
مامان تارا هم شروع بکار کرده. البته فقط شنبه ویکشنبه صبحها مییره سرکار و حدود 12 بر می گرده. مامان پروین هم میاد می مونه پیش تارا. روز اول که مامان براش شیر دوشیده بود و گذاشته بود، مامان پروین با قطره چکان چند قطره تو گلوی تارا ریخته بود. از ترس اینکه بچه خفه نشه فقط چند قطره داده بود. تارا تا حالا فقط سینه می خوره وشیشه شیر و پس می زنه. میگن اگه بچه شیشه بخوره و راحتی اونو بچشه دیگه سینه نمی گیره. کارای تارا برعکسه. شاید هم می خواد رزقشو با زحمت خودش بدست بیاره! خلاصه اینکه تارایی که هر ساعت شیر می خورد تا ظهر مقاومت کرده و هیچ چی نخورده. البته مامان از چند روز قبل تلاش کرده بود که بهش شیشه خوردنو یاد بده. و کمی هم پیشرفت داشته. ولی وقتی که تارا رو تنها گذاشته بود تارا اعتصاب کرده و لب به چیزی نزده بود. مامان پروین از شنبه صبح میاد تا یکشنبه ظهر پیشمون می مونه. می خواد به قولی که قبلا داده عمل کنه. ![]()
پریروز به اتفاق مامان پروین و بابا جون و عمو سامی رفتیم به خونه قبلی مون یه سری بزنیم. هم خواستیم وسایل جامونده مونو جمع کنیم و هم اینکه یه فیلمی از خونه بگیرم و یادگاری داشته باشیمش. طبق قرار باید خونه رو تحویل خریدار می دادیم .دلم می خواست زودتر راه بیافتیم ولی تا جمع و جور بشیم شد حدود ده شب. تا نزدیکی های خونه رفتارش بد نبود. و نیمه خواب بود. جلوی خونه وایستادیم تا بابا عارف و عمو سامی برن وسایلو بیارن . اونها که رفتند تارا شروع کرد به گریه و بدقلقی . ![]()
![]()
به نظرمون رسید مخالف وایستادن هست و دلش می خواد راه بیفتیم. بابا جون پشت رل نشست و راه افتاد گریه تارا قطع شد. به محض اینکه خواست دنده عقب برگردد تارا دوباره شروع کرد به گریه. اولش باورمون نمی شد که تارا فسقلی فرق توقف و حرکت رو بفهمه. بابا جونی هم که می خواست مطمئن بشه چند بارماشین و جلوعقب کرد. بر هر سه تامون ثابت شد که تارا نه تنها فرق حرکت و توقف رو می دونه بلکه فرق حرکت رو به جلو و عقب رو هم می فهمه. خیلی تعجب کرده بودیم. به محض اینکه حرکت به عقب شروع می شد تارا گریه اش شروع می شد. کارمون که تموم شد و عمو و بابا اومدند سوار شدند و راه افتادیم دیگه از گریه خبری نبود ! و فقط پشت چراغ قرمزکه می موندیم نق میزد و پاهاشو به من فشار می داد و به محض راه افتادن دیگه ساکت می شد و تکون نمی خورد و گریه نمی کرد. عجب شبی بود. و حرکتی عجیب. تو اون لحظه فکر می کردم تارا فقط زبون آدم بزرگها رو نداره!![]()
![]()
![]()
بابا عارف رفته نمایشگاه کتابو چند کتاب و نوار لالایی برا تارا خریده. تارا نه تنها با اون لالایی ها نمی خوابه فکر می کنم بدش هم میاد. حق هم داره. لالایی هاش بیشتر خوابو بهم می ریزه تا اینکه خواب ببره.![]()


از هفته گذشته قراره که تارا یکی از واکسن هاشو بزنه بار اول که رفتیم مرکز بهداشت گفتند هنوز سه روز مونده که دو ماهش تموم بشه و نمیشه واکسن زد امروز که از دو ماهگیش هم گذشته بود بردیم گفتند مسئولش در سمینار است و چهارشنبه بیایید خلاصه تا اینجا تارا از زیر آمپول دررفته ببینیم تا چهارشنبه چی میشه.
چند روزیه بابا جونی برا تارا یه گواره خریده. تارا از هر چی محدودیته بدش میاد. وقتی میذاریم تو گهواره همش می خواد بیاد بیرون. خیلی دلم می خواد تو گهواره بخوابه و وقتی رفتم سر کار خیالم راحت بشه. اینجوری برا ماما پروین هم نگهدارش راحت تره. ولی دختر کوچولوی ما از این کلاهها سرش نمی ره. ![]()