
بالاخره تونستم کمی وقت بدزدم و بشینم به نوشتن. البته هنوز شروع نکرده چند بارتارا به بهانه های مختلف بلندم کرده ، ولی امروز دیگه مصمم هستم که کمی بنویسم.
به نظرم میاد تمام کارها و فکرها و آزارها و دوست داشتناش با حساب و کتابه . اگر فکر کنی بچه ست و نمی فهمه خطا از خودته. بخوام در مورد کاراش و فکراش بنویسم تمام وقت سرکار میرم. باضافه اینکه ایشون اصلا چنین حق و فرصتی برام فراهم نمی کنند. از اصول اولیه زندگی با تارا، دربست در اختیارش بودنه. حتی ظرف شستن و غذا درست کردن و ... رو هم باید به بازی تبدیل کنی تا راضی بشه، و گرنه اونقدر غر میزنه و وسط کارت اونقدر برات کار می تراشه که پشیمونت می کنه.
تارا تمام انرزی خودشو بکار می گیره تا ما رو در خدمت خودش نگه داره. هنوز آب نداده شیر می خواد، شیر و تموم نکرده شکلات می خواد ، هنوز شکلات نگرفته دستشویی داره، وسط کارش یه سفارش دیگه میده ، و بعد از اونهم قول بازی می گیره و بازی و بازی و بازی . اونقدر کلمه بازی با ما فکرشو مشغول کرده که حتی بعضی وقتها وسط بازی هم می گه "باهام بازی می کنی؟" آخرش هم شاکیه چه از اول بهش نه بگی چه بعد از چند ساعت باهاش بودن. به محض بلند شدن از کنارش می شی "مامان بد". طراح بازی ها هم خودشه ، یه چیزی میده دستت که بیا با این بازی کنیم. می گم چطوری می شه با این بازی کرد ؟ می گه" اول اینطوری کن ، بعدش هم این طوری وبعد هم اینطوری و..".و این داستان ادامه داره که یه دفعه می بینی ساعت یازده شب شده و همه برنامه ها و کارای خودت مونده و بقیه اش هم که معلومه. حالا این تارا خانم که تو خونه همه کاراش با برنامه و حساب کتابه ،بیرون که می ریم از همه بچه ها حساب می بره. تو پارک منتظر می مونه تا همه از سرسره برند پایین و کسی دیگه اون بالا نباشه تا ایشون بیاد پایین و... و خلاصه اینکه بیرون هم به نوعی دیگه حرص ما رو در میاره.
وقتی کاری کرد که از نظرم مناسب نبود گفتم آخه دختر 4 ساله که این کارا رو نمی کنه. با بی خیالی جواب داد " من که 4 سالم نیست، من فقط 3 سال و 3 ماهمه " چند وقت بعد سر یه کار دیگه دوباره بهش غر زدم که تو دیگه 4 سالته نباید اینکارا رو بکنی. با حرکاتی مثل بزرگا جواب داد " ا ، بازم گفت چارساله!".
کتابها و مجلات رو برمیداره ، اول جلدشو می خونه "برای بچه های 3 ساله" با این کارش به خودش مجوز میده که اونارو ورق بزنه . حالا توش رو می خونه "مال تارا، تارا می تواند نگاهش کند و..."
بریز و بپاشش هم که حرف نداره. همه چی وسط اتاقه. صبح تا شب دستمال و کاغذ و ظرف از وسط اتاق جمع می کنیم. حالا همین بچه چند روز قبل به باباش اعتراض داشت که "آب رو که می خوری لیوانشو بشور و بذار سر جاش!" یه جمله ای که کاملا ابتکاری بود و مطمئنیم که از ما نشنیده و از فکر خودش زده بیرون!
تو ماشین باهاش نشسته بودم و باباش رفته بود پیش دوستش و تارا هم طبق معمول غر می زد. برای اینکه سرگرمش کنم، گفنم تارا بابا تو اون خیابونه، نگاه کن هر وقت اومد به من بگو. چند ثانیه ای نگاه کرد و بعدش الکی داد زد "اومد، اومد". حالا به جای تارا من سر کار بودم! یا د بچگی هام افتادم که چه قدر با این ترفند های بزرگترا سر کار می رفتم.
تن صدا و طرز نگاهها را کاملا می فهمد. حتی اگر سعی کنی عصانیت و خشم خودتو بروز ندی "تو عصبانی هستی؟ چرا داری او نجوری نگاه می کنی؟ چرا بلندتر جوابمو دادی؟ و..." اگه براش عصبانی بشی خیلی روش اثر میذاره و همش می گه "من ناراحتم، چرا سرم داد زدی؟ من ناراحتم کاری کن که ناراحت نباشم". تازگی ها هم هر چیزی تو مغازه ها می بینه می خواد و بعد از خریدن بیشتر ذوقش اینه که به مامان پروینش نشون بده.
دیگه به این نتیجه رسیدم که اصطلاح بچه است نمی فهمه باید عوض بشه و بجاش بگن خیلی مونده تا بزرگتر تا بچه ها رو بشناسند.![]()
هر وقت به تارا می گیم این وسیله مال بزرگتر هاست تو نباید بهش دست بزنی می گه خوب کوچولوشو برا من بخرید.
فکر می کنه هر وسیله ای که کوچولوتر بشه می شه مال کوچیکتر ها! تقریبا هر چی هم دست کسی باشه تارا هم می خواد یکی داشته باشه. می گه برام قلم مو بخرید. می گم این مال بزرگاست. می گه خوب برا من کوچولوشو بخرید می گم این اصلا کوچولوشو نداره می گه نه اگه بریم اون دور دورا بریم تجریش می بینیم رو مغازه نوشته قلم مو مال کوچولوها . ما هم می خریم!
کتاب های مامان و بابا رو خوب می شناسه. داشتم کتاب بابا رو می خوندم که بهونه اومد دست تارا که مگه می شه همه به کتاب هم دست بزنند؟! برای اینکه کتابهای ما رو بر نداره ، بهش گفته بودیم که هر کس باید کتاب خودشو بخونه. می خواستم منحرفش کنم برا همین بهش گفتم کتابی که دارم می خونم مال مامان و باباست. هنوز من نتونسته بودم توضیحم رو کامل کنم که گفت. این کتاب حشره داره، مال باباست مال تو چشم توشه و انگلیسی نوشته. دیگه جوابی نداشتم.
بهر بهونه ای که شروع به گریه می کنه بلافاصله دستمال می خواد و در حال گریه می گه دزمال.
داشت به باباش یاد میداد چه جوری گریه کنه چشماتو ببند، دهنتو باز کن ، حالا بگو دزمال.
سی دی ترانه های خاله ستاره رو هم خیلی دوست داره. کارتونهای موزیکال که بیشتر به سنش می خوره. چند روزیه به جای سی دی های کارتونش اونو تماشا می کنه.![]()