تبليغاتX
تارا کوچولو
Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker
مشق تارا که بدقت نوشته و نگه داشته تا وقتی رفت مدرسه خانم معلم نگه چرا مشقتو ننوشتی!

تارا خانم فضولیش گل کرده و میخواد ببینه بابا اون تو چی می بینه. خیلی هم تو کارش جدیه!

تارا بعد از مدتی از اتاق اومد بیرون با خنده و جوراب های تا به تا و کلاه . وقتی هم ازش راجع به خنده و لباسش سوال کردم گفت می خواستم تعدیل بشم. هر چی کردم معنی تعدیل رو هم نفهمیدم.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 10:50  توسط مامان و بابای تارا  | 


بابا برای اینکه تارا رو تشویق به کارای خوب کنه کاغذی رو برداشت تا اعمال تارا رو با مثبت و منفی ثبت کنه. اینهم شد یه نوع بازی برای تارا. شروع کرد به ثبت منفی و مثبت برای خودش. بعضی وقت ها هم برای بعضی از کاراش دو تا مثبت میذاره. و میگه ببین مثبت هام از منفی هام بیشتره!

 برای اولین بار سه تایی مون منچ بازی کردیم. آخرش تارا از زدنها و شش نیاوردنها خسته شد و ما براش بازی کردیم و تارا دومین برنده بازی شد. ازمار و پله بیشتر از منچ لذت می بره وبا باباش چند باری بازی کرده.

 این روزها تارا درانتظار دو چیزه؛ یکی برف زمستانی و دیگری تولدش. برا تمرین برف بازی دستکش و شال و کلاهشو می پوشه. برا تولدش هم سفارش کادو میده .

 تو این مدتی که از پست قبلیم می گذره تارا چند باری خواب طولانی داشته. طولانی ترین اون عصردوشنبه ای بود که با  باباش اومده بودند دنبال من. تارا تو ماشین خوابش برده بود و وقتی رسیدیم خونه بیدار نشد و تا فردا صبح خوابید. صبح هم با خنده و خوشرویی بیدار شد. این خواب طولانی حدود14 ساعت طول کشید!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 8:41  توسط مامان و بابای تارا  | 


تارا خیلی دوست داره مثل بزرگترها صحبت های طولانی داشته باشه و تو صحبت های بین مامان و بابا شرکت کنه. هر چی رو که تو خونه تعریف می کنیم با کمی تغییر که کاراکترهاش مامان و بابای دوستش ، خانم معلمش ، و یا دوستش می شن  دوباره برامون تعریف می کنه: حالا بذارید ماجرای ماشین دوستمو بگم...مدرسه که رفته بودم خانم معلمم گفت که...دوستم بهم گفت که...

باز هم از سوال هاش:

 مامان تو که کوچولو بودی؛ یک سالت بود؛ مامانت هم زبونش ترکی بود؛ تو هم نمی تونستی مثل مامانت صحبت کنی؛ متل یک سالگی من حرف می زدی؟ دخترم می خواست بدونه babbling  بچه هایی که زبان مادریشون متفاوته مثل همه یا نه؟!!

 مامان تو تا چند سالگیت شیر رو تو شیشه می خوردی؟ شیشه ات چه شکلی بود ؟ عکس روش چی بود؟ داشت حافظه منو تست می کرد که جای دیگه اگه یه چیز دیگه گفتم مچمو بگیره!... آخه قبلاها گفته بودی که...

تارا در حال تمرین پوشیدن کلاه زمستانی. زردی دور دهنش هم تقصیر آب هویج بود:

 

 

تارا به همراه عشقش چیزی که از دیدنش در همه حال لذت می برد:

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 17:52  توسط مامان و بابای تارا  | 


این عکس تارا خیلی جدید نیست و مال اردیبهشت امساله ولی چون بابای تارا از این عکس خوشش میاد بدون اجازه مامان تارا که نویسنده اصلی وبلاگ تاراست اونو آپلود کرده.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 11:2  توسط مامان و بابای تارا  | 


تارا دوست نداره موهاشو کوتاه کنیم، دوست داره همه اش موهاش رو گوشش بیفته. به محض اینکه موهاشو از رو گوشش کنار می زنیم دوباره بر می گردونه سر جاش.

 هنوز از شیشه شیرش دست نکشیده.یه مدتی که بهش سخت گرفتیم شروع کرد به خوردن ناخناش. دوباره شیشه رو بهش دادیم. ترسیدم عادت ناخن جویدن تا دوره نوجوانیش هم ادامه پیدا کنه .

 دیگه پازل سفید برفیشو خودش به تنهایی درست می کنه و از این کارش خیلی راضی و خوشحاله.

 و اما از حاضر جوابی هاش:

خاله که خونه مون اومده بود تارا خیلی سر و صدا می کرد و سعی می کرد نتونم با هاش صحبت کنم. خاله که رفت گفتم تارا چرا اونهمه سر و صدا می کردی؟  گفت آبروت رفت؟ یعنی آبروت بوده بود حالا رفته؟!

عمو قناد شروع کرده بود به نصیحت بچه ها و توصیه می کرد خوب غذاشونو بخورند تا بزرگ بشن، بابا عارف از فرصت استفاده کرد و بهش گفت تارا ببین به تو میگه ها خوب گوش کن. تارا هم طبق معمول کم نیاورد و گفت نه به من نمیگه ، به همه بچه های کوچک میگه، من که بزرگم!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 8:19  توسط مامان و بابای تارا  | 


این روزا که همش حرف درس و مدرسه است تارا هم خیلی جوگیر شده و از حالا شروع کرده به نوشتن درساش : دارم درسمو می نویسم که وقتی بزرگ شدم رفتم مدرسه خانم معلم نگه چرا درستو ننوشتی!

 تو شکستن قوانین استاده. از نظر تارا می شه روزه گرفت ولی همه چی خورد، می شه تارا نوشت بدون آنکه نقطه داشته باشه، می شه خواهر داشته باشه ولی پدر و مادرش ما نباشیم و تو خونه دیگه زندگی کنه و ...هر وقت هم با اعتراض مواجه می شه می گه نه این فرق می کنه.

سوالهاش در مورد خدا شروع شده : چه شکلیه؟ کجاست؟ چه جوری مارو می بینه؟ واقعا سخته جواب دادن . چون براحتی قانع نمی شه.

 چرا ما چشممون لپمونو نمی بینه؟ لپمون که خیلی بهش نزدیکه. نمی دونستم چه جوری توضیح بدم. فیزیک نور و فیزیولوژی چشم هم خیلی بکارم نیومد ولی آخر سر قانع شد که نزدیک بودن مهم نیست ، باید روبروش باشه تا ببینه. گفت منظورت اینه که تو آینه باید لپمو ببینم؟

 دیشب تیتر بخشی از کتابمو کامل خوند : 5 تا 9 – 9 تا 5.( کتاب سنگفرش هر خیابانی از طلاست) کلی ذوق کردم. اولین سطری بود که تونست بخونه.

 تارا دیگه راست و چپشو می شناسه  ولی موقع پوشیدن کفشش بعضی وقتها عوضی می پوشه.

 امروز قد و وزنش رو هم گرفتیم. شیب منحنی اش نسبت به دفعه های قبل پایین تر اومده بود. اداهاش و ورجه وورجه هاش کار دستمون داده. دیگه قول داده که بهتر غذا بخوره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 10:37  توسط مامان و بابای تارا  | 


عصر شده بود و کم کم داشت نق زدن های تارا شروع می شد که بهش پیشنهاد پارک دادم . مشتاقانه پذیرفت و علیرغم گرمی نسبی هوا تو راه اصلا غر نزد و فقط پرسید اگه بچه ها خیلی خسته بشن مامانشون بغلشون می کنه؟  جواب مثبت رو که گرفت خیالش راحت شد و به راهش ادامه داد. حدود چهار ساعت با هم پارک بودیم. هر سه تا پارک محله رو رفتیم . پارک اولی خیلی بهش خوش گذشت. ولی به پارک سوم که رسیدیم دیگه نای بازی نداشت و اولش وایستاد و بازی بچه ها رو تماشا کرد بعدش انرﮋی گرفت و بهشون پیوست. تو راه براش بستنی گرفتم خیلی خوشحال شد و احساسی: مامان من هم وقتی چارسالم بشه بزرگ بشم پول داشته باشم تو هم تولدت بشه برات کادو میخرم. خونه که رسیدیم خوب شامشو خورد و از زور خستگی زودی خوابید.

تو بازی کردن تو پارک هم واردتر شده. دوست داره با بچه ها بازی کنه  و سعی می کنه دوست پیدا کنه ، ولی اگه یه بچه شری به پستش بخوره زود ازش جدا می شه  و میره طرف دیگه بازی می کنه . حالا دیگه به ما اجازه میده که تو پارک کمی دورتر بایستیم .

 تارا نمی خواد قبول کنه که ما چیزی بیشتر از او  بلدیم. هر چی می خوام بهش یاد بدم اونم سعی می کنه چیزی تو اون مایه ها به من یاد بده. می خوام بهش شعر یاد بدم می گه اول تو شعر منو بخون .یه شعر مانندی از خودش در میاره و میخونه. بعد می گه اگه یاد گرفتی حالا بخون. اونقدر بازی در میاره که فراموش می کنم که داشتم چیزی یادش می دادم. داشتم بهش اعداد انگلیسی رو یاد میدادم که شروع کرد به توضیح دادن که تو انگلیسی من اعداد مثل مال تو نیست و تو هم باید اعداد منو یاد بگیری . انگلیسی و ترکی و عربی رو به شیوه خودش صحبت می کنه و وقتی می خوام در موردشون بهش توضیح بدم قبول نمیکنه و می گه نه مال من با مال شما فرق داره.

رنگهای قرمز و زرد و سبز رو هم هنوز قاطی می کنه. اولش کمی نگران شدیم . تست دید رنگ که ازش گرفتم خیالمون راحت شد.  حالا دیگه هر وقت خواست یاد بگیره (البته تو مچ کردن رنگها مشکلی نداره).

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 6:28  توسط مامان و بابای تارا  | 


تارا خوش نداره بچه حساب بشه. تا می بینه مستقیم یا غیر مستقیم بچه خطاب می شه اعتراض می کنه: من بچه نیستم. امروز هم می گفت من بچه نیستم نزدیک به بزرگم.

برنامه ریزی هاش شبیه بزرگ تر هاست .  راجع به اینکه چه جوری با ما رفتار کنه از قبل تصمیم می گیره. بعضی وقتها میگه : من میخوام امروز عصبانیت نکنم . تصمیمشو هم عملی می کنه و وقتی احساس می کنه  با کاری داره میره رو اعصابم، بالافاصله از اون کار دست می کشه.  زبونشو هم چرب و نرمتر میکنه : مامان خوب ونازم... امروز صبح هم بهم گفته میخوام امروز عصبانیت نکنم . شاید هم کمی عصبانیت کردم.  خوب میدونه اختیار زندگیمون رفته دستش و هر جوری خواست می تونه باهامون رفتار کنه.

 تنبیه کردن هم خوب بلده. بعضی وقتها که مامانو عصبانی می کرد یه "بی شعور" از مامان دریافت میکرد. بابا هم که عصبانی می شد بهش می گفت " نادان" . چند باری این حرفا از طرف مامان بابا تکرار نشده بود که تارا اونارو کرد تکیه کلام خودش و بهر چی و هر کی میرسید می گفت "بی شعور". می گفت فکر نکنید من نمی تونم بگم، منم می تونم بی شعور و نادان بگم. طوری ادبمون کرد که دیگه تکرار نکردیم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 8:58  توسط مامان و بابای تارا  | 


تا کامپیوتر رو روشن می کنم تارا میاد سراغم . من هم که تمرکز نوشتن ندارم  ازش میخوام بگه تو وبلاگش چی بنویسم. تارا هم از خدا خواسته هر چی تو دلشه میریزه بیرون:

تارا شب بد شده بود بعد صبح شد هوا. باباش رفت اداره دو تا عکسشو هم برد اداره.تارا خیلی عروسک دارد. تارا دوتا کفش دارد. تارا خیلی اسباب بازی دارد.مامانشو یه موقع هایی عصبانی می کند.مامانش بعضی وقت ها میره اداره. تارا ماشین دارد و خودکار. تارا سنجاق دارد. تارا مداد دارد. تارا یه موقع هایی با کامپیوتر نقاشی می کند. و بابا عارف و مامان الهام .تارا بلوز دارد. مامان پروین میاد با تارا بازی می کند. با خودش هم کمی بازی می کند و نقاشی می کند و تارا مامانش را عصبانی نمی کند.تارا با باباش یه مو قع هایی میرند خونه مامان پروین. مامان پروینش رفته مسافرت. تارا سی دی دارد.تارا کمد دارد. سارا هم مسافرت رفته. سارا میرد مدرسه کلاس اول دبستان. سارا به مامانش کمک می دهد. تارا جاروبرقی و ساعت دارد.سارا خونه رو تمیز می کند. تارا دوست دارد به مامانش کمک بدهد. تارا دلش میخواد برد مدرسه و باید 4 سالش بشه. فامیلیش معروف است. با باباش ماشینشونو بردن تعمیرگاه. تارا شعر بلده. سارا میخواد بیاد خونه شون از مسافرت. رفتن شهرستان. تارا خیلی دوست دارد. تارا تارا دیگه یادم رفته چی بگم.

برام خیلی جالب بود یعنی ماهم یه زمانی افکارمون فقط همین ها بود؟!!! کاش می شد از دریچه نگاه کودکی دوباره دنیا را میدیدم... کز کرم نما حاجتم روا....

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 9:30  توسط مامان و بابای تارا  | 


یه دوست تخیلی داره به اسم سارا که اونهم  3 سالشه. میگه  خونه شون همین دور و بر خونه ماست، ولی همسایه ها جلوخونه شونو گرفتن ما نمی تونیم خونه شونو ببینیم.  اسم مامان سارا مژگانه (اسم یکی از دوستان مجرد منو میگه) . اسم بابای سارا هم الهه است. وقتی بهش گفتم الهه که اسم دختراست  نمی شه اسم باباها باشه گفت "منظورم فامیلیشه، اسمشو نمیدونم، سارا اسم باباشو به من نگفته". از دید تارا، سارا همه کارای خوب رو بلده و هر کاری ماها انجام بدیم بابا و مامان سارا هم همون کارا رو می کنن. گاهی وقتها هم کارایی می کنند که تاراپسندترن و تارا بابا و مامان سارا رو به رخ ما می کشه.  سارا بجه ایه با رفتارهای خوب . زود می خوابه، غذاشو خوب می خوره، خونه رو بهم نمی ریزه، اسباب بازی هاشو جمع می کنه و...مثلا می گه " دوستم بهم گفت که من اصلا خونه مونو بهم نمی ریزم". روزی چند بار جملاتی تو این مایه ها تکرار می شه.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 18:28  توسط مامان و بابای تارا  | 


 شماها از وقتی من کوچولو بودم این شکلی بودید؟

 چرا شما هیچ فرق نمی کنید ولی من همش عوض می شم؟

 وقتی من بزرگ بشم و دیگه عوض نشم اونوقت نوبت شماست که هی عوض بشید؟

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 20:19  توسط مامان و بابای تارا  | 


وقتی می خوره زمین و پاش درد می گیره  می شینه گریه می کنه و می گه آخه من پامو خیلی دوست دارم چرا اوف شد؟ و جالب تر اینکه برای تلافی کردن زمین رو محکم با دستش می زنه . این یه کار تکراری  از طرف تاراست حتی اگه به قیمت درد دستش تموم بشه.

از خاله الهه خیلی حساب می بره. من هم از این حسش سو استفاده  کرده و برای اینکه وسایل توی پاتختی رو بهم نریزه و بر نداره،  بهش گفتم پا تختی مال خاله الهه است که گذاشته خونه ما. با این روش تارا تا حد ممکن بهش دست نمی زنه. البته لاک تارا رو گذاشتیم توش که تارا فقط برا برداشتن لاکش درشو باز می کنه و به هیچ چیز دیگه دست نمی زنه! بر عکس کمد من که خودشو صاحب اختیار میدونه و روزی چند بار وسایلشو بهم می ریزه.  حالا چرا از خاله الهه اینهمه حساب می بره نمی دونم ، ولی هر چی هست فعلا به نفع من تموم شده.

وقتی بابا میره سر کار باهاش دست میده و خداحافظی میکنه و بهش میگه بوسم کن. بعدش هم می گه تو که نیستی من خیلی دلم برات تنگ می شه، زود بیا . تا وقتی هم که بابا از پله ها بره پایین تماشاش می کنه. عصر هم که بر می گرده می پره بغلشو ومی گه من امروزخیلی دختر خوبی بودم، اصلا مامانمو اذیت نکردم ، از صبح تا حالا هم بالا (بغل) نشدم. وبه این ترتیب غیر مستقیم به باباش یادآوری می کنه که وقت بغل شدنه!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 13:54  توسط مامان و بابای تارا  | 


عصر جمعه است. بابا عارف رفته اداره سراغ کارای عقب افتاده. تارا نیمه خواب جلو تلویزیون و من هم  پشت کامپیوتر (البته دارم شام هم می پزم) از شانس بد یا خوب تارا مامان و باباش هر دو اهل مطالعه از آب دراومدند و هر وقت هم درس و کتاب رو ول کردند، درس و کتاب بهشون چسبیدند! دو تا برنامه سخنرانی پشت سر هم برای روزهای 27 و 28 مرداد دارم که اولی تو کنگره سراسری است و دومیش برای محل کار و من هم  براشون سرکارم! تارا هم هی به طرق مختلف بهم حال میده و منو وارد دنیای خودش می کنه،  دنیایی که توش غیر از شیطنت ها و خودنمایی های دوران کودکی خبری نیست. بیشتر وقت ها به حالش غبطه می خورم و دلم می خواد تو دنیاش بمونم ولی گذشت زمان بر همه چیز غالب است .  باباش که میرفت اداره تارا گفت بابا ایندفه رو برو ولی به رئیست بگو که دیگه جمعه ها نمیام اداره!  البته به نظر تارا سرایدار اداره بابا رئیس است چون اون در اداره رو باز می کنه و می بنده! 

تازگی ها چند تا جوک هم یادگرفته که روزی چند بار تعریفشون می کنه:

یه آقایی ماست خریده بوده و داشته می رفته ، یه خانمی ازش می پرسه ساعت چنده ، دستشو که بر می گردونه ساعتشو نگاه کنه ماست می ریزه.

یه فیلی می ره بالای درخت ، دوستش میگه برا چی رفتی اون بالا میگه آخه من هلو هستم.

یه مورچه می افته تو آب لباسش خیس می شه فیله می گه ناراحت نباش من لباسمو میدم بپوشی.

جوک تعریف کردنش با خنده وحرکات چهره و بدن همراهه ، البته بعضی وقتها کاراکترها رو هم عوض می کنه تا تنوعی به جوکهاش بده.

سوره قل هوالله رو هم خوب می خونه و بهش می گه شعر قرآن :شعر قرآن بخونم؟  شعر ABC  رو هم خوب می خونه.

امیدوارم بابا کمی زود بیاد سری به اطراف بزنیم.

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 17:0  توسط مامان و بابای تارا  | 


برای تارا سئوال شده که چرا آقایون توی تلویزیون شیطونند ولی خانمها نه. میگه مامان چرا نیما و عمو مهربون و بهمن هاشمی  شیطونند و اینهمه ادا میدند ولی خاله نرگس وخاله شادونه یا راه میرند یا می شینند؟ اونا ادا بلد نیستند؟  گفتم خوب حتما خانمها دوست ندارند ادا بدند!!

 به خاطر حرکاتی که در میاره به آقای بهمن هاشمی علاقه زیادی داره.  از وقتی خیلی کوچیکترهم بود مسابقه هاشو(مثل رد پا) نگاه میکرد. حالا هم مشتری باغ کتابه. به خاطر علاقه تارا هم که شده  تو تجریش که دیدیمش رفتیم و باهاش صحبت کردیم. تارا که از دیدنش تعجب کرده بود فقط صاف زل زده بود بهش . همون شب اسم تارا رو تو برنامه باغ کتاب گفت و تارا هم خیلی ذوق کرد و براش ثابت شد اونی که تو تلویزیونه همون فردیه که تو تجریش بود.

 بابا ی  تارا هم 40 ساله شد. یه تولد سورپریزی می خواستم براش بگیرم که لو رفت  و خودش هم مجبور شد تو آماده کردن تمهیدات کمکم کنه، ولی خیلی خوشحال شده بود.حضور مادر بزرگ خوبی و خاله پروین هم  بیشتر خوشحالش کرد. تارا هم منتظر فرصتی بود تا مراسم بادکنک باد کردن دوباره اجرا بشه و دنیا به کامش بشه. هی را میرفت و می گفت بابایی تولدت مبارک. آخرش هم یه شاخه گل به باباش هدیه داد. 

 

تارا در جشن نهمین سال ازدواج مامان و باباش

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 9:25  توسط مامان و بابای تارا  | 


 تازگی ها در مورد زبان کنجکاو شده. می گه یعنی چه که خواب از سرش پرید؟ مگه می شه خواب بپره؟! چرا به من میگی بذار ببینیم چی می شه؟ خوب ببین مگه من نمی ذارم؟!

 چیزهای غیر واقعی کارتونها و برنامه های تلویزیونی هم براش عجیبه : آخه مگه می شه قورباغه مامان جوجه بشه؟ چرا تو این کارتون اینجوری می گه؟  آخه مگه می شه لوبیا حرف بزنه؟ چرا این ها حرف های بی ربط و می ربط می زنند؟!

هر وقت کاری می کنیم که بهش بر می خوره زود می گه من دیگه با هیش کس دوست نیستم، شما بدید، من با شما قهرم. کمی بعد پشیمون می شه وبا خنده  میگه شوحی کردم.من با همه دوستم. با پانیذ که رفته بودیم شهر بازی، پانیذ هم  محکم رو تاب هولش داده بود و تارا هم شاکی از تاب اومد پایین و سرو صدا که من اصلا با شما دوست نیستم ، من هیش کسو دوست ندارم. چند ثانیه بعد گفت نه شوحی کردم دوستم و به بازی  ادامه داد.

پروسه کتاب خوانی رو هم طولانی تر کرده. بعد از اینکه کتاب رو براش می خونی میگه حالا من. یه بار هم باید اجازه بدی تا تارا همون کتابو برات بخونه.  سعی می کنه کش و قوس هم بده تا کار بیشتر کش بیاد. البته برا کارای دیگه هم همینطوره و نوبت می گیره:حالا من.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 16:58  توسط مامان و بابای تارا  | 


چقدر خاطره از دوران کودکی و دوران مدرسه اش دارد! من که کوچولو بودم  حرفای مامانمو خوب گوش می کردم، غذامو خوب می خوردم ، و ....مدرسه که می رفتم یه دوستی داشتم که می گفت ...خانم معلممون گفته ...به خانم معلم فرضیش هم خیلی اعتقاد داره. حتی آقای روشن پژوه مسابقه محله هم که ازش خواست یه شعری بخونه گفت "من فقط اگه خانم معلممون بگه شعر می خونم!"

معتقده برای مهد کودک رفتن هنوز کوچیکه، باید بزرگتر بشه تا بره مهد! البته تو خونه ادای مدرسه رفتن در میاره و کیفشو جمع می کنه و می گه دیگه داره دیرم میشه ،باید برم، کیفمو میندازی رو کولم؟ خدافظ، کاری نداری؟ میره آشپزخونه و چند ثانیه بعد از مدرسه بر می گرده: درسامونو خوندیم. خانم معلم گفت تارا و مامان بنویسید ما هم نوشتیم.

عروسکشو بر میداره و می گه تو مامان بزرگشی ، من مامانشم، بابا هم هم باباشه و هم بابابزرگش! اسم عروسکش هم ماریه. ماری رو میذاره پیش من و میره سرکار. ماری هم عروسک دوران قبل از تولد باباشه که اگه باباش دختر می شد باهاش بازی می کرد! حالا تارا که دختر شده باهاش بازی می کنه!

عکس های کوچیکیشو که دیده می گه من کوچولو بودم پسر بودم حالا دختر شدم. نمی ذاره موهاشو کوتاه کنیم می گه می خوام دختر باشم. میگه مامان تو کوچولو بودی اسمت چی بود؟ من بزرگتر بشم اسمم چی می شه؟ منهم میشم مامان تارا؟

وقت شام بود که شکلات خواست. گفتم نمی شه . گفت چرا دیشب دادی؟ گفتم اشتباه کردم.  چرا تو دوباره اشتباه نمی کنی  بازم اشتباه کن.

می گفت می خوام پیش تو بخوابم. من هم که می خواستم از سرم واکنمش و خودم راحت بخوابم، گفتم چرا پیش بابا نمی خوابی ؟ طبق معمول از جواب کم نیاورد"آخه من و تو دختریم ، پیش تو بخوابم بهتره .بابا پسره، اگه پیش بابا بخوابم اونوقت قاطی پاطی می شه"!

یقه مامان پروین رو هم خوب شناخته. میدونه هر چی بخواد نه نمی شنوه. از صبح تا شب گرفته بودش به بازی. حالا دیگه وقت خونه اومدن بود. ما هم سر پا منتظر که رضایت بده و بیاریمش خونه، که چونه زدن تارا سر ادامه بازی و نیومدن شروع شد. بالاخره قرار شد 6 تا بازی کنند و بعد تارا با ما بیاد. نشستند به بازی و مامان پروین گفت من می شمارم که 6 تا شد تموم کنیم. تارا هم اعتراض که نه نشمار، خودش می شه!

حموم بردنش هم مصیبتی شده. تا حد ممکن از زیرش در میره  و با اصرار هم که می بریمش جیغ و دادش تو حموم گوشمونو کر می کنه. کلک ها هم کارساز نیست و همش رودست می خوریم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 17:28  توسط مامان و بابای تارا  | 


دختر خانم ما دیگه شده کمک مامان . جدیدا سبد اسباب بازی هاشو میذاره زیر پاش و ظرف می شوره.  بیشتر هم  دوست داره ظرف های خودشو بشوره. البته اینجوری کار مامانش رو علیرغم میلش! کمی هم زیادتر کرده.  آرزوهاش هم قشنگند : بزرگتر که شدم غذا درست می کنم ، ظرف می شویم، میرم اداره، جارو می کنم و... همه کارایی که برا بزرگترا خسته کننده است و دوست داشتند به خاطراونا هیچوقت بزرگ نمی شدند، آرزوشه! شاید ما هم وقتی کوچیکتر بودیم بخاطر انجام همین کارا بود که دوست داشتیم زودتر بزرگ بشیم!

هر از چندی یه دفعه احساسی می شه و شروع می کنه به بوسیدن و ناز کردن. می گفت هر چی میبینمت انگار ندیدمت . جمله اش خیلی عاقلانه و عارفانه بود که فقط از یه فکر آزاد و یه دل پاک می تونه  بیاد بیرون. بهش گفتم منم همینطور.

بعد از چند سال این دفعه که رفتیم پارک هوس بدمینتون کردیم. اشتباهمون این بود که از تارا اجازه نگرفتیم. تا بابا راکت ها رو آورد تارا خانم یکشیو گرفت و شروع به بازی با من . بعد از کمی بازی گفتم حالا تارا دیگه نوبت باباست راکتتو بده به بابا ، اومد راکت رو از دست من گرفت و داد به باباش و شروع کرد به بازی با باباش! طوری تو کارش جدی بود که انگار هیچ اتفاقی نیفتاد. ما هم یواشکی خندیدیم و به رومون نیاوردیم. متاسفانه حالا حالاها باید دور بدمینتون رو خط بکشیم.

از خواب که بیدار شد با حالت ناراحت گفت تو خواب دیدم گردن بندی مثل مال تو داشتم. برای اینکه ناراحت نباشه گردن بندی رو که تو گردنم بود باز کردم و انداختم گردنش. خوشحال شد و خندید و گفت حالا من شدم مامان. چند ثانیه بعد متوجه شد که سرش کلاه رفت اخماش دوباره رفت تو هم و گفت: اینو باز کن، یکی برا خودم بخرید. این مال خودت باشه!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 19:37  توسط مامان و بابای تارا  | 


بالاخره تونستم کمی وقت بدزدم و بشینم به نوشتن. البته هنوز شروع نکرده چند بارتارا به بهانه های مختلف بلندم کرده ، ولی امروز دیگه مصمم هستم که کمی بنویسم.

به نظرم میاد تمام کارها و فکرها و آزارها و دوست داشتناش با حساب و کتابه . اگر فکر کنی بچه ست و نمی فهمه خطا از خودته. بخوام در مورد کاراش و فکراش بنویسم تمام وقت سرکار میرم. باضافه اینکه ایشون اصلا چنین حق و فرصتی برام فراهم نمی کنند. از اصول اولیه زندگی با تارا، دربست در اختیارش بودنه. حتی ظرف شستن و غذا درست کردن و ... رو هم باید به بازی تبدیل کنی تا راضی بشه، و گرنه اونقدر غر میزنه و وسط کارت اونقدر برات کار می تراشه که پشیمونت می کنه.

تارا تمام انرزی خودشو بکار می گیره تا ما رو در خدمت خودش نگه داره. هنوز آب نداده شیر می خواد، شیر و تموم نکرده شکلات می خواد ، هنوز شکلات نگرفته دستشویی داره، وسط کارش یه سفارش دیگه میده ، و بعد از اونهم  قول بازی می گیره و بازی  و بازی و بازی . اونقدر کلمه بازی با ما فکرشو مشغول کرده  که حتی بعضی وقتها وسط بازی هم می گه "باهام بازی می کنی؟" آخرش هم شاکیه چه از اول بهش نه بگی چه بعد از چند ساعت باهاش بودن. به محض بلند شدن از کنارش می شی "مامان بد".  طراح بازی ها هم خودشه ، یه چیزی میده دستت که بیا با این بازی کنیم. می گم چطوری می شه با این بازی کرد ؟ می گه" اول اینطوری کن ، بعدش هم این طوری وبعد هم اینطوری و..".و  این داستان ادامه داره که یه دفعه می بینی ساعت یازده شب شده و همه برنامه ها و کارای خودت مونده و بقیه اش هم که معلومه. حالا این تارا خانم که تو خونه همه کاراش با برنامه و حساب کتابه ،بیرون که می ریم از همه بچه ها حساب می بره. تو پارک منتظر می مونه تا همه از سرسره برند پایین و کسی دیگه اون بالا نباشه تا ایشون بیاد پایین و... و خلاصه اینکه بیرون هم به نوعی دیگه  حرص ما رو در میاره.

وقتی کاری کرد که از نظرم مناسب نبود  گفتم آخه دختر 4 ساله که این کارا رو نمی کنه. با بی خیالی جواب داد " من که 4 سالم نیست، من فقط 3 سال و 3 ماهمه " چند وقت بعد سر یه کار دیگه دوباره بهش غر زدم که تو دیگه 4 سالته نباید اینکارا رو بکنی. با حرکاتی مثل بزرگا جواب داد " ا ، بازم گفت چارساله!".

کتابها و مجلات رو برمیداره ، اول جلدشو می خونه "برای بچه های 3 ساله" با این کارش به خودش مجوز میده که اونارو ورق بزنه . حالا توش رو می خونه "مال تارا، تارا می تواند نگاهش کند و..."

بریز و بپاشش هم که حرف نداره. همه چی وسط اتاقه. صبح تا شب دستمال و کاغذ و ظرف از وسط اتاق جمع می کنیم. حالا همین بچه چند روز قبل به باباش اعتراض داشت که "آب رو که می خوری لیوانشو بشور و بذار سر جاش!" یه جمله ای که کاملا ابتکاری بود و مطمئنیم که از ما نشنیده و از فکر خودش زده بیرون!

تو ماشین باهاش نشسته بودم و باباش رفته بود پیش دوستش و تارا هم طبق معمول غر می زد. برای اینکه سرگرمش کنم، گفنم تارا بابا تو اون خیابونه، نگاه کن هر وقت اومد به من بگو. چند ثانیه ای نگاه کرد و بعدش الکی داد زد "اومد، اومد". حالا به جای تارا من سر کار بودم! یا د بچگی هام افتادم که چه قدر با این ترفند های بزرگترا سر کار می رفتم.

تن صدا و طرز نگاهها را کاملا می فهمد. حتی اگر سعی کنی عصانیت و خشم خودتو بروز ندی "تو عصبانی هستی؟ چرا داری او نجوری نگاه می کنی؟  چرا بلندتر جوابمو دادی؟ و..." اگه براش عصبانی بشی  خیلی روش اثر میذاره و همش می گه "من ناراحتم، چرا سرم داد زدی؟  من ناراحتم کاری کن که ناراحت نباشم". تازگی ها هم هر چیزی تو مغازه ها می بینه می خواد و بعد از خریدن بیشتر ذوقش اینه که به مامان پروینش نشون بده.

دیگه به این نتیجه رسیدم که اصطلاح بچه است نمی فهمه باید عوض بشه و بجاش بگن خیلی مونده تا بزرگتر تا بچه ها رو بشناسند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 16:18  توسط مامان و بابای تارا  | 


هر وقت به تارا می گیم این وسیله مال بزرگتر هاست تو نباید بهش  دست بزنی می گه خوب کوچولوشو برا من بخرید. فکر می کنه هر وسیله ای که کوچولوتر بشه می شه مال کوچیکتر ها! تقریبا هر چی هم دست کسی باشه تارا هم می خواد یکی داشته باشه. می گه برام قلم مو بخرید. می گم  این مال بزرگاست. می گه خوب برا من کوچولوشو بخرید می گم این اصلا کوچولوشو نداره می گه نه اگه بریم اون دور دورا بریم تجریش می بینیم رو مغازه نوشته قلم مو مال کوچولوها . ما هم می خریم!

 کتاب های  مامان و بابا رو خوب می شناسه. داشتم کتاب بابا رو می خوندم که بهونه اومد دست تارا که مگه می شه همه به کتاب هم دست بزنند؟!    برای اینکه کتابهای ما رو بر نداره ، بهش گفته بودیم که هر کس باید کتاب خودشو بخونه.  می خواستم  منحرفش کنم برا همین بهش گفتم کتابی که دارم می خونم مال مامان و باباست. هنوز من نتونسته بودم  توضیحم رو کامل کنم که گفت. این کتاب حشره داره،  مال باباست  مال تو چشم توشه و انگلیسی نوشته. دیگه جوابی نداشتم.

بهر بهونه ای که شروع به گریه می کنه بلافاصله دستمال می خواد و در حال گریه می گه دزمال. داشت به باباش یاد میداد چه جوری گریه کنه  چشماتو ببند، دهنتو باز کن ، حالا بگو دزمال.

سی دی ترانه های خاله ستاره رو هم خیلی دوست داره. کارتونهای موزیکال که بیشتر به سنش می خوره. چند روزیه به جای سی دی های کارتونش اونو تماشا می کنه.

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 13:43  توسط مامان و بابای تارا  | 


هر وقت بابا می خواست کاری فنی تو خونه انجام بده تارا سریعتر از باباش دست بکار می شد و با وسایل بابا ور می رفت. بابا هم برا اینکه این گیرها رو کم کنه قول ابزار مخصوص بچه ها رو به تارا داد . تارا خانم هم که دیگه دست بردار نبود و گاه و بیگاه قولشو یاد باباش می انداخت.   بالاخره هم موفق شد و یه ست نجاری مخصوص بچه ها براش خریداری شد. خیلی ذوق کرد و چند روزی به هر چی که می رسید می خواست با ابزارش تعمیر کنه.

 تصمیم گرفتیم سری به نمایشگاه کتاب بزنیم  و تارا رو در جریان قرار دادیم و راه افتادیم. وقتی رسیدیم پارکینگ ها پر بودند وخیابونهای اطراف هم جا پارک نبود بعد از چند بار دور زدن دیگه نا امید شده بودیم و می خواستیم برگردیم  ولی اصرار تارا به دیدن "نمایش کتاب" باعث شد دوباره بچرخیم و بالاخره یه جایی پیدا شد.  با رفتن به نمایشگاه دیگه دنیا به کام تارا شد و انواع کتابها و بن بن بن و ... براش خریده شد. از خوشحالی بال در آورده بود. باورش نمی شد اونهمه خرید مال خودش باشه.

 تازگی ها متوجه شده که شبها ماه از همه جا دیده می شه. براش معمایی شده و میگه " مگه ماه پا داره که همه جا با ما میاد؟"

 یه دوره دیگه "چرا" دوباره شروع شده. ولی این دفعه حرفه ای تر از دفعه  قبله. هر اتفاقی بیفته میگه "چرا؟" هر چی هم جواب می دی باز می گه "چرا؟"  خلاصه اینکه تا کلافه نکنه دست بر نمی داره.

تارا در مجموعه فرهنگی شرکت نفت در محمود آباد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 14:23  توسط مامان و بابای تارا  | 


تارا می گه برا خاله شادونه نامه بنویسید به او بگید تارا دختر خوبیه. براش بنویسید که تولدم کی می شه.  دیگه دوست نداره موقع رد شدن از خیابون بغلش کنیم. میگه دستمو بگیرید خودم رد می شم! چند تا پیشنهاد هم داره : برام بن بن بن بخرید. هر وقت وقت داشتید منو ببرید سرزمین عجایب. با هم بریم فروشگاه هر چی مناسب من بود برام بخرید و ... از خودش شعر می سازه و زمزمه می کنه ، این هم نمونه ای از آنها که توسط مامان شکار شده:

با همدیگه بازی می کنیم   شعر می خونیم با هم . با همدیگه شنا کنیم. صد آفرین صد آفرین. صدا بدید صدا بدید. احوالپرسی کن احوالپرسی. چرا بگید چرا نگید. بازی کنید بازی کنید.

 مسافرت شمال هم خیلی بهش خوش گذشت و از زمین بازی دست بردار نبود. شن بازی هم براش تجربه خوبی بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:55  توسط مامان و بابای تارا  | 


معیار کوچکی از نظر تارا پسر عموش است. هر بچه کوچولویی رو می بینه می گه "اندازه مانیه" ، هر وقت هم می خواد ازکوچولوییش حرف بزنه می گه "اندازه مانی بودم...". حالا مانی کوچولو 9 ماهشه . البته سعی می کنیم حقوق مانی حفظ بشه و هی بهش میگیم که بعضی ها کوچولوتر از مانی هم هستند!

 تا عکس های قبلمون رو می دید هی می گفت "پس من کجا بودم؟ چرا تو این عکس پیشتون نیستم؟". مجبورم کرد که بهش بگم نی نی ها قبل از بدنیا اومدن تو دل مامانهاشونند.   دلش به حال خودش سوخت و گفت یعنی تو غذا می خوردی رو بدن من پر از غذا می شد؟ و سوال دیگه اینکه یعنی من حالا بدنیا اومدم؟  واقعا می مونم که چی جواب بدم و چه جوری قانعش کنم.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 10:30  توسط مامان و بابای تارا  | 


به زور از پارک کنده می شه.  بعد از خواهش و التماس و قول اومدنهای مجدد می گه " 10 تا دیگه تونل برم بعد بریم". حالا که ما قبول کردیم ،این 10 تا رو طوری طول میده که یه نیم ساعتی طول بکشه. سعی می کنه از دورترین پله نسبت به تونل بره بالا و تو راه همش اینور اونور رو نگاه می کنه و... و تا می تونه این 10 تا رو طول میده ، هر بار که می رسه پایین عددشو میگه "تازه شده یکی" و یا "تازه شده دوتا" و... وبالاخره به ده که رسید رضایت میده. جدیدا از پله ها بدون گرفتن نرده بالا میره، از دویدن خوشش میاد ، جیغ و داد الکی و خندیدن رو هم دوست داره.

 نوشتاری اسم تارا رو هم یاد گرفته. با هم از تو روزنامه دور "تا" ها و "را" ها خط کشیدیم، از این بازی خیلی به ذوق اومده بود. دیگه هر جا "تا" و "را" یا "تارا" رو می بینه می شناسه. 

 تو آشپزخونه خیلی داشت به پرو پام می پیچید و دلم می خواست دکش کنم. تلویزیون روشن بود و صدای خاله شادونه میومد، بهش گفتم برو ببین خاله شادونه چی می گه ، هنوز جمله من تموم نشده خیالمو راحت کرد! " برا خودش حرف می زنه!"

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 9:39  توسط مامان و بابای تارا  | 


 می تونه اسمشو درست تلفظ کنه. تا عدد 10 می تونه بشماره. نوشتاری اعداد فارسی و انگلیسی رو می شناسه (تا عدد 10). چند تا کلمه و اصطلاح انگلیسی و ترکی هم یاد گرفته. می دونه که می شه با زبونهای دیگه هم صحبت کرد.  شماره تلفن خونه مامان پروینشو خودش می گیره. پشت تلفن خوب صحبت می کنه و در مورد هر چی که در طی روز اتفاق افتاده پشت تلفن گزارش میده. رنگها و شکل ها رو هم خوب بلده. دیگه قبول کرده که آبابا و آنا پدر و مادر مامان و باباجونی و مامان پروین پدر و مادر بابا (و پدر بزرگ و مادر بزرگ تارا ) هستند. ساعاتی که خودش تنهایی بازی می کنه زیادتر شده. غذا خوردنش همچنان عذاب آوره. وقت غذا که می رسه یا شکلات می خواد یا شیر یا هر چیز دیگه ای غیر از غذا. بیشتر وقتها ناهار و شام رو با هم قاطی می کنه. به ناهار می گه شام. علاقه اش به برنا مه های تلویزیونی هم بیشتر شده. بیشتر وقتها با بابا سر کانالی که باید روشن باشه   اختلاف سلیقه دارند! و تارا همشه دلش می خواد کانالی روشن باشه غیر از اونی که بابا می خواد ببینه (خوش به حال مامان که هیچوقت علاقه ای به برنامه های تلویزیونی پیدا نکرد و از این بازی بدوره!) خونه آنا که رفته بودیم برای اولین بار به تنهایی (بدون حضور مامان و بابا) با دایی رفت پارک بازی ، که از نظر ما این استقلال به معجزه شبیه بود! البته پانیذ هم بعدا بهشون ملحق شد. موقع بازی با بچه ها هم بیشتر احساس امنیت میکنه و راحت تر بازی می کنه. به همه بچه ها می گه دوستام!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 14:11  توسط مامان و بابای تارا  | 


سیزده بدر هم برا تارا تجربه ای جدید بود. چادر زدن و غذا درست کردن در خارج از محیط آشپزخونه. با اینکه بالای تپه های ولنجک اثری از آب و سبزی و درخت نبود ، همون جا رو به ناچار برا چادر زدن انتخاب کردیم و جلو رویمون یه شهر پر دود بود که تماشا کردیم.  تارا هم خوب ذوق می کرد و براش جالب بود چون سیزده بدری از جنس دیگه سراغ نداشت. می گفت ما اومدیم سیزده بدر اونای دیگه اومدند چارشنبه بدر. مامان پروین و باباجونی هم با ظرف آششون رسیدند و باعث خوشحالی همه مون بخصوص تارا شدند و تارا از ذوق همش حرف می زد و هر چی به ذهنش می رسید برا مامان پروین و باباجونی تعریف می کرد.   تقویم هم خوب به داد سیزده بدر مون رسید و امروز تعطیل شد که حداقل سال کاری رو آماده تر شروع کنیم.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 10:56  توسط مامان و بابای تارا  | 


خوب به تارا خوش می گذره. از سر کار رفتن مامانی خبری نیست و مسافرت (به قول خودش بیرون لالا) و هم ایاغی با فرشید هم به تورش خورده. زمان تحویل سال به همراه خاله نسرین تو  راه (اتوبان قم-کاشان) بودیم. تارا و فرشید هم تا می تونستند سر به سر ما گذاشتند و تمام وقت ما رو در گیر خودشون کردند. تارا مرید فرشید شده بود و هر کاری اون میکرد تکرار می کرد، فرشید هم وقتی می دید تارا کارای اونو تکرار می کنه بیشتر شیطونی میکرد و کارای عجیب غریب. و  نتیجه این می شد که ما همش بدنبالشون بدویم که شر دست خودشون و ما ندند!  تا روز دوم که تو یزد بودیم به همین ترتیب گذشت و بعدش دیگه نصیحت ها و کلک زدن هام جواب داد و تارا دست از تقلید برداشت و فرشید هم نسبتا آروم شد. تارا تقریبا تمام مسیر پیر سبز رو  خودش دست تو دست ما بالا رفت و تو مسیر فقط کمی بغل شد. بیشترین تعجبش از در آوردن کفشامون موقع ورود به عبادتگاه بود که حالا هم همش می پرسه چرا ما اونجا کفشامونو در آوردیم؟ چرا هیش کس کفش نپوشیده بود؟ هر جوری هم توضیح میدم قانع نمی شه ، آخرش امروز بهش گفتم هر وقت بزرگ شدی علتشو می فهمی! که ساکت شد.

تو پمپ بنزین ها کشف کرده که بعضی ها به پشت ماشینشون بنزین می زنند که خنده داره! وقتی کشفشو به من توضیح می داد می گفت خیلی خنده داره (چون مثل ماشین ما باکشون بغل نیست!)

نقشه خونی و جهت یابیش هم بد نیست که فکر می کنم بیشتر به باباش رفته. جایی قبلا رفته باشیم می گه ما که قبلا اینجا اومدیم. تو عبادتگاه هم که بودیم پایینو نگاه می کرد و مسیری که از اون بالا رفته بودیم نشون میداد . هر وقت هم نقشه رو بدست می گرفتم ازم می گرفت و شروع می کرد به توضیح دادناش: از این مسیر بریم، ما الان اینجاییم، و توضیحاتی از این قبیل.

 و با مزه تر از همه اینها ، بابا عارف هم که امروز صبح زود خودش دلش برا مامانش تنگ شده بود تارا رو بهونه کرد و به تارا گفت تارا بیا شماره رو بگیرم با مامان پروین صحبت کن دلش برات تنگ شده. تارا هم حاضر جواب تر از همیشه : هنوز صبح نشده چه صحبتی؟!!  

اینهم تارا در کنار هفت سین

و تارای ناز دار در باغ فین

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 13:4  توسط مامان و بابای تارا  | 


 

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 5:23  توسط مامان و بابای تارا  | 


واقعا دنیائیه این سایت با اطلاعات بسیار دقیقش. در طول این سه سالی که عضو این سایت شدیم همیشه به دادمون رسیده و کمکمون کرده . درست وقتی که رفتارای تارا به نظرمون عجیب وغریب میاد همون هفته همون رفتار رو توجیه میکنه . به جرات می تونم بگم درصد بسیار بالایی از رفتارهای تارا در هر سنی با نوشته های سایت مطابقت داشته و حتی جزئیات رو هم شامل می شده. یادمه چند ماه قبل که تارا دوست داشت از بشقاب ما غذا بخوره این رفتار برامون خیلی غیر عادی بود و سعی می کردیم مانع بشیم و همش بهش می گفتیم از ظرف خودش بخوره. درست تو پست همون هفته نوشته بود که تو این سن دوست داره از ظرف شما غذا بخوره!   تو مراحل یادگیری مفاهیم و زبان هم اطلاعات بسیار بجایی می داد. چند وقتی بود که تارا خیلی تخیلی شده بود و همش از دوستای تخیلی اش و کارای خیالیش حرف می زد . من هم کمی ناراحت که بچه ام چرا خیالباف شده و تو این سن سعی می کنه خودشو جای دیگرون جا بزنه و از کارایی که نکرده و دوستایی که نداشته صحبت کنه. هر وقت هم من می خواستم تخیلات رو ازش دور کنم می گفت مثلا دیگه.  این دفعه هم باز این سایت بدادمون رسید و از رشد افکار تخیلی و تصور دوستان خیالی برامون نوشت و اونو  نشانه رشد فکری و خلاقیت کودک بیان کرد و خیالمون راحت شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 11:3  توسط مامان و بابای تارا  | 


اندر جریانات خونه تکونی از بس که سابیده بودم و اینور و اونور رفته بودم احساس میکردم دست و پام دیگه میلرزه. همون موقع تارا خانم اومد و با ناز و عشوه دستاشو به طرفم بالا برد که بالام کن . منظورش این بود که بغلم کن و دور خونه منو بچرخون. گفتم تارا من خیلی خسته شدم، از بس کار کردم دست و پام می لرزه نمی تونم بغلت کنم . گفت خوب بالام کن که کمرت هم بلرزه.  آخرش هم بغل شد.

برای چندمین بار در طول روز شیشه شیر می خواست که دیگه عصبانی شدم و سرش داد کشیدم. سرشو انداخت پایین و از پیشم رفت. هنوز نرفته برگشت و گفت مامان خودتو عصبانی نکن!

 تازگیها وقتی  ماجرایی رو که سر کار یا بیرون  اتفاق افتاده تو خونه تعریف می کنم تارا ماجرا را به نام خودش تغییر میده و دوباره برا ما تعریف می کنه. دیروز که ماجرای مینی بوس سواریمو تعریف کردم تارا شروع کرد به تعریف ماجرا از طرف خودش. مامان من بزرگ شده بودم رفته بودم سرکار، سوار تاکسی شده بودم تو تاکسی ترانه می خوند و... گفتم تارا تو که هنوز کوچولویی نمی تونی که خودت بری تنهایی سوار تاکسی بشی .گفت آره دارم بعدنمو میگم.

 با باباش بهش بیشتر خوش میگذره چون کارای ممنوعه از ممنوعیت میافتند و تارا به قول خودش بیشتر حال می کنه. برا همین هم سعی می کنه از باباش تعریف و تمجید کنه. وقتی بابا بهش اجازه داده بود که با نردبون بازی کنه و بالا پایین بره، داشت برا باباش شعر می خوند : بابای خوب و نازم که بهتر از گلایی دلم برات تنگ شده صبح تا حالا کجایی . قسمتی از کتاب می می نی که بابا رو گذاشته بود به جای مامان. البته سیاستش هم بد نیست ، وقتی ازش می پرسم بابا رو بیشتر دوست داری یا مامانو  سعی می کنه به طریقی موضوع صحبتو عوض کنه  و سوالمو جواب نده.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 7:30  توسط مامان و بابای تارا  | 


تارا چند روزی بود که   اداهایی از خودش در میاورد و فیگورهای به خودش می گرفت. بهش گفتم تارا اینا دیگه چیه؟ جواب داد مگه تو بلد نیستی ؟ گفتم نه. گفت ولی نی نی ها می تونن ، گفتم یعنی چه؟ خیلی جدی جواب داد یعنی چه نداره! بعد به کارش ادامه داد.

 صبح که بیدار شد گفتم سلام تارا مامانی صبحت بخیر. با حالت ناز  و بصورت کشدار گفت مگه من مامانم؟ گفتم مامان یعنی ناز و قشنگ و ملوس و...برا همین بهت می گم تارا مامانی. چهره ش جدی و متفکر شد و گفت ولی من فکر می کنم تارا یعنی ناز و قشنگ و ملوس و ...برا همین بهم بگو تارا!

 تقاضای شیشه شیر تمومی نداره. تمام قوانین رو به کمک  اصرار و پشتکار خودش و دل رحمی ما شکسته و گاهی به  روزی بیشتر از یه لیتر هم می رسونه، اونهم فقط تو شیشه. منهم همش از مضرات خوردن شیر زیاده از حد براش توضیح میدم ولی قانع نمی شه. یه شب که خیلی اصرار کرد و گریه کرد، باباش شیشه شیر رو بهش داد و گفت کار درستی نیست فقط برا اینکه دلت نشکنه بهت میدم. حالا دیگه حرف بابا رو کرده پیرهن عثمان و هر وقت می بینه اصرار های نوع دیگه فایده نداره  میگه بهم شیشه شیر بدین که دلم نشکنه!

 شکستن بت همه چی رو خوب بلد شده. در مقابل هر تقاضاش که مقاومت می بینه  التماس و اصرار می کنه و عملا زور میگه که عملی کنه و ما هم دیگه برای اینکه کار به اعصاب خردکنی نکشه میگیم باشه ولی فقط این دفعه. با لحن قشنگش می گه باسه.  حالا دیگه موفق شده  دفعه دیگه وقتی همان تقاضا رو مطرح میکنه و ما میگیم نمی شه. میدونه که شدنیه و با اصرار می گه چرا دفعه قبل دادی؟ بازم بده.  از کار و رفتار خودمون برا محکوم کردن خودمون استفاده می کنه!

 دیگه اینکه احساس می کنیم واقعا سه ساله شدن تحول بزرگی تو زندگیش ( و زندگی ما) بوده. رفتاراش معقول تر شده  و همکاریش بالا رفته. دلش نمی خواد ما رو ناراحت کنه. وقتی می بینه از دستش ناراحتیم بلافاصله اقدام به جبران می کنه میاد می بوسه و می گه باهام دوست باش دیگه بد نمی شم و...ساعاتی که خودش به تنهایی بازی می کنه زیادتر شده و ابتکارش هم برا بازی تک نفره بالا رفته.

 دیشب که عکس های کوچکیش رو نگاه می کرد بغضش ترکید و شروع به گریه که من چرا بزرگ شدم دوست داشتم کوچولو بمونم. هر چی از فواید بزرگتر شدن براش می گفتم قانع نمی شد و می گفت نه کوچولویی بهتره و...تا بابا با بغل کردن و راه بردنش دلشو بدست آورد.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 8:7  توسط مامان و بابای تارا  |