تبليغاتX
تارا کوچولو
Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker

وقتی بخواهیم به جایی تلفن کنیم اصرار می کنه که شماره ها را خودش بگیره. یعنی باید عددها را بگیم که بگیره. که اشتباه هم زیاد می کنه. هنوز بعضی از عددها رو نمی شناسه. ولی با مداومت و آزمایش و خطا بالاخره شماره رو می گیره.

 از هر راهی برا گول زدن ما و گذران زندگی خودش استفاده می کنه. میگم تارا رو تخت نپر. میفتی پایین. اگه بپری دوست نمی شم. میگه دیگه نمی پرم باهام دوست باش. من فقط راه میرم. بعد می پره و میگه من راهم میپره. با حالت تعجب که یعنی من راه رفتنم مثل پریدن شده. هم خنده ام می گیره هم تعجب می کنم. چقدر تلاش  فکر و می کنه که زندگیشو اونطوری که خودش می خواد پیش ببره!

 میگه سه تا کتاب برام می خونی؟ منهم می گم باشه فقط سه تا. قرار می شه خودش کتابها رو برا خوندن انتخاب کنه. زیاد تر از سه تا میاره و با حالت تعجب می گه ا کتاب زیاد اومده دستم! یعنی اینکه مبادا من اعتراض کنم که قرارمون فقط سه تا بود! نمی دونم اینهمه فسفر رو از کجا آورده که هی می سوزونه  تا به ما کلک بزنه و خواسته هاشو عملی کنه.

 شمارش معکوس رو هم برا تولدش شروع کرده و مشتاقانه منتظره.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 13:18  توسط مامان و بابای تارا  | 


من می خوام تارا باشم جمله ای بود که تارا بعد از اینکه شنید بابا قراره شب خونه نباشه بطور جدی گفت و محل صحبتمون رو ترک کرد! یاد آرزوهاش افتاده بود که همیشه می گفت می خوام مثل بابا یا مامان بشم. حالا که بابا قرار بود بره تارا تحت تاثیر قرار گرفته بود، مثل اینکه جای خودش بهتر بود! همان تارا بودن، نه بابا  و نه مامان.تازه فهمیده بود که بابا و مامان بودن فقط صاحب اختیار بودن نیست و یه سختی هایی هم داره. بابا که می خواست بره با آرامش خداحافظی کرد ، ولی بعدش طوری از من آویزون شده بود که لحظه ای هم مال خودم نبودم. ساعت 11 شب تازه بعد از مسواک زدن یادم افتاد که شام نخوردم و روتین به اون بزرگی رو جا انداختم! می خواستیم بخوابیم خیلی براش عجیب بود، می گفت یعنی ما بابا نیومده بخوابیم؟ پس بابا کجا بخوابد؟ بیرون سرد نیست؟ و چند سوال دیگه که نشون می داد خیلی نگران بابا شده، نگرانی که با توضیحات من هم رفع نمی شد و سوالات دیگه تو ذهن معصومش نقش می بست. خودش پیشنهاد کرد که رو تخت من بخوابه. محکم منو چسبید و خوابید شاید می ترسید منهم بزارمش و برم! و شاید هم ...صبح هم با یه بهونه الکی شروع کرد به گریه. بی توجه به علت گریه اش بهش گفتم که بابا زود میاد  فقط یه شب دیگه هم باید بخوابیم. دیگه گریه نکرد معلوم بود کاملا بهونه بود، بخصوص که همیشه وقتی صبح مامان پروین و باباجونی رو می دید خوشحالی می کرد. باهاش خداحافظی کردم و رفتم سر کار . تو ذهنم همش یاد بچه هایی بودم که بدلایلی مجبورند از پدر یا مادرشون دور باشند... حالا خوبه بابای تارا هم خیلی اهل سفر و ماموریت رفتن نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 10:0  توسط مامان و بابای تارا  | 


از صبح منتظر بود تا برف زیاد بشه و بره پایین برف بازی. بالاخره به آرزوش رسید. واقعی ترین شادی را در چهره اش می شد دید:

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 13:33  توسط مامان و بابای تارا  | 


دیگه بزرگ شدم می تونم CD رو در بیارم و هر کدوم رو دلم بخواد بذارم و تماشا کنم. این عبارتیه  که تارا خانم با خوشحالی بیان می کنه! یاد گرفته که چه دگمه هایی رو تو کنترل تلویزیون و ویدئو استفاده کنه تا بتونه سی دی مورد علاقشو تماشا کنه. مواظب سی دی هاش هم هست. میگه: وقتی سی دی رو بر می دارم از لبه سی دی می گیرم که خراب نشه!  برا تنوع دادن به کارش هم همش سی دی عوض می کنه. بیچاره ویدئو به عمر هفت ساله اش این همه استفاده نشده بود که این دو سه روزه استفاده شده. منهم که مشغول تهیه سخنرانی آخر ماهم، تازه حمایتش هم می کنم که به من گیر نده!

 نقاشی با کامپیوتر رو هم کمی یاد گرفته. البته با این موس بزرگ خیلی نمی تونه کار کنه. با یه دست نگهش میداره با دست دیگه کلیک می کنه. ولی خوب برا گیر دادن به من و بلند کردنم بهانه خوبی براش شده. تا می بینه من سرم گرمه، میاد و می گه کارت که تموم شد برا من سطل رو بیار، می خوام رنگ کنم. میگم کارم خیلی زیاده تموم نمی شه.میگه : کار زیادت هر وقت تموم شد سطل رو بیار! چون اولین بار سطل رنگ رو بهش معرفی کردم، دیگه اسم نقاشی با کامپیوتر شده سطل!

 دیروز رفتیم یه پیرهنی برا تولدش خریدیم. اولین باری بود که همکاری کرد و تونستیم پرو کنیم. اولش راضی نمی شد تو مغازه بپوشه می گفت عموها می بینن بریم خونه بپوشم. کلی فک زدیم که در اتاق پرو بسته است و کسی نمیاد و  بزرگا هم تو مغازه لباسو می پوشن و....و فروشنده هم قول یه  کادو بهش داد تا راضی شد.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 17:25  توسط مامان و بابای تارا  | 


وقتی در اثر یکدندگی و اصرار تارا به انجام کارهای خلاف اصول تربیتی رابطه مون باهاش شکراب می شه و تارا هم می بینه که ما رو حرفمون هستیم و کوتاه نمیاییم، چشماشو پاک می کنه ومیگه دیگه خوب شدم، باهام دوست باش. کمی بعد میاد و میگه باهام دوستی؟ چاره ای غیر از این نمی مونه که بهش بگیم آره. حالا خانم جواب مثبت رو که گرفت خواسته جدیدشو مطرح می کنه،. چیزی که از نظر خودش جایگزین خواسته قبلیه! با این کارش هم به خواسته اش (هرچند مشابه خواسته قبلیش) می رسه و هم اینکه رضایت ما جلب شده.

 میگه مامان من دوست دارم مثل بابا باشم، مثل اداره بابا داشته باشم. میگم برا چی اداره بابا رو دوست داری؟ میگه چون ازونایی که کاغذ سوراخ میکنه داره. چسبش رو هم خیلی دوست دارم!

 هر وسیله بازی که برا تارا خریده می شه فقط چند ساعت براش جذابه و بعدش هم وسط اتاق ولو. تنها خمیر بازی از این قاعده مستثنی بوده. این هم نمونه کارش: از راست به چپ  انگشتر، آدم برفی رنگی، و بالون!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 13:57  توسط مامان و بابای تارا  | 


صفت بارز تارا ی ما سحر خیز بودنشه. هر ساعتی که شب بخوابه حدودای هفت صبح بیداره. شبا هم که تا 12 می شینه. یعنی اول باید مطمئن بشه که ما خوابیدیم بعد بخوابه! تا حالاش که یادم نمیاد شبی گفته باشه خوابم میاد. به هر ترفندی برا زود خوابوندنش دست زدیم ولی موفق نشدیم. کوچولوتر هم که بود همین بود. هنوز یک ساله نشده بود که با هزار التماس شبا کنار خودم می خوابوندم ، شیرشو که می خورد تازه را میافتاد مثلا 12 شب، چهار دست و پا را میرفت بطرف کمد دیواری، کمدرو میگرفت و بلند میشد، در این کمد هم کمی شل بود، هی می کوبید. حالا خودمون هیچ فکر همسایه بودیم که خواب زده نشه!  کمی بزرگتر هم شد دوباره به تلاشمون ادامه دادیم.    ما چرا غ ها رو خاموش می کردیم که مثلا وقت خوابه. بابا که زودتر از ما خوابش می برد. من هم که خودمو بخواب میزدم، ولی خانم کوچولو ی ما را میافتاد هی از روی ما اینور و اونور میرفت تا اینکه بابارو که واقعا خواب می رفت عصبانی میکرد. این پروسه معمولا یه دو ساعتی طول میکشید و می شد ساعت 12. تا 2 سالگیش این برنامه ها ادامه داشت که دیدیم تسلیم بشیم بهتره. با اون کارا هم بچه رو عذاب میدادیم هم خودمونو. دیگه خاموشی رو با خواب خودمون تنظیم می کنیم تا به آزار آخر شب منجر نشه.  بیداری صبحش هم که ربطی به ساعت خواب شبش نداره. روزهایی که صبحاش خونه ام خودمو به خواب می زنم تا بخوابه. بیدار می شه داد می زنه هوا روشنه بیدار شید. خورشید اومده. روزای تعطیل هم برنامه همینه. دیشب که من طبق معمول خودمو بخواب زده بودم، بابا بردش طرف تخت و بهش گفت دیگه مامان هم خوابیده بگیر بخواب. تارا رفت تو تختشو پرسید: ماما وقتی خوابید کتاب خوند؟ باباش گفت نمی دونم، ولی فکر نمی کنم خسته بود کتاب نخونده. تارا هم بی توجه به جواب بابا، کتابشو برداشت و شروع به ورق زدن کرد و گفت من که فکر می کنم کتاب خونده بعد خوابیده.منهم باید کتابمو بخونم بعد بخوابم!

 چند جمله ای که این روزا ورد زبون تارا ست:

نمی دونم چرا تولدم نمی شه!

چقدر باید مسواک بزنیم تا تولدم بشه؟

منهم بزرگتر شدم میرم اداره.  شماها می مونید خونه.

بزرگتر که شدم خودم از خیابان رد میشم.

من کجا وا ایست کنم؟ (یعنی کجا بایستم)

بابا بهتره اینجا واایست کنی(یعنی پارک کنی)

من ناراحتم کاری کنید که ناراحت نباشم.

من حوصله ام سر رفته چیکار کنم؟

الان هم که دارم اینو می نویسم اومده برق رو خاموش کرده و میگه تو کتاب من نوشته هرگز نشه فراموش لامپ اضافی خاموش . من هم از فرصت استفاده می کنم و میگم تار ا خیلی چیزای دیگه هم نوشته . نوشته حرف ماماناتونو گوش کنید غذاتونو خوب بخورید و...  چرا اونارو گوش نمی کنی؟ میگه نه لامپ اضافی رو بیشتر نوشته !

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 18:50  توسط مامان و بابای تارا  |