تبليغاتX
تارا کوچولو - سه سال و 4 ماهه
Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker

دختر خانم ما دیگه شده کمک مامان . جدیدا سبد اسباب بازی هاشو میذاره زیر پاش و ظرف می شوره.  بیشتر هم  دوست داره ظرف های خودشو بشوره. البته اینجوری کار مامانش رو علیرغم میلش! کمی هم زیادتر کرده.  آرزوهاش هم قشنگند : بزرگتر که شدم غذا درست می کنم ، ظرف می شویم، میرم اداره، جارو می کنم و... همه کارایی که برا بزرگترا خسته کننده است و دوست داشتند به خاطراونا هیچوقت بزرگ نمی شدند، آرزوشه! شاید ما هم وقتی کوچیکتر بودیم بخاطر انجام همین کارا بود که دوست داشتیم زودتر بزرگ بشیم!

هر از چندی یه دفعه احساسی می شه و شروع می کنه به بوسیدن و ناز کردن. می گفت هر چی میبینمت انگار ندیدمت . جمله اش خیلی عاقلانه و عارفانه بود که فقط از یه فکر آزاد و یه دل پاک می تونه  بیاد بیرون. بهش گفتم منم همینطور.

بعد از چند سال این دفعه که رفتیم پارک هوس بدمینتون کردیم. اشتباهمون این بود که از تارا اجازه نگرفتیم. تا بابا راکت ها رو آورد تارا خانم یکشیو گرفت و شروع به بازی با من . بعد از کمی بازی گفتم حالا تارا دیگه نوبت باباست راکتتو بده به بابا ، اومد راکت رو از دست من گرفت و داد به باباش و شروع کرد به بازی با باباش! طوری تو کارش جدی بود که انگار هیچ اتفاقی نیفتاد. ما هم یواشکی خندیدیم و به رومون نیاوردیم. متاسفانه حالا حالاها باید دور بدمینتون رو خط بکشیم.

از خواب که بیدار شد با حالت ناراحت گفت تو خواب دیدم گردن بندی مثل مال تو داشتم. برای اینکه ناراحت نباشه گردن بندی رو که تو گردنم بود باز کردم و انداختم گردنش. خوشحال شد و خندید و گفت حالا من شدم مامان. چند ثانیه بعد متوجه شد که سرش کلاه رفت اخماش دوباره رفت تو هم و گفت: اینو باز کن، یکی برا خودم بخرید. این مال خودت باشه!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 19:37  توسط مامان و بابای تارا  |