







تارا اول صبح درخواست نوشتن يه جوک تو وب لاگش کرده:
يه روز يه آقايي به يه آقاي ديگه ميگه اونقدر خوابيدم خسته شدم. اون يکي ميگه: خوب بازهم برو بخواب که خستگيت در شه.

ارومیه آذر ۱۳۹۰

تارا در اولین روز پیش دبستانی مهر ۱۳۹۰





تارا کنار تابلوی کلاژی که در کلاس های کانون درست کرده تابستان ۹۰

تارا و نیکی و آنیتا در کلاس های کانون تابستان ۹۰
سال ديگه اين موقع ميتونم بخونم ديگه هي بهتون نميگم برام بخونيد. همه کتابامو هم خودم ميخونم.
هر روز براي تولد 6 سالگيش يه نقشه مي کشه و درخواستهاي مختلفي مطرح ميکنه. ما هم فعلا با باشه راضيش ميکنيم و منتظر گذر زمان هستيم.
قانون شکنيهاي تارا ادامه داره. اعداد رو از راست مينويسه و در جواب اعتراض ما: من دوست دارم اينجوري بنويسم. حالا همه از راست بنويسن مگه چي ميشه؟ حالا قانونش اينجوري باشه که از راست بنويسيم...اصطلاح big debater بيبي سنتر بدادمون ميرسه و در برابر بحثهاش سکوت ميکنيم.
خيلي دلش مي خواد ترکي ياد بگيره و بفهمه من و آنا با هم چي ميگيم. پا رو فراتر هم گذاشته: مامان يه روز بهم ياد بده که ترکها حرفهاشونو چه جوري مينويسن. مثلا فارسي ب اينجوريه، انگليسيش هم اينجوريه، ترکيش چه جوريه؟ خوشحال شدم که مهارت زبانيش بالا رفته.
فرهنگ لغت تارا پرشده است از ضمیر اول شخص مفرد و شناسه مربوطه. اول بريم براي من...بعدش..م بعدش براي من ...بعد منو ببريد... من خوشم نمياد...من دوست ندارم...چه قدر تلاش مي کنه تو خونه تعيين کننده باشه و خودش تصميم بگيره! براي اينکه حرف حرف خودش باشه و ماها از يک قانون و برنامه منظم تو خونه پيروي نکنيم و تارا هم تو برنامه ها نقش موثر داشته باشه برنامه های روزانه رو طبق نظر خودش تغيير ميده. بابا فردا 12 بيا دنبالم...فردا يک 1 بيا....فردا 3 بيا... امروز آخر وقت بيا...يعني شما حق نداريد براي من تصميم بگيريد!![]()
تارا امسال يه مربي با معلومات و هنرمندي داره که خيلي خوب باهاشون کار مي کنه. مثلا با هم تو کلاس کره زمين درست کردند، به مناسبت ميلاد مسيح تو کلاس شيريني درست کردند و ما رو هم از شيريني خوشمزه شان بي نصيب نگذاشتند. سالاد الويه و ژله درست کردن تو کلاس هم تارا رو خيلي به وجد آورده بود و خيلي احساس توانمندي مي کرد. به برکت وجود اين خانم مربي تارا هم هنرهايش بيشتر شده و تو خونه انواع کاردستيها رو درست ميکنه. همه آثارش هم شماره شناسنامه دارند و به دقت حفظ و نگه داري مي شوند. ديگه بايد به فکر يک نمايشگاه براي کاردستي هاي تارا باشيم!![]()
مامان برا تولدش يه کادوي خوب از تارا گرفت. يه نقاشي قشنگ که عکس خودش و مامان رو روش کشيده بود. تو عکس داشت به مامان گل تقديم مي کرد! بالاش هم يه جمله از خودش: هزار هزار گل تقديم به مامان مهربون. و يه هپي برت دي هم به تقليد از روي يکي از اسباب بازي هاش. خلاصه که طراحي اش عالي بود.![]()
روزهاي عزاداري تارا و همکلاسي هايش تو مهد هيئت داشتند. لباس مشکي مي پوشيدند و سينه مي زدند. دوست داشت هر چه سريع تر سينه زدن تموم بشه و خوردني ها رو بينشون تقسيم کنند! خيلي سينه زدن رو طول مي دن. دوست داشتم زودتر خوردني ها رو بهمون مي دادن مي خورديم.
يه روز يه آقايي سوار هواپيما شد و يه ساعت ديگه رسيد و پياده شد. گفت اگر ميدونستم اينقدر راه نزديکه پياده ميومدم.
يه روز يه بچه اي به مامانش گفت من برم توپ بازي کنم؟ مامانش گفت با اون شلوار پاره؟ بچه گفت نه با پسر همسايه.
يه روز يه خانمي رفت جوراب فروشي هي گفت اين مدلو بدین اون مدلو بدين .وقتي هيچ مدلي رو نپسنديد کمي بهشون نگاه کرد و به آقاهه گفت مدل ديگه ای هم داريد؟ آقاهه عصباني شد و گفت يه مدل باقي مونده که اونهم پاي خودمه.
يه روز يکي پشت چراغ قرمز وا ايستاده بوده. زرد مي شه و سبز هم مي شه ولي حرکت نمي کنه. هي همه بوق مي زدن و آقاي پليس با عصبانيت اومد گفت ما همين سه تا رنگ رو فقط داريم. مي خواي را بيفت. مي خواي هم واايستا.