تبليغاتX
تارا کوچولو
Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker

 تازگی ها در مورد زبان کنجکاو شده. می گه یعنی چه که خواب از سرش پرید؟ مگه می شه خواب بپره؟! چرا به من میگی بذار ببینیم چی می شه؟ خوب ببین مگه من نمی ذارم؟!

 چیزهای غیر واقعی کارتونها و برنامه های تلویزیونی هم براش عجیبه : آخه مگه می شه قورباغه مامان جوجه بشه؟ چرا تو این کارتون اینجوری می گه؟  آخه مگه می شه لوبیا حرف بزنه؟ چرا این ها حرف های بی ربط و می ربط می زنند؟!

هر وقت کاری می کنیم که بهش بر می خوره زود می گه من دیگه با هیش کس دوست نیستم، شما بدید، من با شما قهرم. کمی بعد پشیمون می شه وبا خنده  میگه شوحی کردم.من با همه دوستم. با پانیذ که رفته بودیم شهر بازی، پانیذ هم  محکم رو تاب هولش داده بود و تارا هم شاکی از تاب اومد پایین و سرو صدا که من اصلا با شما دوست نیستم ، من هیش کسو دوست ندارم. چند ثانیه بعد گفت نه شوحی کردم دوستم و به بازی  ادامه داد.

پروسه کتاب خوانی رو هم طولانی تر کرده. بعد از اینکه کتاب رو براش می خونی میگه حالا من. یه بار هم باید اجازه بدی تا تارا همون کتابو برات بخونه.  سعی می کنه کش و قوس هم بده تا کار بیشتر کش بیاد. البته برا کارای دیگه هم همینطوره و نوبت می گیره:حالا من.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 16:58  توسط مامان و بابای تارا  | 


چقدر خاطره از دوران کودکی و دوران مدرسه اش دارد! من که کوچولو بودم  حرفای مامانمو خوب گوش می کردم، غذامو خوب می خوردم ، و ....مدرسه که می رفتم یه دوستی داشتم که می گفت ...خانم معلممون گفته ...به خانم معلم فرضیش هم خیلی اعتقاد داره. حتی آقای روشن پژوه مسابقه محله هم که ازش خواست یه شعری بخونه گفت "من فقط اگه خانم معلممون بگه شعر می خونم!"

معتقده برای مهد کودک رفتن هنوز کوچیکه، باید بزرگتر بشه تا بره مهد! البته تو خونه ادای مدرسه رفتن در میاره و کیفشو جمع می کنه و می گه دیگه داره دیرم میشه ،باید برم، کیفمو میندازی رو کولم؟ خدافظ، کاری نداری؟ میره آشپزخونه و چند ثانیه بعد از مدرسه بر می گرده: درسامونو خوندیم. خانم معلم گفت تارا و مامان بنویسید ما هم نوشتیم.

عروسکشو بر میداره و می گه تو مامان بزرگشی ، من مامانشم، بابا هم هم باباشه و هم بابابزرگش! اسم عروسکش هم ماریه. ماری رو میذاره پیش من و میره سرکار. ماری هم عروسک دوران قبل از تولد باباشه که اگه باباش دختر می شد باهاش بازی می کرد! حالا تارا که دختر شده باهاش بازی می کنه!

عکس های کوچیکیشو که دیده می گه من کوچولو بودم پسر بودم حالا دختر شدم. نمی ذاره موهاشو کوتاه کنیم می گه می خوام دختر باشم. میگه مامان تو کوچولو بودی اسمت چی بود؟ من بزرگتر بشم اسمم چی می شه؟ منهم میشم مامان تارا؟

وقت شام بود که شکلات خواست. گفتم نمی شه . گفت چرا دیشب دادی؟ گفتم اشتباه کردم.  چرا تو دوباره اشتباه نمی کنی  بازم اشتباه کن.

می گفت می خوام پیش تو بخوابم. من هم که می خواستم از سرم واکنمش و خودم راحت بخوابم، گفتم چرا پیش بابا نمی خوابی ؟ طبق معمول از جواب کم نیاورد"آخه من و تو دختریم ، پیش تو بخوابم بهتره .بابا پسره، اگه پیش بابا بخوابم اونوقت قاطی پاطی می شه"!

یقه مامان پروین رو هم خوب شناخته. میدونه هر چی بخواد نه نمی شنوه. از صبح تا شب گرفته بودش به بازی. حالا دیگه وقت خونه اومدن بود. ما هم سر پا منتظر که رضایت بده و بیاریمش خونه، که چونه زدن تارا سر ادامه بازی و نیومدن شروع شد. بالاخره قرار شد 6 تا بازی کنند و بعد تارا با ما بیاد. نشستند به بازی و مامان پروین گفت من می شمارم که 6 تا شد تموم کنیم. تارا هم اعتراض که نه نشمار، خودش می شه!

حموم بردنش هم مصیبتی شده. تا حد ممکن از زیرش در میره  و با اصرار هم که می بریمش جیغ و دادش تو حموم گوشمونو کر می کنه. کلک ها هم کارساز نیست و همش رودست می خوریم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 17:28  توسط مامان و بابای تارا  | 


دختر خانم ما دیگه شده کمک مامان . جدیدا سبد اسباب بازی هاشو میذاره زیر پاش و ظرف می شوره.  بیشتر هم  دوست داره ظرف های خودشو بشوره. البته اینجوری کار مامانش رو علیرغم میلش! کمی هم زیادتر کرده.  آرزوهاش هم قشنگند : بزرگتر که شدم غذا درست می کنم ، ظرف می شویم، میرم اداره، جارو می کنم و... همه کارایی که برا بزرگترا خسته کننده است و دوست داشتند به خاطراونا هیچوقت بزرگ نمی شدند، آرزوشه! شاید ما هم وقتی کوچیکتر بودیم بخاطر انجام همین کارا بود که دوست داشتیم زودتر بزرگ بشیم!

هر از چندی یه دفعه احساسی می شه و شروع می کنه به بوسیدن و ناز کردن. می گفت هر چی میبینمت انگار ندیدمت . جمله اش خیلی عاقلانه و عارفانه بود که فقط از یه فکر آزاد و یه دل پاک می تونه  بیاد بیرون. بهش گفتم منم همینطور.

بعد از چند سال این دفعه که رفتیم پارک هوس بدمینتون کردیم. اشتباهمون این بود که از تارا اجازه نگرفتیم. تا بابا راکت ها رو آورد تارا خانم یکشیو گرفت و شروع به بازی با من . بعد از کمی بازی گفتم حالا تارا دیگه نوبت باباست راکتتو بده به بابا ، اومد راکت رو از دست من گرفت و داد به باباش و شروع کرد به بازی با باباش! طوری تو کارش جدی بود که انگار هیچ اتفاقی نیفتاد. ما هم یواشکی خندیدیم و به رومون نیاوردیم. متاسفانه حالا حالاها باید دور بدمینتون رو خط بکشیم.

از خواب که بیدار شد با حالت ناراحت گفت تو خواب دیدم گردن بندی مثل مال تو داشتم. برای اینکه ناراحت نباشه گردن بندی رو که تو گردنم بود باز کردم و انداختم گردنش. خوشحال شد و خندید و گفت حالا من شدم مامان. چند ثانیه بعد متوجه شد که سرش کلاه رفت اخماش دوباره رفت تو هم و گفت: اینو باز کن، یکی برا خودم بخرید. این مال خودت باشه!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 19:37  توسط مامان و بابای تارا  |