تبليغاتX
تارا کوچولو
Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker
 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 12:0  توسط مامان و بابای تارا  | 


يكماهي است كه تارا توانايي گفتن جملات دو كلمه اي را پيدا كرده، مثلا ميگه مامان لفت(مامان رفت) يا عمو ليمو(عمو ليمو بده) يا نانا لالا (تارا خوابيده يا خوابش مياد) يا عمو بيب بيب(عمو با ماشين اومد يا اين ماشين عموست) و چند تا جمله ديگه از اين دست. براي بقيه منظورش يا خواسته هاش هم مثل قبل از اشاره و تفهيم موضوع با نشان دادن و اجراي پانتوميم استفاده ميكنه. خلاصه با همين دوز و كلك ها هر چي كه ميخواد بدست مياره و از خنده اي هم كه ميكنه معلومه كه كاملا متوجه است كه موفق شده و خودش خيلي كيف ميكنه.

 جمعه دو هفته قبل (5 آبان) که تارا تازه 20 ماهه شده بود خواستیم به هوسمون پاسخ بدیم و تارا رو برداشتیم و رفتیم قدم زنی پای کوه.  تارا هم چون کالسکه بشین نیست و از هر گونه محدودیتی بدش میاد، قرار شد خودش راه بره و بنوبت بغلش کنیم. تا نزدیک ایستگاه تله کابین قدم زنان و خوش خوشان رفتیم . ولی هوسمون تموم نشد و تصمیم گرفتیم با تله کابین سری به ارتفاعات بزنیم. تا سوار تله کابین شدیم تارا با هراس اطرافش رو نگاه کرد و فهمید که داریم اوج می گیریم و شروع به نه گفتن و جیغ و داد کرد. بابا هم که به ایمنی این دستگاهها خیلی اعتماد نداشت رنگ عوض می کرد و منتظر رسیدن به ایستگاه بود. تارا به تناوب سرشو می ذاشت به شونه مامان و جیغ می کشید و با هراس پایین رو نگاه می کرد و التماس که بریم پایین. تا رسیدیم به ایستگاه 2 و بدو رفتیم پایین تا به وضع بحرانی تارا خاتمه بدیم. کمی نشستیم و بعد بی توجه به این که بلیط رفت و برگشت  خریده بودیم، به طرف پیاده راه حرکت کردیم. دیگه با اون وضعیت اعتراض آمیز تارا ما حق نداشتیم به پایین اومدن با تله کابین فکر کنیم. بهر سختی که بود تارا به بغل خودمون رو به پایین رسوندیم. بیچاره بابا عارف که دیگه نا نداشت. هم خودمون بدنمون خشک بود و مدت طولانی بود که کوه نرفته بودیم و هم یک بار 13 کیلویی از نوع تارا رو مجبور بودیم بیاریم پایین(البته همش بغل بابا بود). برامون عجیب بود که تارا با این سنش متوجه ارتفاع و خطرهای ممکن اون شده بود. بجه های هم سن و سال تارا رو نگاه می کردم تعجب میکردم حتی متوجه نبودند خطر چیه، و با آرامش از تله کابین پایین می اومدند ، انگار از ماشین پیاده میشند! اگر چه خیلی سختی کشیدیم ولی به حساب هوشیاری دخترمون گذاشتیم. دختری که با چشمانی باز بدنیا اومده بود و هوشیاری از چهره معصومش می بارید. ما هم تصمیم کبری گرفتیم که دیگه بی اجازه دخترمون از این هوسها نکنیم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 14:59  توسط مامان و بابای تارا  |