
![]()
![]()
چرا های تارا شروع شده. هر چی بهش می گی با چرا جوابتو می ده. چرا شادونه رفت؟ می گم.خوب برنامه تموم شد و...چرا تموم شد؟....چرا باید الان برنامه بزرگا شروع بشه؟ خلاصه اینکه هر چی بهش می گی یه چرا اولش می ذاره و بر می گردونه به خودت. می گه من گیلاس می خوام. می گم گیلاس دیگه تموم شده باید تابستون بشه هوا گرم بشه تا درختا بهمون گیلاس بدن. می گه چرا تابستون بشه، الان بدن. می گم الان نمیشه میگه نه من به درخت می گم الان گیلاس بدن. بیا بریم حیاط من به درخت بگم....میگه هم تو زمستون گیلاس بدن هم تو تابستون.و... آخرش یه کلافگی که دیگه چی جوابشو بدم تا قانع بشه که آخرش هم قانع نمی شه و در یه فرصت دیگه دوباره سوال پیچ کردنشو شروع می کنه.
بهش که می گیم کاری رو نکن می گه می کنم( و خیلی از مواقع :دوستدارم بکنم، دلم می خواد بکنم) تا ببینه بعدش چی می گیم.این هم از موارد مشابهش:
-تارا اونو افتاده بود زمین نذار دهنت مریض می شی.
-مریض بشم.
-مریض بشی ضعیف می شی کوچولو می مونی.
-ضعیف بشم کوچولو بمونم.
-اونوقت نمی تونی بری مدرسه.
-نتونم برم.
-اونوقت نمی تونی کتاباتو بخونی.
-نتونم بخونم.
.
.
.
واقعا کم میاریم و از گفته اولمون پشیمون. بابا هر چی رو خواستی بزن به دهنت.خلاص...![]()
تارا به نگاه کردن می گه تماشا کردن. وقتی داره یه کاری می کنه که دوست نداره ببینیش و احیانا از انجامش منعش کنی، میگه "اونورو تماشا کن " یا "منو تماشا نکن" یا "چرا داری منو تماشا می کنی؟"
همش فکر می کنه زمانی هم قراره برسه که ما کوچولو بشیم اون بزرگ بشه. به نظر تارا، کوچولو و بزرگ شدن نوبتیه. می گه تو هم کوچولو بشی من برات کتاب می خرم. تو هم کوچولو بشی من تو رو می برم پارک. تو هم کوچولو بشی...از این حرفاش ناراحت می شم. یاد دوران پیری و خمودگی و کوچولو شدن روزگار پیری می افتم. می گم خدا نکنه من دوباره کوچولو بشم. سعی می کنم این فکر رو از سرش بیرون کنم. می گم کوچولوها بزرگ می شن. ولی هر کی بزرگ شد دیگه بزرگ می مونه...می گه نه اگه غذا نخوری کوچولو می شی. هنوز نتونستیم بهش مسئله رو حالی کنیم.![]()
تارا معیار بزرگی رو داشتن دل بزرگ می دونه هر وقت می خواد ثابت کنه که بزرگ شده بلوزشو می زنه بالا و می گه "من بوبورگ هستم ببین دلم چه بوبورگه".
این روزها باباشو "عایف " صدا می کنه. وقتی می پرسم چرا بابا نمی گی ، جواب می ده "میخوام مثل ماما بگم". دوست داره مثل من رفتار کنه و مثل من لباس بپوشه. کم کمک داره می شه رقیب مامان. وقتی داریم با باباش صحبت می کنیم سعی می کنه توجه بابا شو به خودش جلب کنه و از صحبت با من منصرفش کنه!
تارا داره رو دست مامانش بلند می شه. برا سومین بار چیزی رو که من فراموشم شده بود به من یاد آوری کرد.کمی قلقلکم اومد، دوست ندارم کم بیارم. من که به داشتن حافظه بالا مشهور بودم حالا در مقابل تارا فسقلی باید سر خم کنم. ولی اشکال نداره ، چون بچه خودمه خیلی ناراحت نمی شم. یه جورایی خوشحال هم هستم که حداقل دختر هوشیار و با فکری دارم. و به قول خاله نسترنش "دختر مامانشه دیگه!" (بخاطر خدمت به دلم اینو نوشتم
)
تارا دوست داره همه چی رو تبدیل به بازی کنی .بخصوص که اگه اولش باهاش همکاری کنی ،تا آخر سر کار می ذاردت. آب میدی دستش توش فوت می کنه وقلپ و قلپ می کنه و کم کم می ریزه زمین تا تموم بشه
،وقتی می خوای بشوریش اونقدر وول می خوره تا همه جاتو خیس کنه و لذت ببره،می خوای لباس بپوشونی که هر تکه اش حکایتیه! واما داستان غذا خوردنش بس شنیدنی است; وقتی غذا می خوای بهش بدی حتما باید قاشقت کوچیک باشه (یه کلک از تارا که می خواد بازی رو طولش بده!) و اول یک یک قاشق هاشو به همه تعارف کنی وهر قاشق باید چرخی بزنه ،بره دهن عروسکهاش، دهن تلویزیون و هر کی توشه و...بعد برسه دهن تارا تا بخوره. بدون این مقدمات، که هر دفعه هم باید مدلشو عوض کنی و تکراری نباشه،امکان نداره بتونی یه قاشق غذا به خوردش بدی، دهنشو محکم می بنده و اشاره می کنه که اول اونها بخورند. پنج شنبه که من سرکار بودم و از نعمت این بازی محروم، بابا عارف یه ابتکاری زده بود، جلو کامپیوتر نشسته بوده و فایل عکسها رو براش آورده بوده ویک یک اونها را باز می کرده، هر قاشق غذا اول می رفته دهن عکس ها، بعد دهن تارا، تا اینکه تونسته بود دخترشو سیر کنه! و آخرش هم لبخند موفقیت بر لب برا من ماجرا رو تعریف می کرد.![]()
![]()
بقیه بازی هاش بماند...
به اینجا که رسیدم تارا اومد و با اصرار نشست رو پام و به تقلید از من کلید ها رو زد وناگهان یک بازی دیگه آغاز شد!خانم کوچولوی ما بعد از زدن اسلش فهمید که با زدن هر کلید هرچی روشه رو صفحه مانیتور نوشته می شه و بازی ادامه پیدا کرد ولی نفهمید چرا اعداد از اون قانون تبعیت نمی کنند ،وقتی اعداد لاتین رو رو کی برد می زد و اعداد فارسی (والبته عربی) رو صفحه ظاهر می شدند می گفت "ا!چرا اون اومد؟ چرا اینها نمی رن اونجا؟" برا زدن هر کلید کلی فکر می کرد (نمی خواست بازی تموم بشه) واین نتیجه بازیش که من رنگش کردم.
ذذئت ت اااالل58733182///--++ف++ه9پ85*********************6*ها1چخحمث*غاک/ا/.م .+-ث00 *4*+33555*چچ خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ8888873-چجغگ8ووس1****لارزربیسشش طز
شاید هم خواسته بود خودش برا خودش بنویسه!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مسافرت اخیرمون به تبریز برا تارا بد آموزی داشته از وقتی برگشتیم خیلی ورجه وورجه می کنه و بالا پایین می پره. میگم اگه خیلی شلوغی کنی من با هات دوست نمی شم .میگه "دوست نباش! اگه دوست نباشی چی می شه؟".کلی براش از عواقب دوست نبودنمون می گم. میگه "آره . ولی اینجوری هم خوبه" یعنی دوست نباشیم هم می شه . وقتی بهش می گیم کاری رو نکن میگه "دوست دارم بکنم" یا "میکنم،میکنم،می کنم!". واقعا کم میاریم .شیطنت های پسر خاله فرشید کار دستمون داده وحالا تارا داره درس پس میده. امیدوارم از سرش بیفته و بشه تارای قبلی که بغلم میکرد و صورت لطیفشو می چسبوند به صورتم و می گفت "ما با هم دوستیم".
تارا یاد گرفته از خودش شعر بسازه .الکی یه چیزهایی رو با خودش می خونه. وقتی می پرسیم چی می گی ،جواب میده "هیچی داشتم شعر می خوندم". شعرهاش کمی قافیه دارند.
از زیر کار در رفتنو هم خوب بلده. هر وقت می خواد خودش چیزی رو بر نداره و ما براش جابجا کنیم دستاشو مشت می کنه و میگه "من دستم اینجوریه" یعنی نمی تونه اینو برداره. و به این ترتیب ما رو مجبور می کنه مثلا ماشینشو بریم براش بیاریم. اگه نخواد بره چیزی هم برا ما بیاره پاهاشو جمع می کنه و میگه "من پاهام اینجوریه، نمی تونم راه برم" یعنی خودت چیزی رو که می خوای برو بردار! عجب عصای دستی بشه این دختر! ![]()
تلفنی صحبت کردن تارا هم دیدن داره. یه تلفن اسباب بازی داره که باهاش با هر کی دلش می خواد صحبت می کنه.علاوه بر تمام اعضای فامیل، شخصیت های برنامه های کودکان هم طرف مکالمه تارا می شند. طوری فیگور صحبت به خودش می گیره که انگار مکالمه واقعی است. مکث می کنه و دوباره حرف می زنه طوری که منتظر جواب طرف است! برا اینکه ما رو هم تو بازیش شرکت بده میگه "کاری ندارید؟ گوشی رو میدم به مامان"یا "بابا". بعد گوشی رو میده به من یا باباش و مثلا می گه"باباجونیه" .کاملا طبیعی بازی می کنه. بعضی وقتها هم آخر مکالمه اش می گه "کاری نداری ؟گوشی رو می دم به هیش کس "،بعد گوشی رو میذاره روش. ![]()
اینم یه عکس جدید از تارا که اصرار مامانش برای شستن صورتش قبل از عکس گرفتن بی نتیجه موند.

شب سختی داشتیم با تارا.سستی و تب تقریبا بی دلیل و ما نگران. وسط شب بابا براش آب آورد تا پاشویه اش کند که تبدیل به آب بازی شد! ولی اینبار اعتراض نکردیم و خوشحال شدیم که کمی حالش با آب بازی جا اومد. دلمون برا شیطونی هاش تنگ شده بود.باباش می گفت دیگه سعی می کنم اگه شلوغی کرد از دستش عصبانی نشم! وتا نزدیکی های صبح تقریبا بیدار بود و وقتی تب تارا فروکش کرد خوابید. صبح متوجه شدم نوک دوندون بیستم هم زده بیرون وتارا شده بیست دندونه و شیری ها تکمیل.شاید تب مال همین بوده!![]()
بعضی وقتها اسباب بازیهاشو نشون میده و میگه:" اینو شما کوچولو بودی من برات خریدم".امروز به باباش میگفت کاشکی تو دوباره کوچولو بشی و من دوباره برات ماشین بخرم! وقتی چیزی از من میخواد و من بهش نمیدم میگه" ولی تو کوچولوبودی من بهت دادم"! دنیایی داره با این زبونش و خوب آدمو تسلیم خواست خودش می کنه.![]()
وقتی تنها می مونه میگه" من حوصله ام سر رفته چیکار کنم؟" هر چقدر می گم برو خودت تنهایی بازی کن میگه نه دوست ندارم.
از عکسهای تکی خودش خوشش نمییاد.و بیشتر دوست داره عکس هایی رو که با ما داره تماشا کنه. با دیدن عکس تکی اش میگه "پس مامان بابا کجان؟ بیان." صبح داشت بازی می کرد که یک دفعه رو به من کرد و گفت"تارا دوست داره پیش بابا مامانش باشه". نمیدونم چی از ذهنش گذشت!![]()