تبليغاتX
تارا کوچولو
Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker

این عکس تارا خیلی جدید نیست و مال اردیبهشت امساله ولی چون بابای تارا از این عکس خوشش میاد بدون اجازه مامان تارا که نویسنده اصلی وبلاگ تاراست اونو آپلود کرده.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 11:2  توسط مامان و بابای تارا  | 


تارا دوست نداره موهاشو کوتاه کنیم، دوست داره همه اش موهاش رو گوشش بیفته. به محض اینکه موهاشو از رو گوشش کنار می زنیم دوباره بر می گردونه سر جاش.

 هنوز از شیشه شیرش دست نکشیده.یه مدتی که بهش سخت گرفتیم شروع کرد به خوردن ناخناش. دوباره شیشه رو بهش دادیم. ترسیدم عادت ناخن جویدن تا دوره نوجوانیش هم ادامه پیدا کنه .

 دیگه پازل سفید برفیشو خودش به تنهایی درست می کنه و از این کارش خیلی راضی و خوشحاله.

 و اما از حاضر جوابی هاش:

خاله که خونه مون اومده بود تارا خیلی سر و صدا می کرد و سعی می کرد نتونم با هاش صحبت کنم. خاله که رفت گفتم تارا چرا اونهمه سر و صدا می کردی؟  گفت آبروت رفت؟ یعنی آبروت بوده بود حالا رفته؟!

عمو قناد شروع کرده بود به نصیحت بچه ها و توصیه می کرد خوب غذاشونو بخورند تا بزرگ بشن، بابا عارف از فرصت استفاده کرد و بهش گفت تارا ببین به تو میگه ها خوب گوش کن. تارا هم طبق معمول کم نیاورد و گفت نه به من نمیگه ، به همه بچه های کوچک میگه، من که بزرگم!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 8:19  توسط مامان و بابای تارا  | 


این روزا که همش حرف درس و مدرسه است تارا هم خیلی جوگیر شده و از حالا شروع کرده به نوشتن درساش : دارم درسمو می نویسم که وقتی بزرگ شدم رفتم مدرسه خانم معلم نگه چرا درستو ننوشتی!

 تو شکستن قوانین استاده. از نظر تارا می شه روزه گرفت ولی همه چی خورد، می شه تارا نوشت بدون آنکه نقطه داشته باشه، می شه خواهر داشته باشه ولی پدر و مادرش ما نباشیم و تو خونه دیگه زندگی کنه و ...هر وقت هم با اعتراض مواجه می شه می گه نه این فرق می کنه.

سوالهاش در مورد خدا شروع شده : چه شکلیه؟ کجاست؟ چه جوری مارو می بینه؟ واقعا سخته جواب دادن . چون براحتی قانع نمی شه.

 چرا ما چشممون لپمونو نمی بینه؟ لپمون که خیلی بهش نزدیکه. نمی دونستم چه جوری توضیح بدم. فیزیک نور و فیزیولوژی چشم هم خیلی بکارم نیومد ولی آخر سر قانع شد که نزدیک بودن مهم نیست ، باید روبروش باشه تا ببینه. گفت منظورت اینه که تو آینه باید لپمو ببینم؟

 دیشب تیتر بخشی از کتابمو کامل خوند : 5 تا 9 – 9 تا 5.( کتاب سنگفرش هر خیابانی از طلاست) کلی ذوق کردم. اولین سطری بود که تونست بخونه.

 تارا دیگه راست و چپشو می شناسه  ولی موقع پوشیدن کفشش بعضی وقتها عوضی می پوشه.

 امروز قد و وزنش رو هم گرفتیم. شیب منحنی اش نسبت به دفعه های قبل پایین تر اومده بود. اداهاش و ورجه وورجه هاش کار دستمون داده. دیگه قول داده که بهتر غذا بخوره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 10:37  توسط مامان و بابای تارا  |