تارا و دوچرخه اش

 

بدون عنوان

تارا چند جلسه ای رفته خانه اسباب بازی تا تمرین جدایی از خونه باشه. اولین جلسه ای که رفت بچه ها شعری رو می خوندند که تارا بلد نبود ولی دهنشو مثل اونا باز و بسته می کرد تا خانم مربی فکر کنه که تارا هم درسشو خوب خونده. البته بعدا بهش توضیح دادم که علت اینکه اونا بلدند و تارا بلد نیست چیه که کمی قانع شد و گفت: من جایی که بچه ها قبلا رفته باشند نمی رم همه باید با هم بریم. برای اینکه راحت تر باشه تو کلاس نقاشی و سفال کانون ثبت نام کردیم  که قراره از تیر ماه کلاساش شروع بشه.

تارا دوچرخه دار هم شده . اونقدر بچه های دوچرخه دار رو با چشم تعقیب کرد و انتظار تولد پنج سالگیشو کشید که دلمون به رحم اومد و نه ماه زودتر به قولمون عمل کردیم و براش دوچرخه خریدیم. از این که دوچرخه دار شده بی نهایت خوشحال بود و باعث شد که ما اصطلاح در پوست خود نگنجیدن رو عملا ببینیم.

تازگی ها از احساس ما سو استفاده می کنه و وقتی می خواد حرفشو به کرسی بنشونه با التماس میگه بخاطر من! و به این ترتیب مقاومت بابا و مامان رو در مقابل خواسته اش می شکنه!

 و اما از سوالهاش:

اینکه اسمش هست گل آفتابگردون یعنی آفتاب می گردونش؟

ما که چشممون به ابن کوچیکیه چطور این همه چیزهای بزرگ رو می بینه؟

چرا وقتی اولش که از حموم میاییم بیرون سردمون می شه ؟

چطور می شه آدما که می میرند میرند آسمون؟ مگه اونجا هم خونه هست؟

بدون عنوان

به لطف داشتن دختر با تدبیری مثل تارا کادوی روز مادر گرفتم. داشتیم مجله شو (شاهد کودکان) می خوندیم که رسیدیم به صفحه ای که تارا رو دست به کار کرد. به پیشنهاد مجله یه برگ از مجله شو که روش گل بود کند،  گلشو رنگ آمیزی کرد ، با تکه های روزنامه و دستمال کاغذی کادوپیچ کرد و کلی چسب اینور و اونورش زد وچند ساعت نگه داشت و به تناوب  ازمن خواست که سعی کنم یادم بره چی توش بود. تا اینکه وقتی گفتم یادم رفته توش چیه  تقدیمم کرد! کلی هم ذوق میکرد که همش سلیقه خودمه، از کادوت خوشت اومد؟ پشتش هم آشپزی داره اونو هم بخون. حالا دیگه هر وقت حرف روز مادر می شه با خوشحالی میگه من که کادومو دادم البته به باباش هم پیشنهادی داشت : بابا بهتره تو هم یه چیزی بگیری.

بازی منچ و مار پله از سرگرمی هاش شده. از اینکه مهره اش زده شه خیلی حرص میخوره، ولی مهره هم بازیشو با خنده و خوشحالی میزنه و به این ترتیب بیشتر وقتها برنده بازی است. بعضی وقتها هم اگه تونستیم و گفتاردرمانی مون جواب داد و یه بازی واقعی کردیم  ازش یه برد می گیریم. ولی در هر حال دوست داره برنده میدان بشه و اگه ببازه بلافاصله پیشنهاد بازی مجدد میده تا ببره!

گاهی پیشنهاد مسابقه دو هم میده ولی چون دوست داره برنده بشه ازمون میخواد آروم بدوییم تا اون ببره!

خوشحاله از اینکه می تونه لی لی کنه و یه پاشو بالا نگه داره و سعی میکنه رکوردشو بالا ببره. بابا بهش یاد داده که چه طوری بلوزشو دربیاره و از این تواناییش هم خوشحاله. دیروز وقتی داشتیم میرفتیم بیرون برای اولین بار همه کاراشو خودش کرد. بلوز و کفش و جوراب و شلوارشو خودش پوشید، موهاشو شونه کرد و سنجاق زد کلی خوشحال از این توانایی:  من همه کارامو خودم کردم.