
سال نو مبارک
واقعا دنیائیه این سایت با اطلاعات بسیار دقیقش. در طول این سه سالی که عضو این سایت شدیم همیشه به دادمون رسیده و کمکمون کرده . درست وقتی که رفتارای تارا به نظرمون عجیب وغریب میاد همون هفته همون رفتار رو توجیه میکنه . به جرات می تونم بگم درصد بسیار بالایی از رفتارهای تارا در هر سنی با نوشته های سایت مطابقت داشته و حتی جزئیات رو هم شامل می شده. یادمه چند ماه قبل که تارا دوست داشت از بشقاب ما غذا بخوره این رفتار برامون خیلی غیر عادی بود و سعی می کردیم مانع بشیم و همش بهش می گفتیم از ظرف خودش بخوره. درست تو پست همون هفته نوشته بود که تو این سن دوست داره از ظرف شما غذا بخوره!
تو مراحل یادگیری مفاهیم و زبان هم اطلاعات بسیار بجایی می داد. چند وقتی بود که تارا خیلی تخیلی شده بود و همش از دوستای تخیلی اش و کارای خیالیش حرف می زد . من هم کمی ناراحت که بچه ام چرا خیالباف شده و تو این سن سعی می کنه خودشو جای دیگرون جا بزنه و از کارایی که نکرده و دوستایی که نداشته صحبت کنه. هر وقت هم من می خواستم تخیلات رو ازش دور کنم می گفت مثلا دیگه. این دفعه هم باز این سایت بدادمون رسید و از رشد افکار تخیلی و تصور دوستان خیالی برامون نوشت و اونو نشانه رشد فکری و خلاقیت کودک بیان کرد و خیالمون راحت شد. ![]()
اندر جریانات خونه تکونی از بس که سابیده بودم و اینور و اونور رفته بودم احساس میکردم دست و پام دیگه میلرزه. همون موقع تارا خانم اومد و با ناز و عشوه دستاشو به طرفم بالا برد که بالام کن . منظورش این بود که بغلم کن و دور خونه منو بچرخون. گفتم تارا من خیلی خسته شدم، از بس کار کردم دست و پام می لرزه نمی تونم بغلت کنم . گفت خوب بالام کن که کمرت هم بلرزه. آخرش هم بغل شد.
برای چندمین بار در طول روز شیشه شیر می خواست که دیگه عصبانی شدم و سرش داد کشیدم. سرشو انداخت پایین و از پیشم رفت. هنوز نرفته برگشت و گفت مامان خودتو عصبانی نکن!
تازگیها وقتی ماجرایی رو که سر کار یا بیرون اتفاق افتاده تو خونه تعریف می کنم تارا ماجرا را به نام خودش تغییر میده و دوباره برا ما تعریف می کنه. دیروز که ماجرای مینی بوس سواریمو تعریف کردم تارا شروع کرد به تعریف ماجرا از طرف خودش. مامان من بزرگ شده بودم رفته بودم سرکار، سوار تاکسی شده بودم تو تاکسی ترانه می خوند و... گفتم تارا تو که هنوز کوچولویی نمی تونی که خودت بری تنهایی سوار تاکسی بشی .گفت آره دارم بعدنمو میگم.![]()
با باباش بهش بیشتر خوش میگذره چون کارای ممنوعه از ممنوعیت میافتند و تارا به قول خودش بیشتر حال می کنه. برا همین هم سعی می کنه از باباش تعریف و تمجید کنه. وقتی بابا بهش اجازه داده بود که با نردبون بازی کنه و بالا پایین بره، داشت برا باباش شعر می خوند : بابای خوب و نازم که بهتر از گلایی دلم برات تنگ شده صبح تا حالا کجایی . قسمتی از کتاب می می نی که بابا رو گذاشته بود به جای مامان. البته سیاستش هم بد نیست ، وقتی ازش می پرسم بابا رو بیشتر دوست داری یا مامانو سعی می کنه به طریقی موضوع صحبتو عوض کنه و سوالمو جواب نده.
تارا چند روزی بود که اداهایی از خودش در میاورد و فیگورهای به خودش می گرفت. بهش گفتم تارا اینا دیگه چیه؟ جواب داد مگه تو بلد نیستی ؟ گفتم نه. گفت ولی نی نی ها می تونن ، گفتم یعنی چه؟ خیلی جدی جواب داد یعنی چه نداره! بعد به کارش ادامه داد.
صبح که بیدار شد گفتم سلام تارا مامانی صبحت بخیر. با حالت ناز و بصورت کشدار گفت مگه من مامانم؟ گفتم مامان یعنی ناز و قشنگ و ملوس و...برا همین بهت می گم تارا مامانی. چهره ش جدی و متفکر شد و گفت ولی من فکر می کنم تارا یعنی ناز و قشنگ و ملوس و ...برا همین بهم بگو تارا! ![]()
تقاضای شیشه شیر تمومی نداره. تمام قوانین رو به کمک اصرار و پشتکار خودش و دل رحمی ما شکسته و گاهی به روزی بیشتر از یه لیتر هم می رسونه، اونهم فقط تو شیشه. منهم همش از مضرات خوردن شیر زیاده از حد براش توضیح میدم ولی قانع نمی شه. یه شب که خیلی اصرار کرد و گریه کرد، باباش شیشه شیر رو بهش داد و گفت کار درستی نیست فقط برا اینکه دلت نشکنه بهت میدم. حالا دیگه حرف بابا رو کرده پیرهن عثمان و هر وقت می بینه اصرار های نوع دیگه فایده نداره میگه بهم شیشه شیر بدین که دلم نشکنه!
شکستن بت همه چی رو خوب بلد شده. در مقابل هر تقاضاش که مقاومت می بینه التماس و اصرار می کنه و عملا زور میگه که عملی کنه و ما هم دیگه برای اینکه کار به اعصاب خردکنی نکشه میگیم باشه ولی فقط این دفعه. با لحن قشنگش می گه باسه. حالا دیگه موفق شده دفعه دیگه وقتی همان تقاضا رو مطرح میکنه و ما میگیم نمی شه. میدونه که شدنیه و با اصرار می گه چرا دفعه قبل دادی؟ بازم بده. از کار و رفتار خودمون برا محکوم کردن خودمون استفاده می کنه!![]()
دیگه اینکه احساس می کنیم واقعا سه ساله شدن تحول بزرگی تو زندگیش ( و زندگی ما) بوده. رفتاراش معقول تر شده و همکاریش بالا رفته. دلش نمی خواد ما رو ناراحت کنه. وقتی می بینه از دستش ناراحتیم بلافاصله اقدام به جبران می کنه میاد می بوسه و می گه باهام دوست باش دیگه بد نمی شم و...ساعاتی که خودش به تنهایی بازی می کنه زیادتر شده و ابتکارش هم برا بازی تک نفره بالا رفته. ![]()
![]()
دیشب که عکس های کوچکیش رو نگاه می کرد بغضش ترکید و شروع به گریه
که من چرا بزرگ شدم دوست داشتم کوچولو بمونم. هر چی از فواید بزرگتر شدن براش می گفتم قانع نمی شد و می گفت نه کوچولویی بهتره و...تا بابا با بغل کردن و راه بردنش دلشو بدست آورد.







بالاخره تعداد شبهایی که باید مسواک می زدیم و می خوابیدیم تموم شد و انگشتای کوچک دست تارا به نشان تموم شدن انتظار همه تو مشتش قرار گرفتند و روز تولدش فرا رسید.
خیلی خوشحال بود و راضی.
علیرغم شب زنده داری شب قبل که همراه مامان و بابا بیدار مونده بود، اصلا بدقلقی نکرد و سرتاپا شده بود همکاری. می دونست که همه تلاش ها به خاطر خودشه برا همین سر به سر مامان و بابا که مشغول فراهم کردن تمهیدات بودند نمی گذاشت. بعد رفتن مهمونها مامان تارا و تارا به خواب اصحاب کهف رفتند و تا صبح خوابیدند. مامان تارا هم تصمیم کبری گرفت که دیگه تا اونجایی که ممکنه جلوی تداخل برنامه ها رو بگیره و از یه هفته قبل از مهمونی دادن برنامه فوق برنامه دیگه نداشته باشه و امیدوار هم هست که بتونه تصمیمشو عملی کنه. تا یه شب قبل ازتولد تارا، مامان مشغول تهیه سمینارش بود و بیشتر شبا بیدار مونده بود. خیلی خوب و آماده هم کارشو ارائه داده بود و کمی خستگیش در رفته بود! ولی خوب کارای مهمونی دیگه شوخی نداره ومامان دیگه نای وایستادن نداشت. حالا به فکر یه پس تولد کوچولوی سه نفره با کیک مامان پز هستیم. که قراره امروز عصر برگزار بشه.
به این ترتیب تارا شده یه دختر سه ساله. خودش هم میگه چون تللوم شد، سه سالمه. 