
تارا کم کم تو جمله هاش سعی می کنه قیدهای زمانی و ترتیب رو استفاده کنه.برای توصیف چیزی در گذشته اوﺌل از فعل گذشته و Body Language استفاده می کرد. مثلا میگفت "ما رفته بودیییییییم..." فعل "بودیم" رو کشدار و با حرکات چشم و دهن ادا می کرد تا به ما حالی کنه که داره از گذشته حرف می زنه. حالا دیگه پیشرفت کرده .مثلا میگه "اولش رفته بودیم پارک... ". منظورش یه زمانیه تو گذشته! بجای دیروز و پریروزو....هم میگه "دیشب". ساعت هم براش معنی دار شده. ساعت 9 رو میشناسه. میدونه اگه ساعتهای خونه مون 9 رو نشون بدن و هوا هم تاریک باشه وقت شیر خوردن با شیشه است. وقتی تو روز ساعت 9 باشه میگه"ساعتو ببین! ولی هوا که روشنه!"، یعنی خبری از شیشه نیست! گاهی یه ربع به دوازده رو هم با 9 اشتباه میکنه و میگه ساعت 9 شد! یه مهارت گفتاری دیگه اش هم Paraphrase کردنه. وقتی داره راجع به چیزی حرف می زنه و می بینه ما متوجه نمی شیم به یه طریق دیگه وبا کلمات دیگه دوباره تو ضیح میده .
تو مسواک زدن هم همکاریش بهتر شده .خوب می ایسته تا براش مسواک بزنی ولی شرطش اینه که آخرش بدی یه بار هم خودش بزنه. تازگی ها متوجه شدم که نوزدهمین دندونشو هم در آورده.
نقاشیش هم نسبتا بهتر شده. وقتی می خواد چیزی بکشه از چند رنگ استفاده می کنه و معنی رنگ کردن رو میفهمه و بعد از اینکه چیزی می کشه میگه" حالا توشو رنگ کنم...".نوشتاری اعداد تک رو هم تا حدودی میشناسه. هر جا عددی رو می بینه داد میزنه "عددای تارا!"

اینم عکس تارا و پشمالو تو ماشینش!

این روزها خیلی خوشحالم
بالاخره تونستم شیفت یکشنبه مو با دوشنبه عصر عوض کنم و به این ترتیب فقط سه روز سر کار برم، شنبه و دوشنبه صبح و عصر، و پنجشنبه صبح.اینجوری خیلی بهتر شد هم روزای بیشتری پیش تارا می مونم، وهم اینکه مامان پروین شنبه شب می تونه بره خونه شون و بابا جونی دیگه شب تنها نمی مونه و ما هم خیالمون راحت تره. به لطف همکاری بی نهایت مامان پروین و باباجونی بود که ما مجبور نبودیم تارا رو مهدکودک بذاریم. تا هفته پیش که هفته ای یک یا دو شب مامان پروین پیشمون می موند تا روزها که میریم سر کار پیش تارا بمونه. با تغییر برنامه کاری من کمی راحت تر شدیم. تارا و مامان پروینش (مامان باباش) که خیلی با هم اخت شدند وحتی در بیشتر موارد تارا ترجیح میده پیش ایشون باشه. وقتی هم مامان پروین پیششه همش دارن با هم بازی میکنند. بازی های اصلی شون توپ بازی ،ماشین بازی، وکشتی است! کتاب خوانی وشعر خوانی هم ازدیگر فعالیت های روزانه تارا و مادربزرگش است.البته باباجونی هم کم مایه نمی ذاره ولی حوصله مامان پروین بیشتره. تارا همش میگه من گلم چون مامان پروین منو "تارا گله" صدا می کنه!![]()
![]()
![]()
تارا تازگی ها کشف کرده که می تونه بعضی کلماتی رو که راحت نمی تونه تلفظ کنه بصورت چند بخش متوالی بگه. مثلا کلمه" ستاره" که اسم یکی از عروسک هاش است بصورت پیوسته تلفظش براش سخته برا همین میگه"س تا ره"!. اینجوری خودشو راحت تر کرده. گاهی هم به من اشکال زبانی میگیره.مثلا "چرا می گی بیا؟ من که اینجام! بگو بگیر".حالا باید فک بزنم که منظورم از "بیا" همون" بگیر"ه!(فکر می کنم اینها نشانه داشتن ژن زبان شناسی و حضور فعال تارا در پروسه درس خوندن وپایان نامه نوشتن مامانش باشد!یادش به خیراون دوران!)![]()
این روزها که تو رسانه ها همش حرف از برج میلاده، تارا هم جو گیر شده و هر جا برجو می ببینه داد می زنه "برج میلاااااد" امروز هم بعد از شنیدن خبرها گفت: "ما هم می تونیم بریم برج میلاد و سوار شیم"؟ خیلی از حرفش خندیدم. تارا هم هی میگفت چرا می خندی وبرا همراهی با من میخندید![]()
![]()
.
تارا کوچولو کاراش داره بزرگانه میشه. بعد از غذا خوردن از مامان یا باباش، بسته به اینکه کدومشون غذا رو درست کرده باشند، تشکر می کنه (میسی ماما یا میسی بابا). وقتی می بینه داری تو خونه کار میکنی میگه:خسته نباشی. وقتی بغلش میکنی و بوسش میکنی اون هم بوست میکنه و گاهی هم میگه دلم برات تنگ شده بود! روزها هم دیگه شیشه شیر نمی خوره و فقط شب ها موقع خواب شیشه میدیم البته بعضی وقت ها وسط روز هم هوس شیشه می کنه ولی با مقاومت ما روبرو میشه و از خواسته اش منصرف میشه.حرف زدنش هم خیلی بهتر شده و بیشتر جمله هاشو میشه فهمید.
این روزها بچه ها رو که می بینه میرند مدرسه خیلی هوس مدرسه می کنه. کیفشو که خاله نیکی براش خریده می اندازه رو دوشش و چند تا چیز میز میزاره توشو میگه میرم مدرسه نی نی ها.این روزها یه ادای قشنگ دیگه هم داره; وقتی کاری رو داری میکنی که خوشش نمیاد بوست میکنه و میگه دیده(دیگه) نکن! ![]()
خودش هم معتقده که بزرگ شده،از کارهایی که قبلا میکرده بعنوان رفتارهای کوچولویی اش یاد میکنه ومثلا میگه:کوچولو بودم می گفتم "عمو آمی، حالا میگم عموسامی".یا کوچولو بودم فلان لباسمو میپوشیدم، کوچولو بودم بلد نبودم حرف بزنم و...امروز که داشتم عکس های نوزادی شو نشونش میدادم بهم گفت:تو هم کوچولو که شدی من عکساتو بهت نشون میدم، باشه؟!![]()