! سوالهاش در مورد روزه هم در هر فرصتی تکرار می شه: چرا باید روزه بگیریم؟ مگه همینجوری خدا از ما راضی نیست؟ حالا اگه روزه نگیریم چی می شه؟... آخرش یه نمیدونم از من تحویل می گیره و تو یه موقعیت دیگه دوباره شروع می کنه.

آرم کانون رو هم کرده مال خودش. هر کجا می بینه زودی نشونش میده و از اینکه آرم محل کلاسشو می بینه خوشحالی می کنه.

چند تا دوست خیالی دیگه هم علاوه بر سارا پیدا کرده. مریم و سپیده هم دوستای خیالی دیگه تارا هستند که تو مهد کودک خیالی همدیگه رو می بینند و خانم معلم خیالیشون هم بهشون درس یاد میده. تارا معتقده به خاطر خیالی بودن مهد کودک و دوستاش هر اتفاقی ممکنه اونجا بیفته! اسم خانم معلمشون ساندویچه! سارا اینا هم که روزی چند بار خونه شونو عوض می کنند. حتی از ایران میرند یه کشور دیگه ولی  سارا می تونه تو مهد کودک با تارا باشه چون همه چی خیالیه!

بازی با ستایش دختر همسایه پایین مشغولیت عصرهای تابستان تارا شده. به محض شنیدن صدای ستایش اصرار می کنه که به همراه اسکوترش ببریمش پایین تا با هم بازی کنند. البته بین بازی با ستایش و رفتن به پارک دومی رو ترجیح میده.

نان سنگک

نانوایی سنگکی محل ما بچه های کوچیکو خوب تحویل میگره و هر وقت با بزرگترهاشون میرن نانوایی براشون یکدونه نون مناسب با قد و قوارشون می پزه و بهشون هدیه میده تارا هم هر از چندی با باباش سری به اونجا میزنه.

تارای آتش نشان

تارا همیشه میگه دوست دارم بزرگ شدم آتش نشان بشم و برم دانشگاه درس آتش نشانی بخونم از قضا فرصتی پیش اومد و تارا از نزدیک با کار آتش نشانان آشنا شد حالا معلوم نیست هنوز هم دوست داره آتش نشان بشه یا نه؟

تولد بابا و شیرین کاری های تارا

دیروز تولد بابا عارف بود. تارا از چند روز قبل در تدارک کادو برای باباش بود. کاردستی های سفالشو نگه داشته بود که به باباش بده، ولی چند بار  ازش خواسته بود که سعی کنه یادش بره تو جعبه چیه  و باز کردنش براش سورپریز بشه.  جعبه ای رو که توش کاردستی های مختلف بود چندین بار به فرم های مختلف کادو کرد و به بابا ش تقدیم کرد. هر دفعه هم چیزی جدید به داخل جعبه اضافه می کرد. نقاشی های مختلفی هم کشید و به باباش هدیه کرد. جالبترینش نقاشی رو پارچه بود که با کمک مامان پروین پارچه رو دوخته بود. همه این کادو ها رو هم از طرف مامان و خودش هدیه میداد. تارا سعی می کرد که در هر عکسی که از کیک تولد بابا گرفته میشه حضور داشته باشه و فیگورهای مختلفی به خودش بگیره.

 معلم نقاشی تارا از تارا خیلی خوشش اومده و مدام ازش تعریف می کنه و ما رو خوشحال و تارا رو علاقمندتر می کنه . حالا تارا منتظر روز کلاسشه. کاشکی بجای 4 شنبه ها کلاسم یک شنبه ها بود. دخترم فکر می کرد که اگه یک شنبه ها روز کلاسش بود زودتر می تونست بره کلاس. بهش توضیح دادم که فاصله یک شنبه تا یک شنبه مثل فاصله 4 شنبه تا 4 شنبه است و بهمان اندازه باید صبر می کرد!

 کلمات و ضرب المثل ها سئوال زیادی براش ایجاد کرده. آب شده رفته تو زمین بعنی چه؟ چرا می گیم دسته گل به آب داد؟ خدا وکیلی چیه؟  وبعد از اینکه معنیشو بهش توضیح میدم سعی می کنه ازشون استفاده کنه. این دفترم هم که آب شده رفته زمین...کلمه خود هم فکرشو مشغول می کنه. و چندین بار در موردش سوال می کنه خود یعنی چه؟ چرا می گیم خودم وخودشو... حالا وقتش می رسه که ضمایر انعکاسی  وتاکیدی رو براش توضیح بدم . نمی دونم می فهمه یا نه. ولی سکوت می  کنه و در یه مو قعیت دیگه سوالشو به یه حالت دیگه مطرح می کنه چرا به جای خود می گیم ایشون؟ حالا دیگه کار دو تا شده هم دستور زبان و هم گفتار رسمی رو باید توضیح بدیم! گاهی هم صبر و حوصله کم میاد.

 زبان گفتاری و نوشتاری هم توجه تارا رو جلب کرده: چرا به شانه می گیم شونه؟ چرا به خانه می گیم خونه؟ البته تارا از مدت ها قبل متوجه اختلاف زبان گفتاری و نوشتاری بوده و هر وقت خواسته ادای خواندن نوشته ای رو دربیاره سعی کرده کلمات را کامل تر ادا کنه و گاهی برای رسمی تر شدن کلماتی رو  ابداع کرده .