تبليغاتX
تارا کوچولو
Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker

چقدر خاطره از دوران کودکی و دوران مدرسه اش دارد! من که کوچولو بودم  حرفای مامانمو خوب گوش می کردم، غذامو خوب می خوردم ، و ....مدرسه که می رفتم یه دوستی داشتم که می گفت ...خانم معلممون گفته ...به خانم معلم فرضیش هم خیلی اعتقاد داره. حتی آقای روشن پژوه مسابقه محله هم که ازش خواست یه شعری بخونه گفت "من فقط اگه خانم معلممون بگه شعر می خونم!"

معتقده برای مهد کودک رفتن هنوز کوچیکه، باید بزرگتر بشه تا بره مهد! البته تو خونه ادای مدرسه رفتن در میاره و کیفشو جمع می کنه و می گه دیگه داره دیرم میشه ،باید برم، کیفمو میندازی رو کولم؟ خدافظ، کاری نداری؟ میره آشپزخونه و چند ثانیه بعد از مدرسه بر می گرده: درسامونو خوندیم. خانم معلم گفت تارا و مامان بنویسید ما هم نوشتیم.

عروسکشو بر میداره و می گه تو مامان بزرگشی ، من مامانشم، بابا هم هم باباشه و هم بابابزرگش! اسم عروسکش هم ماریه. ماری رو میذاره پیش من و میره سرکار. ماری هم عروسک دوران قبل از تولد باباشه که اگه باباش دختر می شد باهاش بازی می کرد! حالا تارا که دختر شده باهاش بازی می کنه!

عکس های کوچیکیشو که دیده می گه من کوچولو بودم پسر بودم حالا دختر شدم. نمی ذاره موهاشو کوتاه کنیم می گه می خوام دختر باشم. میگه مامان تو کوچولو بودی اسمت چی بود؟ من بزرگتر بشم اسمم چی می شه؟ منهم میشم مامان تارا؟

وقت شام بود که شکلات خواست. گفتم نمی شه . گفت چرا دیشب دادی؟ گفتم اشتباه کردم.  چرا تو دوباره اشتباه نمی کنی  بازم اشتباه کن.

می گفت می خوام پیش تو بخوابم. من هم که می خواستم از سرم واکنمش و خودم راحت بخوابم، گفتم چرا پیش بابا نمی خوابی ؟ طبق معمول از جواب کم نیاورد"آخه من و تو دختریم ، پیش تو بخوابم بهتره .بابا پسره، اگه پیش بابا بخوابم اونوقت قاطی پاطی می شه"!

یقه مامان پروین رو هم خوب شناخته. میدونه هر چی بخواد نه نمی شنوه. از صبح تا شب گرفته بودش به بازی. حالا دیگه وقت خونه اومدن بود. ما هم سر پا منتظر که رضایت بده و بیاریمش خونه، که چونه زدن تارا سر ادامه بازی و نیومدن شروع شد. بالاخره قرار شد 6 تا بازی کنند و بعد تارا با ما بیاد. نشستند به بازی و مامان پروین گفت من می شمارم که 6 تا شد تموم کنیم. تارا هم اعتراض که نه نشمار، خودش می شه!

حموم بردنش هم مصیبتی شده. تا حد ممکن از زیرش در میره  و با اصرار هم که می بریمش جیغ و دادش تو حموم گوشمونو کر می کنه. کلک ها هم کارساز نیست و همش رودست می خوریم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 17:28  توسط مامان و بابای تارا  | 


دختر خانم ما دیگه شده کمک مامان . جدیدا سبد اسباب بازی هاشو میذاره زیر پاش و ظرف می شوره.  بیشتر هم  دوست داره ظرف های خودشو بشوره. البته اینجوری کار مامانش رو علیرغم میلش! کمی هم زیادتر کرده.  آرزوهاش هم قشنگند : بزرگتر که شدم غذا درست می کنم ، ظرف می شویم، میرم اداره، جارو می کنم و... همه کارایی که برا بزرگترا خسته کننده است و دوست داشتند به خاطراونا هیچوقت بزرگ نمی شدند، آرزوشه! شاید ما هم وقتی کوچیکتر بودیم بخاطر انجام همین کارا بود که دوست داشتیم زودتر بزرگ بشیم!

هر از چندی یه دفعه احساسی می شه و شروع می کنه به بوسیدن و ناز کردن. می گفت هر چی میبینمت انگار ندیدمت . جمله اش خیلی عاقلانه و عارفانه بود که فقط از یه فکر آزاد و یه دل پاک می تونه  بیاد بیرون. بهش گفتم منم همینطور.

بعد از چند سال این دفعه که رفتیم پارک هوس بدمینتون کردیم. اشتباهمون این بود که از تارا اجازه نگرفتیم. تا بابا راکت ها رو آورد تارا خانم یکشیو گرفت و شروع به بازی با من . بعد از کمی بازی گفتم حالا تارا دیگه نوبت باباست راکتتو بده به بابا ، اومد راکت رو از دست من گرفت و داد به باباش و شروع کرد به بازی با باباش! طوری تو کارش جدی بود که انگار هیچ اتفاقی نیفتاد. ما هم یواشکی خندیدیم و به رومون نیاوردیم. متاسفانه حالا حالاها باید دور بدمینتون رو خط بکشیم.

از خواب که بیدار شد با حالت ناراحت گفت تو خواب دیدم گردن بندی مثل مال تو داشتم. برای اینکه ناراحت نباشه گردن بندی رو که تو گردنم بود باز کردم و انداختم گردنش. خوشحال شد و خندید و گفت حالا من شدم مامان. چند ثانیه بعد متوجه شد که سرش کلاه رفت اخماش دوباره رفت تو هم و گفت: اینو باز کن، یکی برا خودم بخرید. این مال خودت باشه!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 19:37  توسط مامان و بابای تارا  | 


بالاخره تونستم کمی وقت بدزدم و بشینم به نوشتن. البته هنوز شروع نکرده چند بارتارا به بهانه های مختلف بلندم کرده ، ولی امروز دیگه مصمم هستم که کمی بنویسم.

به نظرم میاد تمام کارها و فکرها و آزارها و دوست داشتناش با حساب و کتابه . اگر فکر کنی بچه ست و نمی فهمه خطا از خودته. بخوام در مورد کاراش و فکراش بنویسم تمام وقت سرکار میرم. باضافه اینکه ایشون اصلا چنین حق و فرصتی برام فراهم نمی کنند. از اصول اولیه زندگی با تارا، دربست در اختیارش بودنه. حتی ظرف شستن و غذا درست کردن و ... رو هم باید به بازی تبدیل کنی تا راضی بشه، و گرنه اونقدر غر میزنه و وسط کارت اونقدر برات کار می تراشه که پشیمونت می کنه.

تارا تمام انرزی خودشو بکار می گیره تا ما رو در خدمت خودش نگه داره. هنوز آب نداده شیر می خواد، شیر و تموم نکرده شکلات می خواد ، هنوز شکلات نگرفته دستشویی داره، وسط کارش یه سفارش دیگه میده ، و بعد از اونهم  قول بازی می گیره و بازی  و بازی و بازی . اونقدر کلمه بازی با ما فکرشو مشغول کرده  که حتی بعضی وقتها وسط بازی هم می گه "باهام بازی می کنی؟" آخرش هم شاکیه چه از اول بهش نه بگی چه بعد از چند ساعت باهاش بودن. به محض بلند شدن از کنارش می شی "مامان بد".  طراح بازی ها هم خودشه ، یه چیزی میده دستت که بیا با این بازی کنیم. می گم چطوری می شه با این بازی کرد ؟ می گه" اول اینطوری کن ، بعدش هم این طوری وبعد هم اینطوری و..".و  این داستان ادامه داره که یه دفعه می بینی ساعت یازده شب شده و همه برنامه ها و کارای خودت مونده و بقیه اش هم که معلومه. حالا این تارا خانم که تو خونه همه کاراش با برنامه و حساب کتابه ،بیرون که می ریم از همه بچه ها حساب می بره. تو پارک منتظر می مونه تا همه از سرسره برند پایین و کسی دیگه اون بالا نباشه تا ایشون بیاد پایین و... و خلاصه اینکه بیرون هم به نوعی دیگه  حرص ما رو در میاره.

وقتی کاری کرد که از نظرم مناسب نبود  گفتم آخه دختر 4 ساله که این کارا رو نمی کنه. با بی خیالی جواب داد " من که 4 سالم نیست، من فقط 3 سال و 3 ماهمه " چند وقت بعد سر یه کار دیگه دوباره بهش غر زدم که تو دیگه 4 سالته نباید اینکارا رو بکنی. با حرکاتی مثل بزرگا جواب داد " ا ، بازم گفت چارساله!".

کتابها و مجلات رو برمیداره ، اول جلدشو می خونه "برای بچه های 3 ساله" با این کارش به خودش مجوز میده که اونارو ورق بزنه . حالا توش رو می خونه "مال تارا، تارا می تواند نگاهش کند و..."

بریز و بپاشش هم که حرف نداره. همه چی وسط اتاقه. صبح تا شب دستمال و کاغذ و ظرف از وسط اتاق جمع می کنیم. حالا همین بچه چند روز قبل به باباش اعتراض داشت که "آب رو که می خوری لیوانشو بشور و بذار سر جاش!" یه جمله ای که کاملا ابتکاری بود و مطمئنیم که از ما نشنیده و از فکر خودش زده بیرون!

تو ماشین باهاش نشسته بودم و باباش رفته بود پیش دوستش و تارا هم طبق معمول غر می زد. برای اینکه سرگرمش کنم، گفنم تارا بابا تو اون خیابونه، نگاه کن هر وقت اومد به من بگو. چند ثانیه ای نگاه کرد و بعدش الکی داد زد "اومد، اومد". حالا به جای تارا من سر کار بودم! یا د بچگی هام افتادم که چه قدر با این ترفند های بزرگترا سر کار می رفتم.

تن صدا و طرز نگاهها را کاملا می فهمد. حتی اگر سعی کنی عصانیت و خشم خودتو بروز ندی "تو عصبانی هستی؟ چرا داری او نجوری نگاه می کنی؟  چرا بلندتر جوابمو دادی؟ و..." اگه براش عصبانی بشی  خیلی روش اثر میذاره و همش می گه "من ناراحتم، چرا سرم داد زدی؟  من ناراحتم کاری کن که ناراحت نباشم". تازگی ها هم هر چیزی تو مغازه ها می بینه می خواد و بعد از خریدن بیشتر ذوقش اینه که به مامان پروینش نشون بده.

دیگه به این نتیجه رسیدم که اصطلاح بچه است نمی فهمه باید عوض بشه و بجاش بگن خیلی مونده تا بزرگتر تا بچه ها رو بشناسند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 16:18  توسط مامان و بابای تارا  | 


هر وقت به تارا می گیم این وسیله مال بزرگتر هاست تو نباید بهش  دست بزنی می گه خوب کوچولوشو برا من بخرید. فکر می کنه هر وسیله ای که کوچولوتر بشه می شه مال کوچیکتر ها! تقریبا هر چی هم دست کسی باشه تارا هم می خواد یکی داشته باشه. می گه برام قلم مو بخرید. می گم  این مال بزرگاست. می گه خوب برا من کوچولوشو بخرید می گم این اصلا کوچولوشو نداره می گه نه اگه بریم اون دور دورا بریم تجریش می بینیم رو مغازه نوشته قلم مو مال کوچولوها . ما هم می خریم!

 کتاب های  مامان و بابا رو خوب می شناسه. داشتم کتاب بابا رو می خوندم که بهونه اومد دست تارا که مگه می شه همه به کتاب هم دست بزنند؟!    برای اینکه کتابهای ما رو بر نداره ، بهش گفته بودیم که هر کس باید کتاب خودشو بخونه.  می خواستم  منحرفش کنم برا همین بهش گفتم کتابی که دارم می خونم مال مامان و باباست. هنوز من نتونسته بودم  توضیحم رو کامل کنم که گفت. این کتاب حشره داره،  مال باباست  مال تو چشم توشه و انگلیسی نوشته. دیگه جوابی نداشتم.

بهر بهونه ای که شروع به گریه می کنه بلافاصله دستمال می خواد و در حال گریه می گه دزمال. داشت به باباش یاد میداد چه جوری گریه کنه  چشماتو ببند، دهنتو باز کن ، حالا بگو دزمال.

سی دی ترانه های خاله ستاره رو هم خیلی دوست داره. کارتونهای موزیکال که بیشتر به سنش می خوره. چند روزیه به جای سی دی های کارتونش اونو تماشا می کنه.

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 13:43  توسط مامان و بابای تارا  | 


هر وقت بابا می خواست کاری فنی تو خونه انجام بده تارا سریعتر از باباش دست بکار می شد و با وسایل بابا ور می رفت. بابا هم برا اینکه این گیرها رو کم کنه قول ابزار مخصوص بچه ها رو به تارا داد . تارا خانم هم که دیگه دست بردار نبود و گاه و بیگاه قولشو یاد باباش می انداخت.   بالاخره هم موفق شد و یه ست نجاری مخصوص بچه ها براش خریداری شد. خیلی ذوق کرد و چند روزی به هر چی که می رسید می خواست با ابزارش تعمیر کنه.

 تصمیم گرفتیم سری به نمایشگاه کتاب بزنیم  و تارا رو در جریان قرار دادیم و راه افتادیم. وقتی رسیدیم پارکینگ ها پر بودند وخیابونهای اطراف هم جا پارک نبود بعد از چند بار دور زدن دیگه نا امید شده بودیم و می خواستیم برگردیم  ولی اصرار تارا به دیدن "نمایش کتاب" باعث شد دوباره بچرخیم و بالاخره یه جایی پیدا شد.  با رفتن به نمایشگاه دیگه دنیا به کام تارا شد و انواع کتابها و بن بن بن و ... براش خریده شد. از خوشحالی بال در آورده بود. باورش نمی شد اونهمه خرید مال خودش باشه.

 تازگی ها متوجه شده که شبها ماه از همه جا دیده می شه. براش معمایی شده و میگه " مگه ماه پا داره که همه جا با ما میاد؟"

 یه دوره دیگه "چرا" دوباره شروع شده. ولی این دفعه حرفه ای تر از دفعه  قبله. هر اتفاقی بیفته میگه "چرا؟" هر چی هم جواب می دی باز می گه "چرا؟"  خلاصه اینکه تا کلافه نکنه دست بر نمی داره.

تارا در مجموعه فرهنگی شرکت نفت در محمود آباد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 14:23  توسط مامان و بابای تارا  | 


تارا می گه برا خاله شادونه نامه بنویسید به او بگید تارا دختر خوبیه. براش بنویسید که تولدم کی می شه.  دیگه دوست نداره موقع رد شدن از خیابون بغلش کنیم. میگه دستمو بگیرید خودم رد می شم! چند تا پیشنهاد هم داره : برام بن بن بن بخرید. هر وقت وقت داشتید منو ببرید سرزمین عجایب. با هم بریم فروشگاه هر چی مناسب من بود برام بخرید و ... از خودش شعر می سازه و زمزمه می کنه ، این هم نمونه ای از آنها که توسط مامان شکار شده:

با همدیگه بازی می کنیم   شعر می خونیم با هم . با همدیگه شنا کنیم. صد آفرین صد آفرین. صدا بدید صدا بدید. احوالپرسی کن احوالپرسی. چرا بگید چرا نگید. بازی کنید بازی کنید.

 مسافرت شمال هم خیلی بهش خوش گذشت و از زمین بازی دست بردار نبود. شن بازی هم براش تجربه خوبی بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:55  توسط مامان و بابای تارا  | 


معیار کوچکی از نظر تارا پسر عموش است. هر بچه کوچولویی رو می بینه می گه "اندازه مانیه" ، هر وقت هم می خواد ازکوچولوییش حرف بزنه می گه "اندازه مانی بودم...". حالا مانی کوچولو 9 ماهشه . البته سعی می کنیم حقوق مانی حفظ بشه و هی بهش میگیم که بعضی ها کوچولوتر از مانی هم هستند!

 تا عکس های قبلمون رو می دید هی می گفت "پس من کجا بودم؟ چرا تو این عکس پیشتون نیستم؟". مجبورم کرد که بهش بگم نی نی ها قبل از بدنیا اومدن تو دل مامانهاشونند.   دلش به حال خودش سوخت و گفت یعنی تو غذا می خوردی رو بدن من پر از غذا می شد؟ و سوال دیگه اینکه یعنی من حالا بدنیا اومدم؟  واقعا می مونم که چی جواب بدم و چه جوری قانعش کنم.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 10:30  توسط مامان و بابای تارا  | 


به زور از پارک کنده می شه.  بعد از خواهش و التماس و قول اومدنهای مجدد می گه " 10 تا دیگه تونل برم بعد بریم". حالا که ما قبول کردیم ،این 10 تا رو طوری طول میده که یه نیم ساعتی طول بکشه. سعی می کنه از دورترین پله نسبت به تونل بره بالا و تو راه همش اینور اونور رو نگاه می کنه و... و تا می تونه این 10 تا رو طول میده ، هر بار که می رسه پایین عددشو میگه "تازه شده یکی" و یا "تازه شده دوتا" و... وبالاخره به ده که رسید رضایت میده. جدیدا از پله ها بدون گرفتن نرده بالا میره، از دویدن خوشش میاد ، جیغ و داد الکی و خندیدن رو هم دوست داره.

 نوشتاری اسم تارا رو هم یاد گرفته. با هم از تو روزنامه دور "تا" ها و "را" ها خط کشیدیم، از این بازی خیلی به ذوق اومده بود. دیگه هر جا "تا" و "را" یا "تارا" رو می بینه می شناسه. 

 تو آشپزخونه خیلی داشت به پرو پام می پیچید و دلم می خواست دکش کنم. تلویزیون روشن بود و صدای خاله شادونه میومد، بهش گفتم برو ببین خاله شادونه چی می گه ، هنوز جمله من تموم نشده خیالمو راحت کرد! " برا خودش حرف می زنه!"

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 9:39  توسط مامان و بابای تارا  | 


 می تونه اسمشو درست تلفظ کنه. تا عدد 10 می تونه بشماره. نوشتاری اعداد فارسی و انگلیسی رو می شناسه (تا عدد 10). چند تا کلمه و اصطلاح انگلیسی و ترکی هم یاد گرفته. می دونه که می شه با زبونهای دیگه هم صحبت کرد.  شماره تلفن خونه مامان پروینشو خودش می گیره. پشت تلفن خوب صحبت می کنه و در مورد هر چی که در طی روز اتفاق افتاده پشت تلفن گزارش میده. رنگها و شکل ها رو هم خوب بلده. دیگه قبول کرده که آبابا و آنا پدر و مادر مامان و باباجونی و مامان پروین پدر و مادر بابا (و پدر بزرگ و مادر بزرگ تارا ) هستند. ساعاتی که خودش تنهایی بازی می کنه زیادتر شده. غذا خوردنش همچنان عذاب آوره. وقت غذا که می رسه یا شکلات می خواد یا شیر یا هر چیز دیگه ای غیر از غذا. بیشتر وقتها ناهار و شام رو با هم قاطی می کنه. به ناهار می گه شام. علاقه اش به برنا مه های تلویزیونی هم بیشتر شده. بیشتر وقتها با بابا سر کانالی که باید روشن باشه   اختلاف سلیقه دارند! و تارا همشه دلش می خواد کانالی روشن باشه غیر از اونی که بابا می خواد ببینه (خوش به حال مامان که هیچوقت علاقه ای به برنامه های تلویزیونی پیدا نکرد و از این بازی بدوره!) خونه آنا که رفته بودیم برای اولین بار به تنهایی (بدون حضور مامان و بابا) با دایی رفت پارک بازی ، که از نظر ما این استقلال به معجزه شبیه بود! البته پانیذ هم بعدا بهشون ملحق شد. موقع بازی با بچه ها هم بیشتر احساس امنیت میکنه و راحت تر بازی می کنه. به همه بچه ها می گه دوستام!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 14:11  توسط مامان و بابای تارا  | 


سیزده بدر هم برا تارا تجربه ای جدید بود. چادر زدن و غذا درست کردن در خارج از محیط آشپزخونه. با اینکه بالای تپه های ولنجک اثری از آب و سبزی و درخت نبود ، همون جا رو به ناچار برا چادر زدن انتخاب کردیم و جلو رویمون یه شهر پر دود بود که تماشا کردیم.  تارا هم خوب ذوق می کرد و براش جالب بود چون سیزده بدری از جنس دیگه سراغ نداشت. می گفت ما اومدیم سیزده بدر اونای دیگه اومدند چارشنبه بدر. مامان پروین و باباجونی هم با ظرف آششون رسیدند و باعث خوشحالی همه مون بخصوص تارا شدند و تارا از ذوق همش حرف می زد و هر چی به ذهنش می رسید برا مامان پروین و باباجونی تعریف می کرد.   تقویم هم خوب به داد سیزده بدر مون رسید و امروز تعطیل شد که حداقل سال کاری رو آماده تر شروع کنیم.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 10:56  توسط مامان و بابای تارا  |