
به زور از پارک کنده می شه. بعد از خواهش و التماس و قول اومدنهای مجدد می گه " 10 تا دیگه تونل برم بعد بریم". حالا که ما قبول کردیم ،این 10 تا رو طوری طول میده که یه نیم ساعتی طول بکشه. سعی می کنه از دورترین پله نسبت به تونل بره بالا و تو راه همش اینور اونور رو نگاه می کنه و... و تا می تونه این 10 تا رو طول میده ، هر بار که می رسه پایین عددشو میگه "تازه شده یکی" و یا "تازه شده دوتا" و... وبالاخره به ده که رسید رضایت میده. جدیدا از پله ها بدون گرفتن نرده بالا میره، از دویدن خوشش میاد ، جیغ و داد الکی و خندیدن رو هم دوست داره.
نوشتاری اسم تارا رو هم یاد گرفته. با هم از تو روزنامه دور "تا" ها و "را" ها خط کشیدیم، از این بازی خیلی به ذوق اومده بود. دیگه هر جا "تا" و "را" یا "تارا" رو می بینه می شناسه.
تو آشپزخونه خیلی داشت به پرو پام می پیچید و دلم می خواست دکش کنم. تلویزیون روشن بود و صدای خاله شادونه میومد، بهش گفتم برو ببین خاله شادونه چی می گه ، هنوز جمله من تموم نشده خیالمو راحت کرد! " برا خودش حرف می زنه!"
می تونه اسمشو درست تلفظ کنه. تا عدد 10 می تونه بشماره. نوشتاری اعداد فارسی و انگلیسی رو می شناسه (تا عدد 10). چند تا کلمه و اصطلاح انگلیسی و ترکی هم یاد گرفته. می دونه که می شه با زبونهای دیگه هم صحبت کرد. شماره تلفن خونه مامان پروینشو خودش می گیره. پشت تلفن خوب صحبت می کنه و در مورد هر چی که در طی روز اتفاق افتاده پشت تلفن گزارش میده. رنگها و شکل ها رو هم خوب بلده. دیگه قبول کرده که آبابا و آنا پدر و مادر مامان و باباجونی و مامان پروین پدر و مادر بابا (و پدر بزرگ و مادر بزرگ تارا ) هستند. ساعاتی که خودش تنهایی بازی می کنه زیادتر شده. غذا خوردنش همچنان عذاب آوره. وقت غذا که می رسه یا شکلات می خواد یا شیر یا هر چیز دیگه ای غیر از غذا. بیشتر وقتها ناهار و شام رو با هم قاطی می کنه. به ناهار می گه شام. علاقه اش به برنا مه های تلویزیونی هم بیشتر شده. بیشتر وقتها با بابا سر کانالی که باید روشن باشه اختلاف سلیقه دارند! و تارا همشه دلش می خواد کانالی روشن باشه غیر از اونی که بابا می خواد ببینه (خوش به حال مامان که هیچوقت علاقه ای به برنامه های تلویزیونی پیدا نکرد و از این بازی بدوره!) خونه آنا که رفته بودیم برای اولین بار به تنهایی (بدون حضور مامان و بابا) با دایی رفت پارک بازی ، که از نظر ما این استقلال به معجزه شبیه بود! البته پانیذ هم بعدا بهشون ملحق شد. موقع بازی با بچه ها هم بیشتر احساس امنیت میکنه و راحت تر بازی می کنه. به همه بچه ها می گه دوستام!
سیزده بدر هم برا تارا تجربه ای جدید بود. چادر زدن و غذا درست کردن در خارج از محیط آشپزخونه. با اینکه بالای تپه های ولنجک اثری از آب و سبزی و درخت نبود ، همون جا رو به ناچار برا چادر زدن انتخاب کردیم و جلو رویمون یه شهر پر دود بود که تماشا کردیم. تارا هم خوب ذوق می کرد و براش جالب بود چون سیزده بدری از جنس دیگه سراغ نداشت. می گفت ما اومدیم سیزده بدر اونای دیگه اومدند چارشنبه بدر.
مامان پروین و باباجونی هم با ظرف آششون رسیدند و باعث خوشحالی همه مون بخصوص تارا شدند و تارا از ذوق همش حرف می زد و هر چی به ذهنش می رسید برا مامان پروین و باباجونی تعریف می کرد. تقویم هم خوب به داد سیزده بدر مون رسید و امروز تعطیل شد که حداقل سال کاری رو آماده تر شروع کنیم. ![]()
خوب به تارا خوش می گذره. از سر کار رفتن مامانی خبری نیست و مسافرت (به قول خودش بیرون لالا) و هم ایاغی با فرشید هم به تورش خورده. زمان تحویل سال به همراه خاله نسرین تو راه (اتوبان قم-کاشان) بودیم. تارا و فرشید هم تا می تونستند سر به سر ما گذاشتند و تمام وقت ما رو در گیر خودشون کردند. تارا مرید فرشید شده بود و هر کاری اون میکرد تکرار می کرد، فرشید هم وقتی می دید تارا کارای اونو تکرار می کنه بیشتر شیطونی میکرد و کارای عجیب غریب. و نتیجه این می شد که ما همش بدنبالشون بدویم که شر دست خودشون و ما ندند! تا روز دوم که تو یزد بودیم به همین ترتیب گذشت و بعدش دیگه نصیحت ها و کلک زدن هام جواب داد و تارا دست از تقلید برداشت و فرشید هم نسبتا آروم شد. تارا تقریبا تمام مسیر پیر سبز رو خودش دست تو دست ما بالا رفت و تو مسیر فقط کمی بغل شد. بیشترین تعجبش از در آوردن کفشامون موقع ورود به عبادتگاه بود که حالا هم همش می پرسه چرا ما اونجا کفشامونو در آوردیم؟ چرا هیش کس کفش نپوشیده بود؟ هر جوری هم توضیح میدم قانع نمی شه ، آخرش امروز بهش گفتم هر وقت بزرگ شدی علتشو می فهمی! که ساکت شد.![]()
تو پمپ بنزین ها کشف کرده که بعضی ها به پشت ماشینشون بنزین می زنند که خنده داره! وقتی کشفشو به من توضیح می داد می گفت خیلی خنده داره (چون مثل ماشین ما باکشون بغل نیست!)![]()
نقشه خونی و جهت یابیش هم بد نیست که فکر می کنم بیشتر به باباش رفته. جایی قبلا رفته باشیم می گه ما که قبلا اینجا اومدیم. تو عبادتگاه هم که بودیم پایینو نگاه می کرد و مسیری که از اون بالا رفته بودیم نشون میداد . هر وقت هم نقشه رو بدست می گرفتم ازم می گرفت و شروع می کرد به توضیح دادناش: از این مسیر بریم، ما الان اینجاییم، و توضیحاتی از این قبیل.
و با مزه تر از همه اینها ، بابا عارف هم که امروز صبح زود خودش دلش برا مامانش تنگ شده بود تارا رو بهونه کرد و به تارا گفت تارا بیا شماره رو بگیرم با مامان پروین صحبت کن دلش برات تنگ شده. تارا هم حاضر جواب تر از همیشه : هنوز صبح نشده چه صحبتی؟!!
اینهم تارا در کنار هفت سین

و تارای ناز دار در باغ فین
