تبليغاتX
تارا کوچولو
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز
Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

تارا اول صبح درخواست نوشتن يه جوک تو وب لاگش کرده:

يه روز يه آقايي به يه آقاي ديگه مي‌گه اونقدر خوابيدم خسته شدم. اون يکي مي‌گه: خوب بازهم برو بخواب که خستگيت در شه.

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 8:14  توسط مامان و بابای تارا  | 

ارومیه آذر ۱۳۹۰

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 23:10  توسط مامان و بابای تارا  | 

تارا در اولین روز پیش دبستانی مهر ۱۳۹۰

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 23:0  توسط مامان و بابای تارا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 22:53  توسط مامان و بابای تارا  | 

تارا کنار تابلوی کلاژی که در کلاس های کانون درست کرده تابستان ۹۰

تارا و نیکی و آنیتا در کلاس های کانون تابستان ۹۰

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 22:46  توسط مامان و بابای تارا  | 

سال ديگه اين موقع مي‌تونم بخونم ديگه هي بهتون نمي‌گم برام بخونيد. همه کتابامو هم خودم مي‌خونم.

هر روز براي تولد 6 سالگيش يه نقشه مي کشه و درخواست‌هاي مختلفي مطرح مي‌کنه. ما هم فعلا با باشه راضيش مي‌کنيم و منتظر گذر زمان هستيم.

قانون شکني‌هاي تارا ادامه داره. اعداد رو از راست مي‌نويسه و در جواب اعتراض ما: من دوست دارم اينجوري بنويسم. حالا همه از راست بنويسن مگه چي مي‌شه؟ حالا قانونش اينجوري باشه که از راست بنويسيم...اصطلاح big debater  بيبي سنتر بدادمون مي‌رسه و در برابر بحث‌هاش سکوت مي‌کنيم.

خيلي دلش مي خواد ترکي ياد بگيره و بفهمه من و آنا با هم چي مي‌گيم.  پا رو فراتر هم گذاشته: مامان يه روز بهم ياد بده که ترکها حرفهاشونو چه جوري مي‌نويسن. مثلا فارسي ب اينجوريه، انگليسيش هم اينجوريه، ترکيش چه جوريه؟ خوشحال شدم که مهارت زبانيش بالا رفته.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 22:0  توسط مامان و بابای تارا  | 

فرهنگ لغت تارا پرشده است از ضمیر اول شخص مفرد و شناسه مربوطه. اول بريم براي من...بعدش..م بعدش براي من ...بعد منو ببريد...  من خوشم نمياد...من دوست ندارم...چه قدر تلاش مي کنه تو خونه تعيين کننده باشه و خودش تصميم بگيره! براي اينکه حرف حرف خودش باشه و ماها از يک قانون و برنامه منظم تو خونه پيروي نکنيم و تارا هم تو برنامه ها نقش موثر داشته باشه برنامه های روزانه رو طبق نظر خودش تغيير ميده.  بابا فردا 12 بيا دنبالم...فردا يک 1 بيا....فردا 3 بيا...  امروز آخر وقت بيا...يعني شما حق نداريد براي من تصميم بگيريد!

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 13:11  توسط مامان و بابای تارا  | 

تارا امسال يه مربي با معلومات و هنرمندي داره که خيلي خوب باهاشون کار مي کنه. مثلا با هم تو کلاس کره زمين درست کردند، به مناسبت ميلاد مسيح تو کلاس شيريني درست کردند و ما رو هم از شيريني خوشمزه شان بي نصيب نگذاشتند. سالاد الويه و ژله درست کردن تو کلاس هم تارا رو خيلي به وجد آورده بود و خيلي احساس توانمندي مي کرد. به برکت وجود اين خانم مربي تارا هم هنرهايش بيشتر شده و تو خونه انواع کاردستي‌ها رو درست مي‌کنه. همه آثا‌ر‌ش هم شماره شنا‌سنامه دارند و به دقت حفظ و نگه دار‌‌ي مي شوند. ديگه بايد به فکر يک نمايشگاه براي کاردستي هاي تارا باشيم!

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 8:27  توسط مامان و بابای تارا  | 

مامان برا تولدش يه کادوي خوب از تارا گرفت. يه نقاشي قشنگ که عکس خودش و مامان رو روش کشيده بود. تو عکس داشت به مامان گل تقديم مي کرد! بالاش هم يه جمله از خودش: هزار هزار گل تقديم به مامان مهربون. و يه هپي برت دي هم  به تقليد از روي يکي از اسباب بازي هاش. خلاصه که طراحي اش عالي بود.

روزهاي عزاداري تارا و همکلاسي هايش تو مهد هيئت داشتند. لباس مشکي مي پوشيدند و سينه مي زدند. دوست داشت هر چه سريع تر سينه زدن تموم بشه و خوردني ها رو بينشون تقسيم کنند! خيلي سينه زدن رو طول مي دن. دوست داشتم زودتر خوردني ها رو بهمون مي دادن مي خورديم.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 19:30  توسط مامان و بابای تارا  | 

يه روز يه آقايي سوار هواپيما شد و يه ساعت  ديگه رسيد و پياده شد. گفت اگر ميدونستم اينقدر راه نزديکه پياده ميومدم.

يه روز يه بچه اي به مامانش گفت من برم توپ بازي کنم؟ مامانش گفت با اون شلوار پاره؟ بچه گفت نه با پسر همسايه.

يه روز يه خانمي رفت جوراب فروشي هي گفت اين مدلو بدین اون مدلو بدين .وقتي هيچ مدلي رو نپسنديد کمي بهشون نگاه کرد و به آقاهه گفت مدل ديگه ای هم داريد؟ آقاهه عصباني شد و گفت يه مدل باقي مونده که اونهم پاي خودمه.

 يه روز يکي پشت چراغ قرمز وا ايستاده بوده. زرد مي شه و سبز هم مي شه ولي حرکت نمي کنه. هي همه بوق مي زدن و آقاي پليس با عصبانيت اومد گفت ما همين سه تا رنگ رو فقط داريم. مي خواي را بيفت. مي خواي هم واايستا.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 11:18  توسط مامان و بابای تارا  |