
یه دوست تخیلی داره به اسم سارا که اونهم 3 سالشه. میگه خونه شون همین دور و بر خونه ماست، ولی همسایه ها جلوخونه شونو گرفتن ما نمی تونیم خونه شونو ببینیم. اسم مامان سارا مژگانه (اسم یکی از دوستان مجرد منو میگه) . اسم بابای سارا هم الهه است. وقتی بهش گفتم الهه که اسم دختراست نمی شه اسم باباها باشه گفت "منظورم فامیلیشه، اسمشو نمیدونم، سارا اسم باباشو به من نگفته". از دید تارا، سارا همه کارای خوب رو بلده و هر کاری ماها انجام بدیم بابا و مامان سارا هم همون کارا رو می کنن. گاهی وقتها هم کارایی می کنند که تاراپسندترن و تارا بابا و مامان سارا رو به رخ ما می کشه. سارا بجه ایه با رفتارهای خوب . زود می خوابه، غذاشو خوب می خوره، خونه رو بهم نمی ریزه، اسباب بازی هاشو جمع می کنه و...مثلا می گه " دوستم بهم گفت که من اصلا خونه مونو بهم نمی ریزم". روزی چند بار جملاتی تو این مایه ها تکرار می شه.![]()
چرا شما هیچ فرق نمی کنید ولی من همش عوض می شم؟
وقتی من بزرگ بشم و دیگه عوض نشم اونوقت نوبت شماست که هی عوض بشید؟

وقتی می خوره زمین و پاش درد می گیره می شینه گریه می کنه و می گه آخه من پامو خیلی دوست دارم چرا اوف شد؟
و جالب تر اینکه برای تلافی کردن زمین رو محکم با دستش می زنه . این یه کار تکراری از طرف تاراست حتی اگه به قیمت درد دستش تموم بشه.![]()
از خاله الهه خیلی حساب می بره. من هم از این حسش سو استفاده کرده و برای اینکه وسایل توی پاتختی رو بهم نریزه و بر نداره، بهش گفتم پا تختی مال خاله الهه است که گذاشته خونه ما. با این روش تارا تا حد ممکن بهش دست نمی زنه. البته لاک تارا رو گذاشتیم توش که تارا فقط برا برداشتن لاکش درشو باز می کنه و به هیچ چیز دیگه دست نمی زنه! بر عکس کمد من که خودشو صاحب اختیار میدونه و روزی چند بار وسایلشو بهم می ریزه. حالا چرا از خاله الهه اینهمه حساب می بره نمی دونم ، ولی هر چی هست فعلا به نفع من تموم شده.
وقتی بابا میره سر کار باهاش دست میده و خداحافظی میکنه و بهش میگه بوسم کن. بعدش هم می گه تو که نیستی من خیلی دلم برات تنگ می شه، زود بیا . تا وقتی هم که بابا از پله ها بره پایین تماشاش می کنه. عصر هم که بر می گرده می پره بغلشو ومی گه من امروزخیلی دختر خوبی بودم، اصلا مامانمو اذیت نکردم ، از صبح تا حالا هم بالا (بغل) نشدم. وبه این ترتیب غیر مستقیم به باباش یادآوری می کنه که وقت بغل شدنه!![]()
عصر جمعه است. بابا عارف رفته اداره سراغ کارای عقب افتاده. تارا نیمه خواب جلو تلویزیون و من هم پشت کامپیوتر (البته دارم شام هم می پزم) از شانس بد یا خوب تارا مامان و باباش هر دو اهل مطالعه از آب دراومدند و هر وقت هم درس و کتاب رو ول کردند، درس و کتاب بهشون چسبیدند! دو تا برنامه سخنرانی پشت سر هم برای روزهای 27 و 28 مرداد دارم که اولی تو کنگره سراسری است و دومیش برای محل کار و من هم براشون سرکارم! تارا هم هی به طرق مختلف بهم حال میده و منو وارد دنیای خودش می کنه، دنیایی که توش غیر از شیطنت ها و خودنمایی های دوران کودکی خبری نیست. بیشتر وقت ها به حالش غبطه می خورم و دلم می خواد تو دنیاش بمونم ولی گذشت زمان بر همه چیز غالب است . باباش که میرفت اداره تارا گفت بابا ایندفه رو برو ولی به رئیست بگو که دیگه جمعه ها نمیام اداره! البته به نظر تارا سرایدار اداره بابا رئیس است چون اون در اداره رو باز می کنه و می بنده!
تازگی ها چند تا جوک هم یادگرفته که روزی چند بار تعریفشون می کنه:
یه آقایی ماست خریده بوده و داشته می رفته ، یه خانمی ازش می پرسه ساعت چنده ، دستشو که بر می گردونه ساعتشو نگاه کنه ماست می ریزه.![]()
یه فیلی می ره بالای درخت ، دوستش میگه برا چی رفتی اون بالا میگه آخه من هلو هستم.![]()
یه مورچه می افته تو آب لباسش خیس می شه فیله می گه ناراحت نباش من لباسمو میدم بپوشی.
جوک تعریف کردنش با خنده وحرکات چهره و بدن همراهه ، البته بعضی وقتها کاراکترها رو هم عوض می کنه تا تنوعی به جوکهاش بده.
سوره قل هوالله رو هم خوب می خونه و بهش می گه شعر قرآن :شعر قرآن بخونم؟ شعر ABC رو هم خوب می خونه.
امیدوارم بابا کمی زود بیاد سری به اطراف بزنیم.
برای تارا سئوال شده که چرا آقایون توی تلویزیون شیطونند ولی خانمها نه. میگه مامان چرا نیما و عمو مهربون و بهمن هاشمی شیطونند و اینهمه ادا میدند ولی خاله نرگس وخاله شادونه یا راه میرند یا می شینند؟ اونا ادا بلد نیستند؟ گفتم خوب حتما خانمها دوست ندارند ادا بدند!!
به خاطر حرکاتی که در میاره به آقای بهمن هاشمی علاقه زیادی داره. از وقتی خیلی کوچیکترهم بود مسابقه هاشو(مثل رد پا) نگاه میکرد. حالا هم مشتری باغ کتابه. به خاطر علاقه تارا هم که شده تو تجریش که دیدیمش رفتیم و باهاش صحبت کردیم. تارا که از دیدنش تعجب کرده بود فقط صاف زل زده بود بهش . همون شب اسم تارا رو تو برنامه باغ کتاب گفت و تارا هم خیلی ذوق کرد و براش ثابت شد اونی که تو تلویزیونه همون فردیه که تو تجریش بود.
بابا ی تارا هم 40 ساله شد. یه تولد سورپریزی می خواستم براش بگیرم که لو رفت و خودش هم مجبور شد تو آماده کردن تمهیدات کمکم کنه، ولی خیلی خوشحال شده بود.حضور مادر بزرگ خوبی و خاله پروین هم بیشتر خوشحالش کرد. تارا هم منتظر فرصتی بود تا مراسم بادکنک باد کردن دوباره اجرا بشه و دنیا به کامش بشه. هی را میرفت و می گفت بابایی تولدت مبارک. آخرش هم یه شاخه گل به باباش هدیه داد.
تارا در جشن نهمین سال ازدواج مامان و باباش