
سیزده بدر هم برا تارا تجربه ای جدید بود. چادر زدن و غذا درست کردن در خارج از محیط آشپزخونه. با اینکه بالای تپه های ولنجک اثری از آب و سبزی و درخت نبود ، همون جا رو به ناچار برا چادر زدن انتخاب کردیم و جلو رویمون یه شهر پر دود بود که تماشا کردیم. تارا هم خوب ذوق می کرد و براش جالب بود چون سیزده بدری از جنس دیگه سراغ نداشت. می گفت ما اومدیم سیزده بدر اونای دیگه اومدند چارشنبه بدر.
مامان پروین و باباجونی هم با ظرف آششون رسیدند و باعث خوشحالی همه مون بخصوص تارا شدند و تارا از ذوق همش حرف می زد و هر چی به ذهنش می رسید برا مامان پروین و باباجونی تعریف می کرد. تقویم هم خوب به داد سیزده بدر مون رسید و امروز تعطیل شد که حداقل سال کاری رو آماده تر شروع کنیم. ![]()