
یه حرکت احساسی از تارا منو دوباره به طرف خاطره نوشتن کشوند. امروز بابا رفته بود سراغ کارهای عقب افتاده اش تو اداره و من و تارا مونده بودیم خونه. من داشتم کتاب می خوندم و تارا هم مشغول تماشای تلویزیون بود که یهو برگشت گفت مامان میگم که من این آقا هه رو خیلی دوست دارم (با اشاره به مجری برنامه هر جی شما بگین) خیلی خوب و جالب حرف می زنه، برنامه هم زیاد پخش می کنه، خیلی خوبه. تو هم دوستش داری؟ با حرکات دست و چهره خیلی قشنگ گفت.این اولین باری بود که تارا دوست داشتن رو با احساس بیان کرد. این رو نوشتم که حالت اون لحظه شو به یاد داشته باشم.![]()
یه کار با مزه دیگه هم داشت که به نوشتنش می ارزه. دیشب بابا لپشو کشید، با خوشحالی برگشت منو نشون داد و به باباش گفت با اونهم از این کارها بکن! از حرفش همه خندیدیم![]()
![]()
![]()
این روزها تارا هر وقت بچه ها رو می بینه که رفتند تو استودیو برنامه ها می گه منم میخوام برم اونجا. دیروز که قرار بود گروه اجرائی برنامه رنگین کمان بیان پارک پردیسان فرصتو غنیمت دونستیم که تا حدی آرزوشو برآورده کنیم.برا همین ظهر که با بابا اومدند دنبالم صاف رفتیم اونجا. با اینکه هوا خیلی سرد بود، نسبتا شلوغ بود و انواع بادبادک ها تو هوا. بادبادک فروش ها هم که بسا طشون پهن بود. یه بادبادک هم برا تارا خریدیم ولی نذاشت بادبادکش رو هوا کنیم می گفت سردش می شه. دیدن خاله نرگس و نیما و از همه مهتر پنگول خالی از لطف نبود و به رفتنش می ارزید. آقای ایمنی هم بود و تارا از دیدنش خیلی خوشحال شد. می گفت دستش مثل بزرگاست!
عصر هم رفتیم شهروند. که دنیا بیشتر به کام تارا شد. خمیر آریا و پازل های مکعبی بهش حال دادند. بخصوص که تو سطل خمیر وسائل ممنوعه ای مثل کارد و قیچی (البته مخصوص بچه ها)هم بود . تا دوازده و نیم شب مشغول بود و بعدش بی بهانه خوابید.![]()
امروز اولین برف سال رو دیدیم. تارا از دیدن برف خیلی به وجد اومده (واااااااااااای). میگه اگه برف زیاد بیاد بابا چه جوری بیاد خونه؟ یه یادی هم از گذشته می کنه مامان یادته با هم رفتیم حیاط آدم برفی درست کردیم، دستکش پوشیدیم، برف رو می انداختیم به همدیگه؟! باز هم بریم. من هم قول میدم برف که زیادتر شد ببرمش پایین. 
عکس تارا تو ایوون با برف پشت سرش

باورم نمی شد برف بازی پارسال یادش مونده باشه، اونموقع هنوز دو سالش نشده بود. ولی با این دقت همه چی رو برام تعریف کرد. گاهی وقتی گذشته رو به من یاد آوری می کنه فکریم می کنه; تارا همه چی رو به ذهنش می سپاره. نباید نازکتر از گل چیزی بهش بگیم، دوست ندارم ذهنیت بدی از این دوره ها داشته باشه. باید بیشتر مواظب عصبانیت ها و رفتارهای خودمون باشیم!
تارا وب لاگشو هم دیگه می شناسه. نقاشی که می کنه میگه اینوهم بذار تو فدلاگم .دیشب میگفت می شه نقاشی خودتو هم بذاری تو فدلاگ من؟ میگه من هم می خوام برا پشمالو فدلاگ درست کنم آخه اونهم فدلاگ می خواد!
دوستی از نظر تارا
تو فرهنگ لغت تارا دوستی یعنی عصبانی نشدن برا همدیگه. وقتی از دستش عصبانی میشیم(بابا یا مامان) میگه دیده باهام دوست نیستی؟ حالا دیده خوب میشم دوست باش.باهام دوستی؟ تا جواب مثبت نگیره ول کن نیست. رو کیف که هست می پره بغلمو میگه چونه من رو شونه تو ، چونه تو رو شونه من، ما با هم دوستیم. بوسم میکنه و میگه من تو رو ندیده بودم! تو کجا بودی؟
صفاتی که تارا دوست داره
میگه من هوشیار و خوشگل و ماه و ...رو که بهم میگید دوست دارم ولی دانا رو دوست ندارم آخه من که جغد نیستم عمو جغد دانامیشه (البته بیشتر این صفات مثبت رو از طرف مامان پروین و باباجونی می گیره). میپرسه بابا به من میگه جوجه ماشینی عیب داره؟ می گم نه، جوجه ماشینی یعنی کوچولوموچولو. میگه پس عیب نداره ، اشکال نداره بازهم بگه. مثل اینکه تو القابی که بهش میدیم باید خیلی دقت کنیم. یادش بخیر زمانی پدر مادرا هر جوری عشق می کردن بچه هاشونو صدا می کردند!
تارا به برنامه خاله شادونه بیشتر از همه برنامه های دیگه علاقه داره. هر روز صبح منتظر می شینه تا ساعت 9 بشه و ببینه خاله شادونه لباس چه رنگی پوشیده. از من هم نظر می خواد "فکر می کنی امروز خاله شادونه چه رنگی بپوشه؟" تارا مسابقه های تلویزیونی رو هم دوست داره و وقتی مسابقه ای پخش می شه (از هر نوعش که باشه) نمی شه کانال رو عوض کرد مثل گوی و میدان ،101، ماه و مهر، رد پا (که چند ماه قبل پخش می شد)و...برنامه آنی مانی قاصدک رو هم خیلی با علاقه دنبال می کنه. برام یه کار دستی درست کرد و داد (چند تکه کاغذ رو با چسب نواری بهم وصل کرده بود) و گفت من این کاردستی رو از آنی یاد گرفتم، حالا هدیه میدم به شما، بفرمایید(مثل شادونه).
می گفت بیا این برنامه رو نگاه کن خیلی دوس داشتنیه! مسافرخانه سعادت رو هم دوست داره .آهنگ اولش که پخش می شه داد می زنه سریااااال، این بمونه عوض نکنید. سریال های دیگه رو هم دنبال می کنه. از من هم همش برا دیدن تلویزیون دعوت به عمل میاره. سعی می کنه من بی علاقه به تلویزیون رو ،رو خط بیاره.
. تارا کانالهای تلویزیون رو هم از رو برنامه هاش حفظه. مثلا میدونه کدوم عدد رو بزنه شادونه میاد. یا کدوم رو بزنه برنامه رنگین کمونه ...از رو آرم شبکه ها هم میدونه کدوم کاناله. تا آرم کانال دو رو می بینه میگه خاله شادونه اینجا میاد و...گاهی وقتها اشکالات من رو هم می گیره. وقتی تو کانالهای تلویزیونی دنبال برنامه ها می گردم میگه نه عوض نکن همین جاست. صبر کنیم میاد! هنوز نیومده!

جمعه پونزدهم تولد مامان بود. تارا کلی رقصید و مامان بابا را به رقص دعوت کرد.
مامان خودشو شرمنده کرد و برا خودش کیک خوشمزه ای درست کرد! تارا همه اش انتظار می کشید که وقت خوردن کیک سر برسه . مامان به خاطر تارا با اسمارتیس و ژله کیک رو تزئین کرده بود و صبر و قرار رو از تارا کوچولو ربوده بود. خاله پروین هم مجلسمونو گرمتر کرد و با کتاباش تارا و مامانشو خوشحال کرد. بابا هم دو تا هدیه قشنگ به مامان داد. یه کارت تبریک با نوشته های رویایی از طرف خودش و تارا و یه چیز کاغذیه چارگوش با اعدادی روش. ممنون بابایی و تارا جون
.
رو قولمون موندیمو جمعه تارا رو بردیم سرزمین عجائب. وسائلی که به درد تارا بخوره خیلی نبود برا همین مجبور شدیم بازی تو قسمت خردسالان رو تمدید کنیم. تارا خیلی هیجانزده بود و بهش خیلی خوش گذشت. همش می گفت خونه نریم. با قول شام تو رستوران طبقه پایین تونستیم تارا رو از سرزمین عجایب بیاریم پایین. یکشنبه شب هم باباش هوس کرد که دوباره ببردش اونجا. تارا دیگه این دفعه واردتر شده بود و راه و چاه بازیها دستش اومده بود. 
به رسم چند ماه قبل که تارا خودشو نانا صدا می کرد من هم عادت کرده بودم نانا صداش کنم. چند روز قبل به من اعتراض کرد که چرا به من نانا میگی بگو تارا. منم گفتم نانا یعنی تاراجون، قبول نکرد و اصرار که من تارا هستم، چرا نمی گی تاراجون یا تارا. منهم دیگه سعی می کنم عادتمو کنار بذارمو تاراجون صداش کنم. خودش هم دیگه بابابی و مامان بی نمی گه و سعی می کنه مامان پروین و باباجونی بگه.
اینهم عکساش تو سرزمین عجائب:


کنگره هفته قبل خیلی وقتمو گرفت و منو از خونه زندگی انداخت .ولی خوب به رفتنش می ارزید و برا به روز موندن ضروریه. بخصوص که باز آموزی هامون اجباری شده و امتیازش لازمه. روزایی رو که باید با تارا می موندم تو کنگره گذروندم. چه می کند این علم ودانش!
خونه که می رسیدم تارا از دستم عصبانی بود و بد قلقی می کرد. پریروز که اومدم اصلا تحویلم نگرفت و در رو که باز کردم گفت "تو برو". و رفت پیش مامان پروین. و من فقط یه بار تونستم زورکی بوسش کنم. بعدش هم خواب رفت. باباش که اومد از فرصت استفاده کردیم و رفتیم شام کنگره. عشق آقای عصار و گروه کوچ و عظمت تالار وزارت کشور و تجدید خاطره پارسال و... باعث شدند که دوباره تارا رو بذاریم و در بریم. البته اگه خواب نبود تحریک می شدم که ببرمش. ولی به نفع خودش بود که نیاد. سر و صدا خیلی زیاد بود و واقعا اذیت میشد. شلوغی رو که دیدم خوشحال شدم که نبردمش. تجدید روحیه خوبی بود برا من و باباش. به خصوص که آهنگهای نسبتا شادی رو خوند و آقا فواد هم خوب مایه گذاشت.
بعد از کنسرت شاممونو گرفتیم و بدو به طرف خونه. وقتی رسیدیم و در رو باز کردیم تارا به حالت اخم گفت "نه ، نیایید ، شما دوتا برید". و ما هم زرنگ تر از تارا ، به دروغ متوسل شدیم. گفتیم رفته بودیم بیرون غذا بگیریم بیاریم. تو خواب بودی نشد تو رو ببریم. خیلی شلوغ بود برا همین دیر رسیدیم .دیدن بسته های غذا چهره درهم رفته تارا خانم رو تغییر داد و... به قول خودش دیگه با هم دوست شدیم. وقتی داشت غذا می خورد یهو گفت "دیدی اولش گفتم شما نیایید خونه؟!" و بعد هم خندید.مثل اینکه پشیمون شده بود. من هم خوشحال شدم که دلشو بدست آوردیم و از صداقتش خنده ام گرفت. البته رشوه دیگه ای هم بهش دادیم : بردنش به سرزمین عجائب.

امروز با تارا رفتیم پای کوه قدم بزنیم. دختر بچه ای از پشت صداش زد : نی نی کوچو لو؟ تارا جوابی نداد. باباش گفت تارا داره تو رو صدا می زنه، جوابشو بده .تارا گفت :" من که نی نی کوچولو نیستم، من تارا بزرگی هستم!". ![]()
تارا تحمل نداره از مرکزیت توجه بابا بزرگ و مامان بزرگش خارج بشه. یه زمانی بعنوان عاشق های خودش! روشون خیلی حساب باز کرده بود. از وقتی می بینه پسر عموشو بغل می کنند لجش می گیره و بد قلقی می کنه.
تقسیم عاشق در هر سن و سالی برای معشوق سخت است، چه برسه به بچه دل نازک و خوشدلی مثل تارا ! امیدوارم بزرگتر که شد پوست کلفتر از این حرفا بشه. من که سعی خودمو می کنم. افراد دل نازک همیشه ضربه پذیرترند.
چند وقت پیش به اتفاق تارا رفتیم مغازه پلاستیک فروشی. یه زنبیل کوجولو دید و برداشت. ما هم برا اینکه کتاباش وسط اتاق ولو نباشن از فرصت استفاده کردیم و راضیش کردیم کتاباشو بریزه تو زنبیل. همیشه موقع خواب این زنبیله باید بالا سرش باشه و همه کتابا توش باشه. تو خواب و بیداری هم حواسش بهش هست. و اگه برداریم زود متوجه می شه و می گه زنبیلمو بذارید بالا سرم.
اگه اطاعت نکنی گریه و از خواب در رفتن از عواقب این نافرمانیه! این هم تارای خوابیده با زنبیلش :
