
وقتی اسم دخترمونو تارا گذاشتیم فکر می کردیم تنها معنی اش ستاره است. با دیدن این اسم تو متون خارجی فهمیدم که باید معانی دیگه هم داشته باشه ولی تا حالا نتونسته بودم دنبالش بگردم تا اینکه بالاخره وقتش رسید. وقتی دیدم چقدر معانی قشنگی داره خیلی برام لذت بخش بود; یه اسم کوچک دو بخشی با این همه معانی خوب. خوشحال شدم که اسم دخترمون تارا شده.
و اما نتیجه بررسی ها:
تارا اسم دخترانه با تلفظ TA-rah می باشد. که به عنوان اسم دو ریشه دارد. در زبان هندی/سانسکریت به معنی ستاره و در زبان گالی/سلتی به معنی برج و تپه سنگی می باشد.
تارا نام روستایی در شرق ایرلند(شمال غربی دوبلین) است .همچنین مسند شاهان ایرلندی تا قرن ششم تارا نامیده می شد; تپه سنگی بلندی که شاهان بر آن می نشستند. بر گرفته از این کاربردها در زبان ایرلندی تارا به معنی سرزمین نیز بکار می رود و بدلیل ارتباط این اسم با گذشته و اصالت آن در ایرلند و انگلیس بعنوان اسم دخترانه محبوبیت دارد.
در آیین بودا تارا الهه ای است با تمام خصوصیات مثبتی که یک زن می تواند داشته باشد. درافسانه های این قوم تارا نماد ترحم و محبت و گرمی بخش جهان است و تمام موجودات از تارا مهر و محبت مادرانه دریافت می کنند. مادری که محافظ همه برابر سختی ها وناملایمات ها است و محبت و شادی را به دنیا ارزانی می کند. به دلیل تمام معانی مثبتی که به تارا نسبت داشته می شود اسم بسیار محبوبی در هند به شمار می رود.
علاوه بر این کلمه تارا در زبانهای زیر هم بکار می رود:
در نقش اسم:
زبان کردی : توری است که بر سر عروس انداخته می شود; ماه اردیبهشت
زبان ژاپنی: نام نوعی ماهی.
زبان بنگالی : ستاره ; آنها
در نقش فعل:
شمال انگلیس و اسکاتلند : خداحافظی ; به امید دیدار.
فلیپینی : دعوت از کسی برای رفتن به جایی مثل let’s go
روزی چند بار از طرف تارا با بازی زیر سر کار میرم. مامان مثلا تو نی نی هستی منم خاله بعد خودش شروع می کنه:
- سلام.
جواب می دم سلام.
- حال شما خوبه
- بله
- همه برنامه ما رو نگاه می کنی؟
- بله من همش رو می بینم
- چه رنگی رو دوست داری؟
- آبی( رنگ مورد علاقه تارا رو میگم تا نظرش تامین بشه)
- چه غذایی رو دوست داری؟
- ماکارونی
-بهت بگم مربا یا آلبالو؟
هنوز جوابشو نداده می گه خداحافظ.
گاهی هم نقش ها رو عوض می کنیم. اگه یه کم به بازی آب و تاب هم بدیم و با ادا و اطوار دیالوگمون رو بگیم تارا بیشتر خوشش میاد و ذوق می کنه. البته بابایی تو ادا در آوردن و مسخره بازی استادتره و بیشتر تارا رو می خندونه. بخصوص که وقتی بابا ادای شادونه رو در میاره تارا از خنده غش می کنه.البته برا اینکه ما رو بیشتر سر ذوق بیاره و به ادامه کار تشویق کنه گاهی الکی هم می خنده.
تارا چند تا سی دی کارتون داره. انجی بنجی رو به همه ترجیح میده. میگم تارا این CD رو من برات خریدم دوستش داری؟ میگه: خودتو ناز کن، بعدش هم خودتو بوس کن!
تارا دوست داره مکالمه های طولانی تری با ما داشته باشه، برا همین از خودش داستان سرایی می کنه. نمونه اش: مامان من بزرگ شده بودم، رفتم مدرسه، اونجا یه نی نی دیگه هم بود،اسمش زهرا بود، کمی بزرگتر بود، اندازه پانیذ بود، ازش پرسیدم مشق چطوری یادداشت می شه؟ هفت(گفت) نمی دونم، من هم هفتم (گفتم) مشق من اصلا یادداشت نمی شه. بعدش حرفهای جالبی بهش زدم، خیلی باحال بود، اون هم حرفهای جالب می زد.![]()
![]()
![]()
این روزها همش می پرسه چرا شادونه سیاه پوشیده؟ چرا اون آقاها سیاه پوشیدن؟ چرا اون آقاهه داره شعر می خونه؟(نوحه رو می گه شعر). چرا اونها دارن گریه می کنن؟ تصاویر غزه هم که چراهاشو بیشتر کرده. هر جوری هم جواب بدی می پرسه چرا؟![]()
![]()
خیلی سخته قانع کردنش. میدونم هم که آخرش به خاطر کلافگی ما دست از سوال کردن بر میداره، نه اینکه تونسته باشیم قانعش کنیم.
تارا معتقده نی نی ها با نی نی ها دوست میشن (دختر و پسر فرق نمی کنه).آقاها با آقاها و خانم ها با خانم ها می تونند دوست بشن. میگه عمو و دایی با بابا دوستند و خاله ها هم با مامان دوستند. از وجود لغتی به اسم عمه هم بی اطلاعه، چون عمه نداره. چند روز قبل که با یکی از همکلاسی های دوره دانشگاهم داشتم تلفنی صحبت می کردم، تارا فهمیده بود که موقع صحبت میگم آقای…بعد از تموم شدن صحبتمون پرسید با کی داشتی صحبت می کردی؟ گفتم با دوستم. گفت نه دوست بابا بود. اگه دوست تو بود پس چرا گفتی آقای…؟ هر چی گفتم اشکال نداره دوست من هم آقا باشه قبول نکرد و گفت نه داشتی با دوست بابا صحبت می کردی.
تارا مخالف عجله کردن و سریع انجام دادن کارهاست. میگه به من نگید بدو، بگید بیا، من بدو رو دوست ندارم . کلمه بدو رو وقتی ما استفاده می کنیم که مثلا می گه جیش دارم و ما می گیم بدو، یا مثلا می گیم بدو بیا لباستو بپوش. تازگی ها خانم اعتراض کرده و گفته که دوست نداره ما از این کلمه استفاده کنیم! البته این حرفش هم اندر جریان علاقه تارا به تبدیل همه چیز به بازی است (ر.ک.به پست 16 آبان،تارا در هفته ای که گذشت). می خواد کار اشو با عجله تموم نکنیم و مثلا از لباس پوشیدن یه بازی یه ساعته براش درست کنیم!
این هم یه عکس نازدار از تارای نانازی

اونموقع ها که بچه بودم، مثل خیلی از بچه های اون دوره، فکر می کردم عدد انگشتای دستم خیلی زیاده. می خواستم بگم کسی رو دوستش دارم می گفتم پنج تا دوستش دارم، اگه می خواستم خیلی زیاد رو بیان کنم با نشون دادن انگشتای دو تا دستام می گفتم ده تا، و به نظر خودم خیلی عظیم! ولی مثل اینکه اون ادبیات مخصوص هم سن های خودمون بود! دیشب که تارا رو بوسیدم و شب بخیر گفتم کمی نگام کرد و گفت مامان من تو رو خیلی دوست دارم، با لبخند گفتم منهم تو رو خیلی دوست دارم ، داشتم از کنار تختش می رفتم کنار که نیم خیز شد و گفت مامان من تو رو به عدد آسمون (با بالا بردن دستاش و با اشاره به بلندی آسمون) به عدد ماه، و به عدد ستاره های آسمون دوست دارم. بعدش لبخند زد و پشتشو کرد و خوابید. با این کارش من رو برد به یاد دوران بچگی خودم. چقدر بچه تر بودم حتی اونموقع ها که دو برابر تارا سن داشتم.
دیروز که تارا طبق عادت ظهرهای پنج شنبه ما رو کشوند پارک، متاسفانه نتونست بازی کند. سرسره ها خیس بودند و زمین پارک تکه های برف بود. ظاهرا خیلی از این قضیه ناراحت شده بود، برا همین تا خورشید رو تو آسمون دید درد و دلش شروع شد: خورشید برو پارک سرسره رو خشک کن، میله هاش هم خشک کن،برف زمینش هم خشک کن،تا من بتونم برم بازی کنم.
وقتی چیزی رو می خواد سعی می کنه غیر مستقیم التماس کنه مثلا "من شیر تو شیشه خیلی دوست دارم". یعنی با وجود اینکه وقتش نیست بده. می گم نه نمی شه تازه خوردی، می گه خوب خورده باشم! جدیدا کمی هم قانون شکن شده. می گه حالا چی میشه ساعت نه نشده بهم شیر بدید؟!
تارا تقریبا دیگه بیشتر کلمات رو خوب تلفظ می کنه ولی چند کلمه هنوز تو زبونش مونده:
Telezooni تلویزیون
Kamputeri کامپیوتر
Majaze مغازه
Hoft گفت
Ashpazdooni آشپزخونه
Asif کثیف
Ashdal آشغال
Ehlam الهام
Jazal غزل
Aye emeni آقای ایمنی
Mihonam می کنم
Mozazeb مواظب
Dide دیگه
Demez قرمز
Minesam می نویسم
Aha آقاها
Hanom خانم
Sellal سریال
بدلیل داشتن حروف صدادار داخل زبان نوشتاری ، عدم نیاز به استفاده از زبر و زیر ،...و سهولت خواندن و نوشتن از حروف بیگانه استفاده شد.
بالاخره این اتفاق بزرگ تو زندگی مون رخ داد و تارا خانم حاضر شد تو تخت خودش بخوابد. تو این مدت دو سال و ده ماهی که تارا بدنیا اومده تمام تلاش ما برا خوابوندن تارا تو تختش بی نتیجه مونده بود. از اولین روز تولدش هر وقت گذاشته بودیمش تو تختش به یه طریقی مجبورمون کرده بود بیاریمش بیرون. یه بار به بهونه گرسنگی گریه می کرد
، کمی بعد به بهونه تنهایی به بدنش کش و قوس می داد ، یه کم بعد هم به بهونه تعویض بی قراری می کرد، و... طوریکه دیگه به این روند ما رو عادت داد و ما هم دور رو تخت خوابوندنش خط کشیدیم و تختش رو به انباری اسباب بازی هاش تبدیل کردیم. بزرگتر هم که شد دیگه طرف تخت نمی رفت تا اینکه دیگه از یه هفته قبل مقاومتش شکست و تارا به تختش علاقمند شد. از نظر خودمون موفقیت بسیار بزرگی نصیبمون شده!
دیروز تارا دو سال و ده ماهه شد.امسال خیلی ذوق تولد شو داره و همش منتظره تا تولدش بشه. حالا دیگه فقط دو ماه مونده. دیروز از بس حالم بد بود نتونستم براش بنویسم.سرما خوردگی شدید که نمی تونستم تکون بخورم و تارا هم حواسش بود و سعی می کرد پیش من نیاد ولی هی می پرسید می تونم بیام پیشت؟ دیگه بهتر شدی؟ دیگه سرما نخوردی؟ یه ذره فقط بهت نزدیک میشم. بابا هم که حدود 6 از سر کار رسید شروع به راست و ریس کردن امور منزل و بازی با تارا کرد که از تنهایی درش بیاره.
تارا به هتل استقلال می گه هتل فوتبالی! چند وقت پیش ازم پرسید اینجا کجاست؟ من می خوام برم اونجا. بهش گفتم اسمش هتل استقلاله . حالا دیگه هر وقت از جلوش رد می شیم میگه من می خوام برم هتل فوتبالی.
چند روز قبل هم که باهاش میرفتم هما (برا انتقال سابقه) ، تا رسیدیم به آزادی، حس آموزشم گل کرد و با توجه به اینکه خودش هر جا برج میلاد رو میبینه داد می زنه برج میلااااد، گفتم تارا اینجا هم برج آزادیه. با بی خیالی برگشت گفت نه، اینجا میدون آزادیه! خوب کنف شدم ولی تشویقش کردم : آفرین! ![]()