
یکی دو شبه که مامان تارا شکم تارا رو ماساژ میده و این باعث شده کولیک اون کمی تسکین پیدا کنه برای اینکار به آرامی با نوک پنجه های دست روی سمت راست شکم بصورت حرف يو انگليسي ولي معكوس از قسمت خارجي سمت راست شكم به سمت داخل شكم به طوري كه حاشيه داخلي آن مماس با ناف باشد چند دقيقه اي ماساژ ميده كه خوشبختانه نتيجه بخش بوده.
فعلا دو شب است که تارا بدون اینکه به ماشین سواری نصف شبانه برای به خواب رفتن بپردازد شب را به صبح رسونده البته به همت مامانش که تا ۳ و ۴ صبح بیدار مونده و چرخوندش. البته تارا هم تقصیر نداره دلش درد میکنه اونم چاره ای جز گریه کردن نداره هر مطلبی هم که خوندیم گفته باید صبرکنید تا بتدریج مشکل حل میشه این کولیک نوزادان هم برای ما داستانی شده.
بابای تارا از چند وقت قبل تصمیم داشت برا دخترش بنویسه ، ولی چون اولین تجربه وب نوسیش بود کمی طول کشید تا عملی شد. مامانش هم که سرش شدیدا شلوغ است و اصلا وقت نداره سرشو بخارونه تا چه برسه اینکه به وبلاگ فکر کنه. باز بارک الله به همت بابا.
حالا تارا دو سال و هشت ماهشه واز چند ماه قبل مامانش نسبتا آزادتر شده و راه کنار اومدن با گرفتاریها رو پیدا کرده. چند وقتیه به جای بابا، مامان برا تارا می نویسه. با مرور نوشته های بابا به این فکر افتادم که تا یادم نرفته کمی به نوشته های بابا اضافه کنم و برا این کار صفحه اول و انتخاب کردم.
آخرین هفته تیر 84 بود . از امتحانات آخر ترم تازه فارغ شده بودم و واحد ها دیگه تموم شده بود. مونده بود پایان نامه و ترم پی پر ها که باید تا آخر تابستون تحویل میدادیم. تا کارا مجددا شروع نشده یه مرخصی گرفتیم و (من هفته ای سه می رفتم کلینیک)گریزی زدیم و رفتیم اهر.یه جورایی حس می کردم که یه چیزی هست. هفته قبلش هم که به مناسبت 23 تیر (پنجمین سال ازدواجمون) رفته بودیم اصفهان. همش حالم بد می شد. برا اینکه عارف متوجه بد حالی من نشه و احیانا مسافرت کوفتش نشه به روی خودم نیاوردم. تو اهر که بودیم برا چکاپ رفتم پیش دکتر زنان که دوست خاله نسترن بود و ازش خواستم سونو هم بده. فرداش که 29 تیر بود رفتیم پیش اقای دکتر....برا سونو گرافی و ...همه چی معلوم شد. اقای دکتر خبر وجود یه جنین 8 هفته ای رو به من داد. دکتره که هیجان مرا دید، خیلی تبریک گفت و بهم گفت نگران کارات هم نباش حتما خوشقدمه و درس و مرس ردیف می شه. تو راه که بر می گشتیم به عارف هیچ چی نگفتم . عارف هم از احوال ظاهریم فکر می کرد خبر بدی ،توموری چیزی. بوده و از ترسش چیزی نمی پرسید. رسیدیم خونه دیدم خیلی نگرانه. نخواستم اذیت بشه. بهش گفتم. زیبا ترین لبخندشو دیدم. و گفت چه خوب. حس عجیبی داشتم. از یه طرف گرفتاری کاری زیاد داشتیم و از طرف دیگه هیجان وجود یه موجود زنده تو دلم. برگشتیم تهران و دیگه تمام توانمو گذاشتم برا تموم کردن کارهام که مبادا به پیسی بخوره و نتونم مدرکه رو بگیرم. خیلی هم مواظب خودم بودم و سلامتی نی نی .برا طی کردن یه بارداری سالم و داشتن یه نی نی سالم ، همش در حال جستجو تو اینترنت بودم. تا ماه ششم دیتاهای پایان نامه رو جمع کردمو که انصافا کمک های عارف و نهایتا کمک عمو سامی خیلی به دادم رسید.بقیه اش هم که دیگه کار خودم بود. ونیازی هم به دانشگاه رفتن نداشت. استاد راهنما هم تا آخرکار متوجه وجود نی نی نشد ومن با خیال راحت آنالیز دیتاهامو شروع کردم
.همون موقع ها فهمیدم که نی نی دختره و من بسیار خوشحال
و بیشتر مراقب. مشاورم هم که خاله نسترن بود. گاه و بیگاه زنگ میزدم و مشاوره می گرفتم. از شروع ماه نهم سر کار نرفتم و دیگه خونه بودم . اسم های مختلفی برا نی نی به ذهنمون رسید. اولین انتخاب من گلشید بود. یه مدت هم ستاره. ولی عارف می گفت ستاره با فامیلیش جالب نمی شه. بعد تارا رو انتخاب کردیم که هم معنیش ستاره باشه هم آخرش الف باشه که با فامیلیش بیاد.( البته تا روز گرفتن شناسنامه همه اش وری فای شد ونهایتا تایید). یه هفته مونده به تولد تارا آنا اومد پیشم موند.خیلی بهش احتیاج داشتم و وجودش بهم آرامش می داد.یه روز قبل از تولد هم خاله نسترن اومد (طفلکی مسئول مسائل پزشکی خانواده شده.). فردا صبحش رفتیم بیمارستان مهرو بعد از چند ساعت انتظار تو بیمارستان بردنم اتاق عمل وساعت 1:45 دقیقه یه دختر ناز با چشمهای باز به ما هدیه شد![]()
.و بابا دیگه برا مشتلق پول کم آورده و از خانم برادرش قرض گرفته بود. از وقتی به هوش اومدم و دخترم رو آوردند پیشم ،شروع کرد به مک زدن و تلاش برای دریافت روزی. تا هفده روزگیش آنا پیشمون بود کمک من و باباش. از وقتی رفت تازه نوزادداری ما شروع شد. شب بیست روزگیش که چهارشنبه سوری هم بود حدود ساعت دوازده ونیم شب بود که تارا به شدت بالا آورد وسست و بی حال شد و ما رو به بیمارستان کشوند
.دکترش گفت مسمویت بوده.(من روز قبلش خورشت کرفس خورده بودم) خیلی ناراحت شدیم و من سعی کردم اطلاعاتم و بیشتر کنم و بیشتر مراقب باشم. دلمون برا نق زدنهاش تنگ شده بود.کم کم تارا حالش بهتر شد. و بهانه گیری ها شروع شد. هر دو تامون زرد و رنگ پریده شده بودیم و بیشتر شب ها تا صبح بیدار بودیم. تارا که همش نق می زد و ما نگران که مبادا ما کوتاهی می کنیم و بلد نیستیم چه طوری باهاش رفتار کنیم. ...![]()
و این هم عکس تارا در بیمارستان: چند ساعت پس از تولد
