
عصر شده بود و کم کم داشت نق زدن های تارا شروع می شد که بهش پیشنهاد پارک دادم . مشتاقانه پذیرفت و علیرغم گرمی نسبی هوا تو راه اصلا غر نزد و فقط پرسید اگه بچه ها خیلی خسته بشن مامانشون بغلشون می کنه؟ جواب مثبت رو که گرفت خیالش راحت شد و به راهش ادامه داد. حدود چهار ساعت با هم پارک بودیم. هر سه تا پارک محله رو رفتیم . پارک اولی خیلی بهش خوش گذشت. ولی به پارک سوم که رسیدیم دیگه نای بازی نداشت و اولش وایستاد و بازی بچه ها رو تماشا کرد بعدش انرﮋی گرفت و بهشون پیوست. تو راه براش بستنی گرفتم خیلی خوشحال شد و احساسی: مامان من هم وقتی چارسالم بشه بزرگ بشم پول داشته باشم تو هم تولدت بشه برات کادو میخرم.
خونه که رسیدیم خوب شامشو خورد و از زور خستگی زودی خوابید.
تو بازی کردن تو پارک هم واردتر شده. دوست داره با بچه ها بازی کنه و سعی می کنه دوست پیدا کنه ، ولی اگه یه بچه شری به پستش بخوره زود ازش جدا می شه و میره طرف دیگه بازی می کنه . حالا دیگه به ما اجازه میده که تو پارک کمی دورتر بایستیم .![]()
تارا نمی خواد قبول کنه که ما چیزی بیشتر از او بلدیم. هر چی می خوام بهش یاد بدم اونم سعی می کنه چیزی تو اون مایه ها به من یاد بده. می خوام بهش شعر یاد بدم می گه اول تو شعر منو بخون .یه شعر مانندی از خودش در میاره و میخونه. بعد می گه اگه یاد گرفتی حالا بخون. اونقدر بازی در میاره که فراموش می کنم که داشتم چیزی یادش می دادم. داشتم بهش اعداد انگلیسی رو یاد میدادم که شروع کرد به توضیح دادن که تو انگلیسی من اعداد مثل مال تو نیست و تو هم باید اعداد منو یاد بگیری . انگلیسی و ترکی و عربی رو به شیوه خودش صحبت می کنه و وقتی می خوام در موردشون بهش توضیح بدم قبول نمیکنه و می گه نه مال من با مال شما فرق داره.
رنگهای قرمز و زرد و سبز رو هم هنوز قاطی می کنه. اولش کمی نگران شدیم . تست دید رنگ که ازش گرفتم خیالمون راحت شد. حالا دیگه هر وقت خواست یاد بگیره (البته تو مچ کردن رنگها مشکلی نداره).
تارا خوش نداره بچه حساب بشه. تا می بینه مستقیم یا غیر مستقیم بچه خطاب می شه اعتراض می کنه: من بچه نیستم. امروز هم می گفت من بچه نیستم نزدیک به بزرگم.
برنامه ریزی هاش شبیه بزرگ تر هاست . راجع به اینکه چه جوری با ما رفتار کنه از قبل تصمیم می گیره. بعضی وقتها میگه : من میخوام امروز عصبانیت نکنم . تصمیمشو هم عملی می کنه و وقتی احساس می کنه با کاری داره میره رو اعصابم، بالافاصله از اون کار دست می کشه. زبونشو هم چرب و نرمتر میکنه : مامان خوب ونازم... امروز صبح هم بهم گفته میخوام امروز عصبانیت نکنم . شاید هم کمی عصبانیت کردم. خوب میدونه اختیار زندگیمون رفته دستش و هر جوری خواست می تونه باهامون رفتار کنه.![]()
تنبیه کردن هم خوب بلده. بعضی وقتها که مامانو عصبانی می کرد یه "بی شعور" از مامان دریافت میکرد. بابا هم که عصبانی می شد بهش می گفت " نادان" . چند باری این حرفا از طرف مامان بابا تکرار نشده بود که تارا اونارو کرد تکیه کلام خودش و بهر چی و هر کی میرسید می گفت "بی شعور". می گفت فکر نکنید من نمی تونم بگم، منم می تونم بی شعور و نادان بگم. طوری ادبمون کرد که دیگه تکرار نکردیم.![]()
تا کامپیوتر رو روشن می کنم تارا میاد سراغم . من هم که تمرکز نوشتن ندارم ازش میخوام بگه تو وبلاگش چی بنویسم. تارا هم از خدا خواسته هر چی تو دلشه میریزه بیرون:
تارا شب بد شده بود بعد صبح شد هوا. باباش رفت اداره دو تا عکسشو هم برد اداره.تارا خیلی عروسک دارد. تارا دوتا کفش دارد. تارا خیلی اسباب بازی دارد.مامانشو یه موقع هایی عصبانی می کند.مامانش بعضی وقت ها میره اداره. تارا ماشین دارد و خودکار. تارا سنجاق دارد. تارا مداد دارد. تارا یه موقع هایی با کامپیوتر نقاشی می کند. و بابا عارف و مامان الهام .تارا بلوز دارد. مامان پروین میاد با تارا بازی می کند. با خودش هم کمی بازی می کند و نقاشی می کند و تارا مامانش را عصبانی نمی کند.تارا با باباش یه مو قع هایی میرند خونه مامان پروین. مامان پروینش رفته مسافرت. تارا سی دی دارد.تارا کمد دارد. سارا هم مسافرت رفته. سارا میرد مدرسه کلاس اول دبستان. سارا به مامانش کمک می دهد. تارا جاروبرقی و ساعت دارد.سارا خونه رو تمیز می کند. تارا دوست دارد به مامانش کمک بدهد. تارا دلش میخواد برد مدرسه و باید 4 سالش بشه. فامیلیش معروف است. با باباش ماشینشونو بردن تعمیرگاه. تارا شعر بلده. سارا میخواد بیاد خونه شون از مسافرت. رفتن شهرستان. تارا خیلی دوست دارد. تارا تارا دیگه یادم رفته چی بگم.
برام خیلی جالب بود یعنی ماهم یه زمانی افکارمون فقط همین ها بود؟!!! کاش می شد از دریچه نگاه کودکی دوباره دنیا را میدیدم... کز کرم نما حاجتم روا....