
تارا با کتابهایش عالمی دارد. به محض اینکه نشستی کتابها یکی یکی به سویت روانه می شوند. به صفحه آخر هر کدام که رسیدی میبینی یکی دیگه آماده گذاشته شده تو نوبت. وقتی هم میگی خسته شدم چقدر بخونم جواب میده :"وقتی نانا بلد نیست باید مامان بابا براش بخونند".جوابش کاملا آمرانه است! ما هم برا اینکه برا وظایف مون تنوع ایجاد کنیم هی کتاب میخریم. یه کیسه کتاب ذخیره داریم که کم کم رو میشه.تارا هم مهارت های تنوع دادن به کتابخوانی رو خوب بلده .مثلا دوست داره موقع خواندن کاراکترهای کتابهاش عوض بشه; میگه بجای مملی بگو تارا و بجای خانم معلم بگو مامان الهام! یا به جای مامان و بابای آنا بگو مامان و بابای تارا! یه روش دیگه هم که خیلی دوست داره غلطی خوندن داستان و تبدیل جملات منفی به مثبت و بالعکس است که واقعا حال میکنه،البته این روش رو خودم کشف کردم!که زود تارا خانم قضیه رو گرفت و کار دست خودم دادم. وقتی کتابو میده دستمون از اولش تعیین می کنه غلطی بخونیم یا درست بخونیم. میگه" الطی بخون" یا"دۥدۥست بخون".بعضی وقتها هم که حوصله م سر میره بهش میگم حالا نوبت تاراست که برا مامان کتاب بخونه، زود کتابو ورق میزنه و با سرعت نور تمومش میکنه و میگه "حالا مامان". بزرگترین لطف تارا به خواننده های کتاب هاش اینه که کتابهای خونده شده رو یه طرف دیگه می ذاره تا با نخونده ها قاطی نشند و تو هر سری خوندن همه کتابها یه بار خونده بشند!
این هم عکس جدید تارا با کتابهایی که هر روز هر کدام باید هفت هشت بار خونده شوند و اگه یه کلمه اش رد بشه لو میری و دوباره مجبوری از اول بخونی!




به میمنت برگزاری کنگره بابا تو همدان، هفته پیش تارا به همراه مامان و باباش به آنجا رفت. قبل از حرکت خیلی خوشحال بود و می گفت "می ریم بیرون لالا". تارا به مسافرت رفتن و بیرون از خونه خوابیدن میگه "بیرون لالا". تو راه رفت که بیشترش خواب بود و وقتی رسیدیم خیلی خوشحالی می کرد و از تختهای هتل بالا پایین می پرید. خیلی هم دوست داشت از پنجره حیاط مسجدی رو که در همسایگی هتل بود تماشا کند.رفت و آمد مردم رو میدید و از اینکار لذت میبرد . صبح فرداش که بیدار شد صاف رفت سراغ پنجره و محو تماشا. از اونجا به ما هم گزارش میداد: عموها هستند، حیاط خیسه...بعد از اینکه رفتیمو به مقبره بوعلی و باباطاهر سر زدیم تارا دیگه شرطی شده بود هر چیزی روهم که وسط میدونها میدید به ما نشون میداد و میگفت "اون چیه؟" ومی خواست ما چیزی رو از نظرمون جا نندازیم. از غارعلیصدر که خوشش نیومد، اولش می گفت مثل تونله، ولی وقتی سوار قایق شدیم همه اش می گفت برگردیم، ظاهرا احساس امنیت نمی کرد (البته فکرشو بکنیم واقعا هم نا امن و خطرناکه. بخصوص که تعداد قایق ها تو آب خیلی زیاده و هی بهم می خورند و تعادل قایق ها به امانتی بنده!). تارا وقتی میدید همه ساکت تو قایقها شون نشسته اند میگفت : همه غار و دوست دارند نی نی ها، عمو ها، خاله ها، مامان، بابا، ولی من دوست ندارم!
تو راه برگشت تارا شعرهایی رو که بلد بود بلند بلند با خودش می خوند حاجی لک لک، موش موش موش اومد، یه توپ دارم قلقلیه.من هم وقتی دیدم سوزنش گیر کرده و خیلی تکراری می خونه شعر"سلام ماما" رو هم بهش یاد دادم. چند تا از کتابها شو هم با خودمون برده بودیم که گاهی براش می خوندم. البته اونهایی رو که حفظ بود خودش ورق میزد و می خوند مثل "من که از گل بهترم لگن دارم، پرهام لطیف و نازه، گربه کوچکم کو". سفر به همدان اولین سفری بود که تارا درک میکرد ما به شهر دیگری رفتیم. و حالا وقتی میپرسیم میگه " رفته بودیم همدان ". قبلا ها وقتی راجع به جایی که میرفتیم ازش سوال میکردیم می گفت "رفتیم دد" یا می گفت " رفتیم بیرون". ![]()
![]()
تارای قشنگم: امروز ماهگرد تولد ت است و به رسم معمول خونه مون این روز رو بهت تبریک میگم. من و بابات عادت داشته و داریم که ماهگرد ازدواجمونو به همدیگه تبریک بگیم و عدد 23 برا هر دومون عدد مبارکیه. از وقتی هم تو اومدی یه عدد دیگه هم به اعداد شادی بخش ما اضافه شده و روز سوم هر ماهی یاد روز تولد تو میافتیمو بهت تبریک میگیم. امروز تو شدی دو سال و نیمه و من احساس میکنم داری همدم خوبی برامون میشی. تو حالا تمایلت برا ارتباط برقرار کردن بیشتر شده و دوست داری طرف صحبت باشی. وقتی از بیرون میام دوست داری حرفامو برا تو تعریف کنمو و تو هم از هر چی برات اتفاق افتاده برا من بگی! وقتی از سر کار میام دامن مانتومو میگیری و با لهجه شیرینت می گی "تو کجا بودی؟" و دلت می خواد بیایی بغلم. محبت از تمام حرکاتت موج میزند و خستگی را برای چند لحظه هم که شده فراموش میکنم و چه نعمتی که با هیچ چیزی تو دنیا برابری نمیکنه!
ستاره من! از وقتی تو را دارم درکم از دور و بر خودم و احساس مردم بالاتر رفته و خدا را شکر که این فرصت رو بهم بخشید. وقتی خودمو با قبل از آمدن تو مقایسه میکنم میبینم که خیلی متفاوت شده ام. حالا دیگر می فهمم که وقتی مادری بچه اش را محکم به سینه اش میفشارد و یا وقتی دلش می خواد همه اش از بچه اش حرف بزند و یا برای دوریش اشک میریزد و دل تنگی می کند چه احساسی دارد. حالا میفهمم چون گاهی کنارم هستی و پیشم نشسته ای و من هنوز دلم برایت تنگ می شود! یادم می آید چند سال پیش یکی از بیمارانمون می گفت بچه شیرخواره تو خونه گذاشتمو اومدم و من بی تفاوت! حالا دیگر میفهمم چی می گفته. و یا اون موقع که یکی از دوستانمون بچه شو محکم به سینه اش فشرد و بوسید من و خاله لیلات چه نگاهی به او کردیم که بیچاره خجالت کشید و گفت بچه خیلی شیرینه خودتون هم بچه داشته باشید متوجه می شید و ما لبخند زدیم(که نه خیر شما زیادی لوسید).
گل من! دیگر می فهمم هر گلی به اندازه عمری که برایش صرف شده با ارزش است. به یاد شازده کوچولو می افتم که وقتی به توصیه روباه برای بار دوم به تماشای گلها میرود میگوید "گفت و گو ندارد که گل مرا هم فلان رهگذر گلی میبیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه شما سر است چون فقط اوست که آبش داده ام،چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته ام،...چون فقط اوست که پای گله گزاری ها یا خودنمایی هاش...نشسته ام، چون که او گل من است".![]()
کوچولوی من! با داشتن تو هر نوزادی را دوست دارم چون به یاد نوزادی تو میافتم و هر کودک هم سن و سالت توجه مرا به خود جلب میکند چون اداهای تو را دارد. با داشتن تو صدای پایی را می شناسم که با هر صدای پای دیگر فرق دارد و چشمهایی را می شناسم که رنگش مسحورم میکند. برایمان بمان!