تبليغاتX
تارا کوچولو
Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker
دو سه روزی است که تارا حرکتهای جدیدی دارد مثلا مشتش را گره میکند و مستقیم به آن نگاه میکند و یا مقداری سر و کمر خود را به زحمت از روی بالش بلند میکند مثل حالتی که بنظر میرسد مخواهد بلند شود البته این رفتارها و حرکت ها را تمام نوزادان در این سن دارند ولی برای مامان و باباجالب و شیرین است.

مامان تارا هم شروع بکار کرده. البته فقط شنبه ویکشنبه صبحها مییره سرکار و حدود 12 بر می گرده. مامان پروین هم میاد می مونه پیش تارا. روز اول که مامان براش شیر دوشیده بود و گذاشته بود، مامان پروین با قطره چکان چند قطره تو گلوی تارا ریخته بود. از ترس اینکه بچه خفه نشه فقط چند قطره داده بود. تارا تا حالا فقط سینه می خوره وشیشه شیر و پس می زنه. میگن اگه بچه شیشه بخوره و راحتی اونو بچشه دیگه سینه نمی گیره. کارای تارا برعکسه. شاید هم می خواد رزقشو با زحمت خودش بدست بیاره! خلاصه اینکه تارایی که هر ساعت شیر می خورد تا ظهر مقاومت کرده و هیچ چی نخورده. البته مامان از چند روز قبل تلاش کرده بود که بهش شیشه خوردنو یاد بده. و کمی هم پیشرفت داشته. ولی وقتی که تارا رو تنها گذاشته بود تارا اعتصاب کرده و لب به چیزی نزده بود. مامان پروین از شنبه صبح میاد تا یکشنبه ظهر پیشمون می مونه. می خواد به قولی که قبلا داده عمل کنه. 

 پریروز به اتفاق مامان پروین و بابا جون و عمو سامی رفتیم به خونه قبلی مون یه سری بزنیم. هم خواستیم وسایل جامونده مونو جمع کنیم و هم اینکه یه فیلمی از خونه بگیرم و یادگاری داشته باشیمش. طبق قرار باید خونه رو تحویل خریدار می دادیم .دلم می خواست زودتر راه بیافتیم ولی تا جمع و جور بشیم شد حدود ده شب. تا نزدیکی های خونه رفتارش بد نبود. و نیمه خواب بود. جلوی خونه وایستادیم تا بابا عارف و عمو سامی برن وسایلو بیارن . اونها که رفتند تارا شروع کرد به گریه و بدقلقی . به نظرمون رسید مخالف وایستادن هست و دلش می خواد راه بیفتیم. بابا جون پشت رل نشست و راه افتاد گریه تارا قطع شد. به محض اینکه خواست دنده عقب برگردد تارا دوباره شروع کرد به گریه. اولش  باورمون نمی شد که تارا فسقلی فرق توقف و حرکت رو بفهمه. بابا جونی هم که می خواست مطمئن بشه چند بارماشین و جلوعقب کرد. بر هر سه تامون ثابت شد که تارا نه تنها فرق حرکت و توقف رو می دونه بلکه فرق حرکت رو به جلو و عقب رو هم می فهمه. خیلی تعجب کرده بودیم. به محض اینکه حرکت به عقب شروع می شد تارا گریه اش شروع می شد. کارمون که تموم شد و عمو و بابا اومدند سوار شدند و راه  افتادیم دیگه از گریه خبری نبود ! و فقط پشت چراغ قرمزکه می موندیم نق میزد و پاهاشو به من فشار می داد و به محض راه افتادن دیگه ساکت می شد و تکون نمی خورد و گریه نمی کرد. عجب شبی بود. و حرکتی عجیب. تو اون لحظه فکر می کردم تارا فقط زبون آدم بزرگها رو نداره!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:21  توسط مامان و بابای تارا  | 


روز دوشنبه خاله اکرم به تارا واکسن سه گانه زد و بلاخره اینکار انجام شد تا عصر اوضاع خوب بود از اوایل شب نق زدنها شروع شد و به حدود ساعت ۵/۳ صبح که رسید گریه یکسره بدون انتراکت شروع شد و معلوم است دیگه در این مواقع فقط ماشین سواری دوای درد است تا ساعت ۵ صبح تو خیابونا گشتیم تا بلاخره خواب رفت وقتی خواب رفت خیلی مظلوم شد دلمون بحالش سوخت که چرا از گریه هاش کمی عصبانی بودیم. دیشب هم همین داستان تکرار شد البته غائله ساعت ۴ صبح تموم شد حالا ما موندیمو یک سردرد درست حسابی از بابت شب نخوابی.

بابا  عارف رفته نمایشگاه کتابو چند کتاب و نوار لالایی برا تارا خریده. تارا نه تنها با اون لالایی ها نمی خوابه فکر می کنم بدش هم میاد. حق هم داره. لالایی هاش بیشتر خوابو بهم می ریزه تا اینکه خواب ببره.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:46  توسط مامان و بابای تارا  | 


دنبال یک راهی هستم که یکی دو تا از عکس های تارا را در وبلاگش بزارم ولی موفق نشدم مثل اینکه فقط عکس هایی را که در شبکه هستند میشود در وبلاگ گذاشت. راستس بلاخره تارا در روز چهارشنبه واکسن هپاتیتش رو زد ولی بازم خوش شانسی آورد و واکسن سه گانه که میگن هم درد داره و هم بعدش بچه تب میکنه موکول شد به دوشنبه این هفته.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 8:18  توسط مامان و بابای تارا  | 


از هفته گذشته قراره که تارا یکی از واکسن هاشو بزنه بار اول که رفتیم مرکز بهداشت گفتند هنوز سه روز مونده که دو ماهش تموم بشه و نمیشه واکسن زد امروز که از دو ماهگیش هم گذشته بود بردیم گفتند مسئولش در سمینار است و چهارشنبه بیایید خلاصه تا اینجا تارا از زیر آمپول دررفته ببینیم تا چهارشنبه چی میشه.

چند روزیه بابا جونی  برا تارا یه گواره خریده. تارا از هر چی محدودیته بدش میاد. وقتی میذاریم تو گهواره همش می خواد بیاد بیرون.  خیلی دلم می خواد تو گهواره بخوابه و  وقتی رفتم سر کار خیالم راحت بشه. اینجوری برا ماما پروین هم نگهدارش راحت تره. ولی دختر کوچولوی ما از این کلاهها سرش نمی ره.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 14:26  توسط مامان و بابای تارا  |